همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
جمعه 14 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

زیباترین و دلنشین ترین موسیقی


تقدیم به کمک راهنمای عزیز و بزرگوارم

همیشه برایم مثل مادری دلسوز بودند که از سر عشقی که به فرزندش دارد نمی خواهد کوچکترین خدشه ایی به زندگی او وارد شود . الان که یاد آن روزها می افتم ناخودآگاه هوای چشمانم بارانی می شود و از خود بیخود می شوم ... تحسین می کنم صبر و شکیبایی راهنمایم را که چه زیبا مرا از عمق تاریکی ها به طرف نور هدایت کرد ...




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : کنگره 60، درمان اعتیاد، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 10 مرداد 1396 :: نویسنده : Hamsafar Somayye

تومگوهمه بجنگ اندRelated image
وزصلح من چه اید؟
تویکی نه ای
هزاری
تو چراغ خود برافروز!





نوع مطلب :
برچسب ها : دلنوشته،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 30 دی 1395 :: نویسنده : همسفر فتانه
Image result for ‫بهشت‬‎

به نام الله...اکنون که با دستانی بی توان وبی جان قلم در دست گرفته ام خداوند راسپاس میگویم، زیرا مرا با مکانی اشنا ساخت که تمام خوبی ها ودرهای الهی در آن باز میشود من حدود 6 ماه پیش به کمک دوستانم با مکانی اشنا شدم که برای من مقدس ترین جای دنیاست! من به     عنوان همسفر وارد آن جا شدم. همسر من و یابعبارتی مسافر من حدود 8 ماه بود که پاک شده بود وترک کرده بود؛ اما چه فایده چون حالش خیلی خراب بود و با حال خرابش، حال مرا هم خراب کرده بود! ناخواسته زندگیمان را به منجلابی تبدیل کرده بود که من فکر میکردم درست شدنی نیست؛ اما وقتی با ان مکان آشنا شدم فهمیدم همه چیز درست میشود، فقط صبر میخواهد، صبری که راهنمای بزرگوارم و فرشته آن مکان الهی  به من اموزش داد.
همسر من قبول نمیکرد به کنگره بیاید چون خود را سالم میدانست و میگفت من ترک کرده ام و نیازی نمیبینم به کنگره بیایم، اما من فقط سکوت میکردم و به کنگره میرفتم تا به حال خوش خودم برسم. از طریق کنگره راه زندگیم عوض شد وقدم در راه هایی گذاشتم که فکر نمیکردم هرگز قدم بگذارم! راهنمای من فرشته ای از فرشته های زمین است، زیرا مرا به حال خوش رساند و از منجلاب مرا بیرون کشید. با راهنمایی هاش به من قله امید را معرفی کرد ومن هرروز برای رسیدن به آن قله بیشتر تلاش کردم. تا اینکه در کنگره جشن همسفر برگزار شد. آن روز حال همه خوب وخوش بود،همه شادمان بودند اما من حالم خراب بود چون تازه فهمیدم من همسفر نیستم! به خودم میگفتم: "اینجا چه میکنی؟ همه همسفران، مسافر دارند به جزتو!" حتی ناخود اگاه یاد حرف خانم الهه افتادم و بغض بیشتر گلویم را فشار داد. او به من گفته بود 6 ماه میتوانی بدون مسافر به این مکان بیایی، اگر مسافرت پس از شش ماه آمد، به عنوان همسفر میتوانی بمانی اما گرنه باید کنگره را ترک کنی!
مسافر من هم تا آن زمان نیامده بود! ان روز سه ماهی بیشتر از رفتن من به کنگره گذشته بود. وقتی جشن به پایان رسید همه بچه ها حالشان خوش بود ولی ناگهان حال من خراب شد. گفتم خدایاااا مکان مقدست راه من را عوض کرد وحتی شخصیت مرا تا حدی تغییر داد. حال چه کنم؟  اگر مسافرم نیاید چه کنم؟ با حال خراب از در کنگره بیرون رفتم. اما همسرم را دیدم که با شاخه گلی و هدیه ای ایستاده! باورم نمیشد یعنی انقدر زود خدا صدایم راشنیده بود؟! یعنی آن مکان انقدر مقدس بود؟ به سویش رفتم به چشمانم نگاهی کرد وگفت امشب شب جشن همسفر هست امدم ودیدم همه برای همسفرانشان هدیه وگل تهیه کرده اند، من هم رفتم وتهیه کردم و میخوام هدیه ای دیگر به تو بدهم! من با چشمانم که سرچشمه باران شده بود گفتم: هدیه ای دیگر؟؟؟ ان چیست؟ او گفت: "میخواهم به کنگره بیایم ومسافر شوم".
دنیا را آن شب به من دادند! همسرم در راه به من گفت: "باورم نمیشد در مدت کم اینقدر عوض بشوی ومن هر روز تغییر را در تو حس میکنم و من میخواهم عوض بشوم! مثل تو! خوشحالی  آن شب را با تمام دنیا عوض نمیکنم وهمسرم  مسافر کنگره شد وتازه روز یکشنبه بعد از این یک ماه توانسته لژیون انتخاب کند و من خوشحالم که او را پذیرفته اند و از خداوند سپاسگزارم که این مکان را به من معرفی کرد واز او میخواهم که حال همسرم مانند بقیه مسافرها خوب بشود واز همه کسانی که مرا به این حال رسانده اند،  سپاسگزارم.
بااحترام
همسفر فتانه





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دلنوشته،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 فروردین 1395 :: نویسنده : همسفر شهلا

 

 

حقیقتی از جنس عشق:

رمز وراز حقیقت در دوچیز است:

با ورودم به کنگره پا به مکانی گذاشتم که درون آن رمز ورازی نهفته بود،با قرار گرفتن در این راه اولین سوالی که برای هر کس می تواند پیش بیاید رمز این عشق ومحبت است که در چه چیزی نهفته است،مکانی که هر کس با ورودش با هزاران غم ونا امیدی با ظرفی تهی از محبت از همه جا مانده به آنجا هدایت شده تا بتواند بار غم ونا امیدی خود را به امید تبدیل کند،در این یازده ماه سفر اول بخاطر این عشق ومحبت که نمی دانستم از کجا سرچشمه می گیرد پا به پای کمک راهنمایان عزیزمان جلو رفته وسعی می کردم که فرمانبر دار باشم ولی هر چه جلوتر میرفتم بیشتر بدنبال این سوال بودم که این عشق ومحبت سر چشمه آن در چه حقیقتی ست واز کجا سر چشمه میگیرد تا بلاخر ه بعد از طی این یازده ماه سفرکه با لطف خداوند وکمک راهنمایان عزیزمان بود راهی سفر  و وادی عشق شدیم

تا گل رهایی را از دستان پر مهر ومحبت بزرگ مردتاریخ مهندس دژاکام  که فقط در طی این یازده ماه  سفربا صدای گرم ودلنشین که تماما با عشق ومحبت عجین بودهم نوا بودیم

را دریافت کنیم سفر اصفهان تهران جواب سوالهای من بود که همیشه برایم مهم بود که بدانم رمز وراز این عشق ومحبت وهمدلی اعضا از کجا سر چشمه میگیرد واین حرکت رمز وراز را برای من این چنین معنا داد که این سفر چه سفر اول چه سفر دوم یک برداشت می تواند داشته باشد عشق ،عشق الهی،عشق بلاعوض ،عشق به مخلوق وعشقی از جنس نور با مضموم این پیام که اگر عشق به خالق داری عشق به مخلوق کن تا به حقیقت واقعی برسی...

 





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دلنوشته،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :