همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
شنبه 10 تیر 1396 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

حکمت خداوندی

سعدی در بیان حکایتی می گوید:

موسی علیه السلام ، درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده. گفت: ای موسی! دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم . موسی دعا کرد و برفت . پس از چند روز که از مناجات باز آمد، مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده . گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته. اکنون به قصاص فرموده اند.

«وَلَوْ بَسَطَ اللّه ُ الرِّزْقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوَ فِی الاَْرْضِ؛ اگر خداوند درِ هر نوع روزی را بر بندگانش می گشود، در زمین ستم پیشه می کردند». (شورا:27) موسی علیه السلام ، به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار.

پیام متن:

 آن کس که توانگرت نمی گرداند او مصلحت تو بهتر از تو داند




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 خرداد 1396 :: نویسنده : همسفر ثریا




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 9 خرداد 1396 :: نویسنده : همسفر ثریا




ادامه ...


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : همسفر ثریا

  

ادامه ...


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : همسفر ثریا


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 23 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : همسفر ثریا


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
Image result for ‫داستان سقراط حکیم و شاگردش‬‎
آمده است روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود. سقراط حكیم علت ناراحتی اش را پرسید. شخص اینگونه پاسخ داد كه در راه که می آمدم یکی از آشنایان خودم را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی از كنار من گذشت و رفت. و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید: اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد. آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید:

به جای اینكه دلخور گردی چه احساسی می یافتی و چه كار می کردی؟ مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت. و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .

سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی.

آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟

دوست عزیز اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود بیماری فکری و روانی نامش غفلت است.

و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد. و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده. بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه او بیمار است.





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 آذر 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
Image result for ‫انسانیت‬‎
دکتر خلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید: روزگاری که درقم طلبه بودم به علت جوانی وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشد وروحانی باشد انسان ارزشمندی است. اما وقتی دردوره ای که دانشگاه تهران بودم با شخصیت های با فضیلت روبروشدم فهمیدم که در خارج از قم ودراشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمند وجود دارند اما باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند یافت میشود.
پس از سفر به اروپا به این نکته واقف شدم که در بین سایر مردم موحد نیز انسان ارزشمند وجود دارد. پس از آن در سفر ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که برایم معلوم شد به معنی حقیقی فضیلت و انسانیت زبان و مکان و نژاد ومذهب و رنگ نمی شناسد. زیرا در پایان سفرآمریکا و هنگ کنگ وارد ژاپن شدم, موقع بازیهای المپیک بود که در ژاپن برگزار می شد و برایشان من که با لباس روحانی بودم جالب بود و از من عکس و فیلم می گرفتند و.. ...
برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی رفتم و بعد چندین ساعت به جاهای دیگری رفتم ناگهان یادم آمد که ساکم را که تمام زندگیم داخل آن بود را در آن رستوران جا گذاشته ام سراسیمه رفتم و با کمال ناباوری دیدم ساکم همانجا است و پیرمردی کنار آن نشسته است, اوگفت وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با این که وقت دندان پزشکی داشتم  ماندم تا بر گردی و وقتی از او تشکر کردم و گفتم خدا به شما اجرخواهد داد.
  او در جواب گفت: من به خدا اعتقاد ندارم من به انسانیت معتقدم.




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 29 آبان 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری


Image result for ‫قدردانی از خداوند مهربان‬‎

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم. فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده! زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج چهل درجه اضطراب نشان می داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم ؛ تنهایی ، سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به بخش ارتوپدی رفتم، چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم، معلوم شد که مدتی است صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم...!
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد، و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمی گردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 آبان 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری


Image result for ‫داستان سیمرغ عطار‬‎

به نام او، خداوند

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود، هیچکس نیست، هیچکس نخواهد بود و هرچه هست از آن اوست. آمدست، در سراینده های شعر پارسی و افسانه دیرین ایران زمین؛ روزی، روزگاری جمیع پرندگان جلسه ای تشکیل دادند تا پادشاهی نیک سرشت برای خود انتخاب کنند. رییس جلسه هدهد دانا بود. هدهد گفت: دوستان! پادشاه قبلا انتخاب شده است؛ نامند سیمرغ او را! و ماوایش در کوه قاف باشد، باید برای ملاقات ایشان از هفت وادی گذر کرد. و بر شمرد آنها را یک به یک. چون شنیدند، مقصود آن شد و تصمیم بر آن. قصد کردند و داستان سفر ایشان اینچنین آغاز شد.


ابتدا وارد دره تحقیق شدند؛ ضمن اینکه داوطلب هدف مورد بحث بودند سعی کردند راه صحیح را پیدا کنند تا با استقامت راه را ادامه دهند. بسیاری از پرندگان به خاطر سختی راه و رنج محنت از ادامه سفر خودداری کردند. اما...



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
Image result for ‫لحظه های بهتر از راه می رسند‬‎

مردی جهاندیده چهار فرزند داشت
. برای آنكه درسی از زندگی به آنها بیاموزد آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی‌ایی فرستاد که در فاصله‌ایی دور از خانه شان روییده بود.

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند، از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده. پسر دوم گفت: نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم توضیح داد: نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه‌ای بود که تا به امروز دیده‌ام. و سرانجام پسر آخری گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!

شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگی‌شان بر می‌آید فقط در انتها نمایان می‌شود، وقتی همه فصل‌ها آمده و رفته باشند!

بنابراین اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!

و تو ای دوست من زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 شهریور 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 شهریور 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

هیچ وقت ...
برای عاشق شدن ...
دنبال باران و بابونه نباش !!!
گاهی ...
در انتهای خارهای یک کاکتوس ،
به غنچه ایی می رسی
که زندگیت را روشن می کند !!!





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 5 شهریور 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 28 مرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
روزی حکیمی به کنار دریا آمد و شخصی را دید که غمگین در کنار ساحل نشسته است . شخص حکیم به او گفت : چرا غمگین هستی ، شخص در جواب گفت ، در زندگی بسیار گرفتاری دارم و هیچ خوشبختی با من یار نیست . مرد حکیم به او گفت : اگر الان در داخل کشتی ایی بودی که در میان دریا به طوفان دچار شده بود و تمامی سرنشینان آن همگی غرق شده بودند و فقط تو مانده بودی ، بزرگترین آرزویت چه بود؟ آن شخص در جواب گفت : بزرگترین آرزویم این بود که به ساحل برسم و از دریا خلاص شود . مرد حکیم گفت : حال تو در ساحل نشسته ایی و این یعنی یکی از بزرگترین خوشبختی ها . مرد که این سخن را شنید بسیار خوشحال شد و با امیدی دوباره حرکت کرد و رفت.
نتیجه اخلاقی: هیچ گاه در زندگی نگو «من بدشانسم و هیچ خیری به من نرسیده است» . زیرا در بسیاری از مواقع انسان دارای بهترین نعمت هائی است که دیگران در حسرت آن نعمت ها به سر می برند . پس همیشه باید در مقابل نعمت هائی که خداوند به ما عطا کرده است شکر گذار باشیم . و در مقابل سختی ها صبور باشیم.  




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 مرداد 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ابوسعید ابوالخیر و سخنرانی در مسجد


ابوسعید ابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستاها و شهرها آمده بودند، جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند. پس شاگرد ابوسعید گفت شما را به خدا از آنجا که هستید یک قدم پیش بگذارید. همه یک قدم پیش گذاشتند.
پس نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خودداری کرد! مردم که به مدت یک ساعت در مسجد نشسته و خسته شده بودند، شروع به اعتراض کردند. ابوالسعید پس از مدتی سکوت گفت: هر آنچه که من می خواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.




نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 تیر 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

عکس داستان گوش سنگین

مردی متوجه شد گوش همسرش سنگین شده و شنواییش کم شده است. به نظرش رسید همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر ، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.دکتر گفت برای این که بتوانی دقیق تر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است آزمایش ساده ای وجود دارد.

ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را بگو و بعد در فواصل 3 و 2 متری تکرار کن تا جواب بگیری.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود و خود او در اتاق نشیمن بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما 4 متر است ؛ امتحان کنم .

با صدای معمولی پرسید : عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید.

رفت جلوتر و دوباره پرسید، باز هم جوابی نشنید.

باز هم جلوتر رفت و از فاصله 2 متری پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید.

باز هم جلوتر رفت و سوال را تکرار کرد. باز هم جوابی نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟

زنش گفت: مگر کری؟ برای پنجمین بار می گویم : خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقی: مشکل  ممکن است آنطور که ما همیشه فکر می کنیم در دیگران نباشد و عمدتا در خود ما باشد!!!





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 29 تیر 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 20 تیر 1395 :: نویسنده : شهرزاد بصیری


عکس نوشته شعر سعدی

دیوارهای دنیا بلند است .

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار...مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه میاندازد. به امید آن که شاید در آن خانه باز شود...

گاهی دلم را پرت میکنم آنطرف دیوار..آنطرف حیاط خانه خداست.

 آن وقت هی در می زنم..

در می زنم..!

فریـــاد میزنم :دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟

کسی جوابم را نمی دهد..!

کسی در را برایم باز نمی کند..!

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار !همین ...

من این بازی را دوست دارم...

آنقــــــدر دلم را پرت میکنم ؛آنقـــــــدر دلم را پرت میکنم تا خسته شوند!

تا دیگر دلم را پس ندهند... تا آن در را باز کنند و بگویند :

بیا خودت دلت را بردار ...





نوع مطلب : متن ها و داستان های زیبا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :