همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
دوشنبه 14 تیر 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری


عصبانی نشوید

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺣﺎﺩﺛﻪ 11 ﺳﭙﺘﺎﻣﺒﺮ ،

ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﮐﻨﺎﻥ ﺑﺮﺟﻬﺎﯼ ﺩﻭﻗﻠﻮ

ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ .
ﯾﮑﯽ از آنها ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺑﻮﺩ که اون روز

ﺑﺎطرﯼ ﺳﺎﻋﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ

ﻭ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻭ ﺩﯾﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،

یه ﻧﻔﺮ دیگه ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻬﻮﻩ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ

ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ

ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻋﻮض ﮐﺮﺩﻥ

ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺩﯾﺮﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،

اتومبیل ﯾﮑﯽ ﺍﺯ آنها

ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ...





ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 29 خرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری


خدایا! 
کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش
 نکنم





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 خرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

«کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ...






نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 خرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
دریای عشق و عاشقی



در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأمل‌برانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقه‌اش هر شب از این طرف دریا به آن طرف دریا می‌رفته و سحرگاهان باز می‌گشته و تلاطم‌ها و امواج خروشان دریا او را از این کار منع نمی‌کرد. دوستان و آشنایان همیشه او را مورد ملامت قرار می‌دادند و او را به خاطر این کار سرزنش می‌کردند اما آن جوان عاشق هرگز گوش به حرف آن‌ها نمی‌داد و دیدار معشوق آنقدر برای او انگیزه بوجود می‌آورد که تمام سختی‌ها و ناملایمات را بجان می‌خرید. 
شبی از شبها جوان عاشق مثل تمامی شب‌ها از دریا گذشت و به معشوق رسید. همین که معشوقه خود را دید با کمال تعجب پرسید:

ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

داستان کوتاه (اعتماد)

تلفن زنگ زد و خانم تلفنچی گوشی را برداشت و گفت : “واحد خدمات عمومی، بفرمائید.”

شخصی که تلفن کرده بود ساکت باقی ماند. خانم تلفنچی دوباره گفت : “واحد خدمات عمومی، بفرمائید.” اما جوابی نیامد و وقتی می خواست گوشی را بگذارد صدای زنی را شنید که گفت : “آه، پس آنجا واحد خدمات عمومی است. معذرت می خواهم، من این شماره را در جیب شوهرم پیدا کردم اما نمی دانستم مال چه کسی است”
فکرش را بکنید که اگر تلفنچی بجای گفتن “واحد خدمات عمومی” گفته بود “الو” چه اتفاقی می افتاد!

نتیجه:

در هر رابطه ای اعتماد بسیار با اهمیت است. وقتی اعتماد از بین برود رابطه به پایان خواهد رسید . فقدان اعتماد به سوء ظن می انجامد، سوء ظن باعث خشم و عصبانیت میشود ،خشم باعث دشمنی می شود و این دشمنی منجر به جدائی.



نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

 
دلم امشب صاف است
 
آسمان هم آرام و هزاران فانوس
 
باد هم می آید
 
و نسیمی زیرک، سعی دارد که بفهماند شب
 
مظهر این همه تاریکی و دلتنگی نیست.
 
به گمانم فردا روز خوبی باشد.
 
صورت ماه به من می گوید:
 
گرچه شب تاریک است
 
دل قوی دار سحر نزدیک است

منبع : خدایا دستانم به آسمانت نمی رسد




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : همسفر سحر

نعمت


نتیجه تصویری برای تصویرخدایا شکرت بابت نعمتهایت

مردی از خانه ای که در آن سکونت داشت زیاد راضی نبود ، بنابراین نزد دوستش در یک بنگاه املاک رفت و از او

 خواست  کمکش کند تا خانه اش را بفروشد ، بعد از دوستش خواست تا برای بازدید خانه مراجعه کند.

دوستش به خانه مرد آمد و بر مبنای مشاهداتش، یک آگهی نوشت و آنرا برای صاحب خانه خواند.

 (( خانه ای زیبا که در باغی بزرگ و آرام قرار گرفته، بام سه گوش، تراس بزرگ مشرف به کوهستان، اتاق های

دلباز و پذیرایی و ناهار خوری وسیع. کاملا دلخواه برای خانواده های بچه دار ))

 صاحب خانه گفت دوباره بخوان!

مرد اطاعت کرد و متن آگهی را دوباره خواند و صاحب خانه گفت : این خانه فروشی نیست!!!

 در تمام مدت عمرم میخواستم جایی داشته باشم مثل این خانه ای که تو تعریفش را کردی ، ولی تا وقتی که تو نوشته

هایت را نخوانده بودی نمی دانستم که چنین جایی دارم ...

 خیلی وقت ها نعمت هایی را که در اختیار داریم را نمی بینیم چون به بودن با آنها عادت کرده ایم ، مثل سلامتی ،

مثل نفس کشیدن ، مثل دوست داشتن ، مثل پدر ، مادر ، خواهر و برادر ، فرزند ، دوستان خوب و خیلی‌های دیگر...

که به آنها عادت کردیم  در حالیکه نعمتهای بزرگ پروردگارمان هستند...

خدایا تو را سپاس بابت نعمتهای بی دریغت...






نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 26 فروردین 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
کیک تولد

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح می داد که چگونه هه چیز ایراد دارد ...

مدرسه، خانواده، دوستان و... 

مادربزرگ که مشغول پختن کیک بود از پسر کوچولو پرسید که کیک دوست داری؟

و پسر کوچولو پاسخ داد: البته که دوست دارم.

روغن چطور؟ نه!

از آرد خوشت می آید؟

جوش شیرین چطور؟

نه مادربزرگ!

حالم از همه شان بهم می خورد...



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 فروردین 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

داستان کوتاه (همسر ایده آل)


شخصی به یکی از موسسات همسریابی مراجعه کرد و گفت: “من به دنبال یک همسر می گردم. لطفاً به من کمک کنید تا همسر مناسبی پیدا کنم. ”

مسئول مربوطه پرسید لطفاً خواسته های خودتان را بگوئید

– “خوشگل، مودب، شوخ طبع، اهل ورزش، با معلومات، خوب آواز بخواند، در تمام ساعاتی از روز که در خانه هستم و بیرون نرفتم بتواند من را سرگرم کند، وقتی به همدم احتیاج دارم برای من داستان های جالبی تعریف کند و هر وقت که خواستم استراحت کنم ساکت باشد....



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 فروردین 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

عکس تنگ ماهی در ساحل دریا

روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه اى در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى داد...



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 فروردین 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

 

مجنون وقتی نام لیلی را بر دیواری دید، شیفته نقش نام او شد.

او هفت شبانه روز در مشاهده آن نوشته نشست و هیچ آب و غذا نخورد.

گفتند: ای مجنون! چگونه هفت شبانه روز بدون غذا و آب به سر آوردی؟

گفت: ای بیچاره کسی که با نام دوست، خوش باشد، غذا و شراب کجا به یادش می آید؟

آری، این حال مخلوقی است در عشق مخلوق دیگر، پس اگر مخلوقی بر خالق که دارای کمال مطلق است، عاشق شود چه خواهد شد...





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 اسفند 1394 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد .

چشمش به شاه افتاد با دست اشاره ای به او کرد .

کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟

درویش گفت :

.

.

نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم ؛ آن کریم

به تو چقدر داده است و به من چقدر داده ؟! ...




ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
  1. ابوسعید ابوالخیر از مشهورترین عرفا و پیران طریقت است که گفته ها و مجالس او فیض بخش مریدان وی و پویندگان طریقت در همه ی ادوار بوده است. محمد بن منور از نوادگان بوسعید کتابی در شرح احوال و اقوال نیای خویش مدون ساخته که به اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، مشهور است. این کتاب از متون فارسی ارزشمند نیمه ی دوم قرن ششم هجری است که هم از جهت نثر فارسی و هم محتوای عرفانی آن حائز اهمیت است.

* گفته اند که پدر شیخ ما ، بابوابوالخیر ، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او را در میهنه سرایی بکرد و بر دو دیوار سقف های آن بنا، نام سلطان محمود و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را گفت: «مرا درین سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصه من باشد و هیچ کس را در آن هیچ تصرف نباشد.» پدر او را خانه ی بنا کرد در بالای سرای، که صومعه‏ی شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ فرمود تا بر در و دیوار و سقف آن بنوشتند که «الله الله الله» پدرش گفت: «یا پسر این چیست؟» شیخ گفت:«هر کسی بر دیوار خانه ی خویش نام امیر خویش نویسند.» پدرش را وقت خوش گشت و از آن چه کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته بودند از سرای او دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست و دل بر کار شیخ نهاد.





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 6 اسفند 1394 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

ازدواج و عشق

Image result for ‫گل‬‎

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش.وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده..!! من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

چند روز بعد گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه!

وقتی ازم پرسید چرا؟ گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت...



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 بهمن 1394 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
مسافری در یک روز سرد و بارانی کنار خیابان ایستاده بود تا تاکسی سوار شود. در همین لحظه یک ماشین مدل بالا از کنارش عبور کرد... غصه خورد و با خودش گفت که ای کاش من هم ماشینی داشتم تا مجبور نبودم که تاکسی سوار شوم ...
در همین لحظه رهگذر دیگری که به سمت ایستگاه اتوبوس میرفت با دیدن آن مسافر که منتظر تاکسی بود به فکر فرو رفت و با خودش گفت ای کاش من هم پول به مقدار کافی داشتم که تاکسی میگرفتم و دیگر مجبور نبودم در شلوغی اتوبوس سر پا بایستم تا به مقصد برسم و ... به ایستگاه رسید و منتظر اتوبوس نشست...
در همین لحظه رهگذر دیگری که پیاده بود او را در ایستگاه اتوبوس دید و با خودش گفت که ای کاش من هم کمی پول داشتم تا حداقل میتوانستم سوار اتوبوس شوم، بجای اینکه تا خانه مسیر را پیاده طی کنم...
در همین لحظه آن شخصی را دید که روی ویلچر نشسته بود و ...

ای کاش ما انسانها پیش از اینکه حسرت چیزهایی که دیگران دارند را بخوریم، کمی به نعمتهایی که نزد خودمان است دقت میکردیم.


کمی با خود فکر کنیم - عطر خدا www.atrekhoda.com




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 بهمن 1394 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

جاذبه سیب، آدم را به زمین زد…
و جاذبه زمین، سیب را…


فرقی نمی کند،

سقوط، سرنوشتِ دل دادن به هر جاذبه‌ای، غیر از خداست.
به جاذبه‌ای می اندیشم که پروازم می دهد.


خـــــــدا…





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

همه ی ما می دانیم که انرژی خورشید برای بقای ما ضروری است، ولی بیشتر ما نمی دانیم که انرژی زمین چگونه می تواند بر سلامتی ما اثرگذار باشد. بدون انرژی اصلی زمین که در تغذیه ی موجودات ، جاری شدن و فوران آب ها و تولید مواد غذایی اهمیت دارد، نمی توانیم زنده بمانیم



انرژی زمین



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 14 دی 1394 :: نویسنده : همسفر سحر

وانسان بایک کلمه سقوط میکندوبایک کلمه به معراج میرود....

کلمه میتواندتورامشتاق کندمثل*دوستت دارم*

توراویران کندمثل*ازتوبیزارم*

توراتلخ کندمثل*خسته ام*

توراسبزکندمثل*خوشحالم*

تورازیباکندمثل*سپاسگذارم*

تورا سست کندمثل*نمیتوانم*

توراخاموش کندمثل شانس ندارم*

 توراپیش ببردمثل*ایمان دارم*

کلمه میتواندتورااغازکندمثل*ازهمین لحظه شروع میکنم*ازهمین نقطه تغییرمیکنم*ازهمین دم طرحی نو میزنم*

اری

میتوانم

میخواهم

می شود....










نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 آبان 1394 :: نویسنده : همسفر ثریا
روزی بود و روزگاری.مرد ثروتمندی بود که هم خسیس بود و هم بداخلاق.اهل خانه  از دست کارهای او به جان امده بودند. او خدمتکار مخصوصی داشت که از کوچکی انجا بود .خدمتکار با اینکه به ان خانه و اربابش عادت کرده بود  ولی باز هم نمی توانست  بداخلاقی هایش را تحمل کند . همیشه  با دادو فریاد با همه حرف می زد . فکر میکرد حالا که پول  دارد و ثروتمند است هر طوری دلش بخواهد میتواند با مردم رفتار کند . یک روز خدمتکار مخصوصش به او گفت <<ارباب جسارت است  . شما همه چیز دارید و باید خدا را شکر کنید . مهربان و خوش اخلاق باشید . اخر چرا همیشه این قدر عصبانی هستید؟ ...

ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 آبان 1394 :: نویسنده : همسفر لیلا

آتش عشق از درون انسان را می سوزاند، و این سوختن از درون دل انسان را می سوزاند.

ولی دل انسان که در آن پر از خار و خاشاک و این جور چیزها هست و پر از پیوندهای نامیمون است، پر از حسادت است، پر از کینه و نفرت است، موقعی که این آتش در دلش شروع می شود، تحملش کار سختی است، ولی اگر تحمل کند، مثل کوره ای می ماند که شروع می کند آن خارها را سوزاندن. یعنی آن حسادت ها و کینه ها و نفرت ها را می سوزاند.                               در ادامه مطلب بخوانید...




ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :