همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فاطمه: آقای امین می فرمایند زمانی که حال انسان خوب نباشد و فرکانس امواج مغزی او مناسب نباشد، حتی از ابرهای بالای سرش بارانی نمی بارد! همیشه این صحبت را بخاطر دارم. به مسافرم گفتم باید حواس مان به فرکانس امواج مغزمان باشد شاید اصفهان باران ببارد. متاسفانه در کشور ما به هیچ یک از مظاهر طبیعت احترام نمی گذاریم. به زمین و به هوا بی احترامی می کنیم. مثلا در چهارشنبه سوری قدم به قدم روی زمین آتش روشن می کنیم، با ترقه به درختان آسیب می زنیم. من از چند سال قبل که خانم الهه فرمودند چهارشنبه سوری از خانه بیرون نروید، هرگز بیرون نرفتم. هنگام جشن ها که مردم ظروف یکبار مصرف را که در آن نوشیدنی خورده اند به خیابان می ریزند، پایم را از خانه بیرون نمی گذارم.در عکس ها ساحل دریای خزر در کشور ما با ساحل همین دریا در کشور همسایه، قابل مقایسه نیست. از خدا می خواهم که کمک کند فرهنگ احترام و مراقب از طبیعت در کشور ما مورد توجه قرار بگیرد.

خانم الهه: البته به نظر من چهارشنبه سوری در خانه نمانید. به باغ های خودتان و یا آشنایانتان بروید، آتش درست کنید و از روی آن بپرید اما به طبیعت آسیب نزنید.

همسفر فتانه: همانطور که دوستان کفتند، حال و هوای گل و گیاهان هر خانه به حال و هوای افراد آن خانه بستگی دارد. من در خانه چند کاکتوس دارم. قبلا فقط قدشان بلند می شد اما حالا که حال مان بهتر است، گل های زیبایی داده اند که از دیدنشان لذت می برم. هفته ی پیش تصمیم گرفتیم در مهد کودک به بچه ها کمک کنیم که دانه های نارنگی و پرتقال شان را بکارند تا سبز شود. امیدواریم که بتوانیم بعدا نمایشگاهی از گیاهانی که کاشته اند ترتیب دهیم تا تشویق شوند. در این یک هفته هم آنها با اشتیاق به دانه هایی که کاشته اند آب می دهند و برایشان خیلی جالب است.

همسفر زهرا: پدر من کشاورز موفقی بود. او و اکثر کشاورزان قدیمی ایمان داشتند که درختان حرف انسان ها را می فهمند و از آن تاثیر می گیرند. اگر درختی بار نمی داد پدرم اره را میبرد و بر تنه ی آن درخت می گذاشت و از کسی می خواست که وساطت کرده، مانع بریدن درخت شود. عجیب بود که انگار درخت می فهمید و سال بعد دوباره خوب بارمی داد! این را من با چشم خودم دیده ام. باغ های پدرم همیشه سرسبز بود و همه ی همسایه های باغ دقت می کردند که ببینند پدرم چه چیزهایی می کارد تا آنها هم همان را بکارند چون همیشه پیش بینی او برای وضعیت بازار محصولات کشاورزی درست بود. یکی از دلایل موفقیت پدرم این بود که همیشه از محصولات باغش به دیگران هم میداد.

خانم الهه: این فقط گیاهان نیستند که حس دارند بلکه همه ی وسایلی که ما استفاده می کنیم هم حس ما را می گیرند. مطلبی خواندم از فردی که دوستی نزدیکی با یکی از نوازندگان خوب ویولن داشت. وی گفته بود مدتی که آن نوازنده در بیماستان بستری بود من همیشه به دیدنش می رفتم. شبی در منزلش خوابیده بودم و خود او در بیمارستان بود. نیمه های شب ناگهان با صدایی از خواب بیدار شدم. متوجه شدم که ویولن آن نوازنده که به دیوار آویزان بود،خودبخود افتاه و شکسته است. سریع با بیمارستان تماس گرفتم و متوجه شدم که دقیقا همان زمانی که وی فوت کرده، سازش از روی دیوار افتاده است! اشیاء با افرادی که از آنها استفاده می کنند، ارتباط حسی دارند. یکی از همکارانم که وضع مالی خوبی دارد و اتومبیل گرانقیمت و لوکسی دارد تعریف می کند که سالها قبل پرایدی داشتم که هیچوقت مرا دچار دردسر نمی کرد مثلا وقتی چراغ تمام شدن بنزینش روشن می شد، ازش خواهش می کردم که مرا با خانواده ام گرفتار نکند و همیشه در مقابل منزل، خاموش میشد! هیچوقت برایم دردسر درست نمی کرد برای همین آن را نفروختم. اشیاء با صاحبانشان ارتباط دارند و حس آنها را می گیرند یعنی با هر حسی که با آنها برخورد کنی، با همان حس با تو برخورد می کنند.

همسفر سمیه: گیاهان معتاد می شوند. در منزل پدرم یک گل قاشقی بود که وقتی پدرم موادمصرف می کردند، حالش خوب بود اما وقتی ایشان مصرف مواد را ترک کردند گل قاشقی هم پژمرد و خشک شد. حتما ما هم بیش از آسیبی که به خودمان رساندیم، به گیاهان اطرافمان صدمه وارد کردیم!

خانم الهه: بخاطر همین موضوعی که سمیه بدان اشاره کرد، شایسته است که حتما درختی بکاریم تا صدمه ای که در زمان تخریب به طبیعت وارد کردیم، جبران شود. همانگونه که قدما تاکید کرده اند: "دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم، دیگران بخورند."

همسفر پروین: یکی از اقوام ما مصرف کننده ی مواد مخدر بود. وقتی که فوت کرد و ما به دیدار خانواده اش رفتیم، دیدیم جسد مار بزرگی در کنار جایی که فرد متوفی می نشست و مواد مصرف می کرد، افتاده. متوجه شدیم که آن مار هم معتاد شده بوده و با فوت صاحبخانه، مار هم مرده بود! قبلا ما یک پیکان قراضه داشتیم که علیرغم خراب بودنش، هیچوقت ما را در بیابان دچار دردسر نمی کرد و همیشه اگر خراب می شد، ما را به مقصد می رساند و بعد از کار می افتاد! این هم نشانه ی رابطه ی حسی آدم ها با اشیاء است.

همسفر مائده: من قبل از این که به کنگره بیایم حالم خیلی بد بود ولی نمی توانستم با کسی درد دل بکنم. روزی مادرم به من گفت اگر خیلی غصه داری و نمی توانی به کسی بگویی، به طبیعت پناه ببر و درد دلت را با آب رود یا با کوه مطرح کن و مطمئن باش که حالت بهتر می شود. من هم این کار را تجربه کردم. بارها با دل شکسته به طبیعت پناه بردم و ناراحتی هایم را به رود یا به درختی گفتم و با انرژی خوبی به خانه باز گشتم.

 همسفر زیبا: در منزل مادرم یک گلدان گل بسیار زیبا و شاداب وجود داشت که من خیلی از آن خوشم می آمد. از مادرم خواستم که یک شاخه از آن را برای من در گلدانی بکارند تا به منزل خودم ببرم. وقتی ساقه ریشه داد و در گلدان کاشتند خیلی زیبا و باطراوت بود اما وقتی به منزل خودم بردم، بخاطر مسائلی که در منزل مان وجود داشت، گل زیبا پژمرده شد و همه ی برگهایش ریخت.

همسفر افسون: در مورد درختکاری و رابطه با گیاهان و طبیعت، از سال گذشته، تجربه ی جدید  دلچسبی دارم. تابستان گذشته معمولا هفته ای دو بار برای آبیاری درختان باغی که متعلق به پدر و مادرم هست، به روستایی در نزدیکی شهرمان می رفتم. تنها میرفتم و فقط به آبیاری درختان مشغول می شدم و هر بار با حالی خوش به شهر بازمی گشتم. این کار علاوه بر لذت کشاورزی، به من اعتماد به نفس رانندگی در جاده های بیابان، غلبه به ترس از تنهایی و تاریکی در جایی بیرون از خانه را به همراه داشت. تابستان خیلی خوبی بود و امیدوارم در سال آینده هم بتوانم تکرارش کنم. جلسه مانند همیشه با دعای خیر اعضا در حالی که همه با حال خوش دست یکدیگر را میفشردند، به پایان رسید.

در پایان لازم است از همه ی عزیزان یخاطر مشکل فنی که موجب شد این گزارش در چهار قسمت منتشر شود عذرخواهی کنم. 

همسفر افسون





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فتانه: دوشنبه ی گذشته من با تاخیر گزارش را برای وبلاگ آماده کردم به همین دلیل انرژی زیادی از این کار بدست نیاوردم. بعد از آن وقتی اتاق پسرم را مرتب می کردم، بعضی از اسباب بازی هایش را جمع کردم. وقتی به این کار اعتراض کرد به او گفتم تو که تنها با اینها بازی نمی کنی. در کمال تعجب دیدم گفت که من و پدرم با اینها بازی می کنیم. به یاد آوردم که هرگز همسرم با فرزندمان بازی نمی کرد اما بعد از آشنایی با کنگره، همیشه به هر شکل ممکن، زمانی را برای بازی با فرزندمان اختصاص می دهد. با یادآوری این همه تغییر، خیلی منقلب شده و از شادی گریه کردم. وقتی همسرم به منزل بازگشت حالش بسیار خوب بود. خیلی خوشحال بود که خدمتی را که مدتها به دنبالش بود، به دست آورده بود. خدارا خیلی شکر کردم چون شاید موفقیت مسافرم برای رسیدن به خدمتی که می خواست، نتیجه ی خدمت من در نوشتن وبلاگ بود. همانطور که خانم الهه می فرمایند از هر دستی که بدهی، از همان دست می گیری.

همسفر پروین: خداوند را شاکرم که یک بار دیگر سعادت یافتم که روی این صندلی قرار بگیرم. در مورد درختکاری میخواهم بگویم. من قبل از آشنایی با کنگره، از درخت و باغ و گل و گیاه اصلا خوشم نمی آمد و اصلا به گیاهانی که در منزل داشتیم رسیدگی نمی کردم. مسافرم علیرغم اینکه آن زمان مصرف کننده بود و حال خوبی نداشت، بیشتر به آنها می رسید و همیشه به من اعتراض می کرد که چرا نسبت به گل و گیاهان اطرافمان بی اعتنا هستم. بعد از آموزش های کنگره، به گل و گیاه علاقمند شدم. با آنها حرف میزنم و خیلی رسیدگی می کنم. همه ی دوستان و اقوام می گویند از گلدان های منزل ما معلوم می شود که عشق در خانه ی ما حاکم است. فرزندان مان هم یاد گرفته اند و هر دفعه که به باغ می رویم اگر درختی خشک شده باشد چند نهال به جایش می کاریم و کودک خردسالم هم به آنها می رسد. ایمان دارم که گیاهان هم مثل انسان دارای حس هستند. خدا را شکر می کنم که به گیاهان و طبیعت احترام می گذارم و این را از آموزش های کنگره دارم. خدا را شاکرم که هزاران هزار مطلب در اینجا برای آموزش وجود دارد و من هم از آنها بهره مندم. از شما می خواهم که دعا کنید در امتحان کمک راهنمایی قبول شوم تا بتوانم در اینجا بمانم. تک تک شما برایم سرشار از عشق و محبت هستید بخصوص خانم الهه ی عزیزم که می بوسمشان.

همسفر زهرا: خدمت در لژیون تازه واردین، حس فوق العاده ای به من داد. برای اولین بار احساس کرده که ذره ای هستم از کنگره. وقتی سی دی موج و ذره را شنیدم، متوجه این احساس شدم. پریشب یکی از دوستانم که برای گرفتن شال کمک راهنمایی به تهران رفت با من تماس گرفت و گفت دونفر جا داریم، میخواهی با ما بیایی؟ دلم پرواز کرد که با آنها به تهران بروم و مهندس را ببینم و هم دوستانم را تشویق کنم. در حال دوختن ملافه بودم و با آن تماس تلفنی، اشکم جاری شد. به خانم الهه برای کسب اجازه، پیام دادم و در دل آرزو کردم که ایشان بگویند برو. خانم الهه فرمودند هر طور که خودت صلاح میدانی. خیلی فکر کردم و نهایتا تصمیم گرفتم که به اینجا بیایم و در لژیون تازه واردین خدمت کنم. با خودم فکر کردم شاید آنجا باعث امیدواری یک نفر شدم و او مرا دعا کرد و سال آینده خودم موفق به دریافت شال شدم. خدا را شکر می کنم که برای راهنمایی تازه واردین قبول شدم تا بتوانم باز هم به کنگره بیایم. این کار را خیلی دوست دارم. از وقتی راهنمای تازه واردین شدم، سی دی ها را کامل و دقیق می نویسم و خیلی انرژی می گیرم. دستخطم هم خیلی بهتر شده اما هنوز نمی توانم خوب مشارکت کنم. با اینکه سی دی را کامل می نویسم اما برای بیان برداشتم از آن، هنوز کمی مشکل دارم. در مورد درختکاری باید بگویم: خداوند هر نعمتی که آفریده است، برای آسایش و آرامش ماست. یکی از نعمتها درخت است که با کمترین امکانات رشد می کند اما با میوه هایی که به بار می آورد، همه ی نیاز بدن ما به ویتامین ها را تامین می کند. اهمیت زمان را به ما نشان می دهد که هر کاری نیاز به زمان دارد. همچنین صبر و استقامت را به ما آموزش می دهد. یک درخت در سرما و گرما، در برف و باران و طوفان و حتی با تشنگی و بی آبی مقاومت می کند و صبر می کند تا بالاخره آبی به ریشه اش برسد. باید یاد بگیرم که همه ی موجودات حتی حیوانات و گیاهان در زندگی شان مشکل دارند اما با صبر و در طی زمان، مشکلات را حل می کنند. من نباید با یک مشکل، از کوره در رفته به زمین و زمان ناسزا بگویم. قبل از کنگره همیشه از خدا می پرسیدم چرا مرا به وجود آورد و چرا این قدر زندگی را برای من سخت کرد. آرزو می کردم که زندگیم تمام شود. آن زمان حتی وقتی بیرون می رفتم، درختان ، کوه و هیچ یک از عناصر زیبای طبیعت را نمی دیدم. به آنها هیچ توجهی نداشتم. حالا همه چیز را تک تک و با دقت می بینم. صبح به صبح که از خواب بیدار می شوم از خدا بخاطر همه چیزهایی که به من داده، بخاطر دستها و پاهایم، بخاطر فرزندانم، بخاطر مسافرم و بخاطر همه چیزهای خوبی که دارم شکر می گویم. قبلا دلم نمیخواست مسافرم را ببینم. ترجیح میدادم به منزل نیاید اما حالا برعکس شده . از صبح مدام برایش پیام میفرستم و میپرسم که کی به خانه بازمی گردد. امروز به خانم هایی که در لژیون تازه واردین اشک می ریختند گفتم که من هم روزی مثل شما بودم و باور نمی کردم که مسافرم رها شود، مشکلات حل شود و احساسم به او و زندگی مان تا این حد تغییر کند.

استاد موارد موبوط به جشن دیده بان در روز پنجشنبه و مراسم روز جمعه در پارک شهدای شهرداری را برای خانم زهرا که در ابندای لژیون حضور نداشت و در لژیون تازه واردین خدمت می کرد، تکرار فرمودند و تاکید کردند که همه با شال سفید حاضر شده و جهت قدردانی و حق شناسی از آقای خدامی با تقدیم پاکت هدیه، تشکر کنند و در ادامه فرمودند من هم قبل از کنگره حس هایم خیلی باز نبود. بوی پرتقال را وقتی با کنگره آشنا شدم، بیشتر استشمام کردم، آواز گنجشک ها را آن زمان شنیدم. برای همه ی اینها باید سپاسگزار باشم. وقتی حتی گربه که در ادبیات ما، نماد حق ناشناسی و نا سپاسی است، تا این حد قدر محبتی که می بیند را می داند و جبران می کند، ما چگونه می توانیم بی تفاوت باشیم نسبت به این همه نعمتی که کنگره برایمان فراهم کرده است؟ مطلب مهم دیگری که زهرا به آن اشاره کرد، استقامت بود. اگر قرار بود درختان که در پاییز دچار خزان شده و زمستان به خواب می روند، در بهار دوباره بیدار نشوند، ما چه وضعی داشتیم؟! انسان هم برای بدست آوردن هر موقعیتی به ناچار باید زحمت بکشد. شاید ما از بیرون به زندگی بعضی ها نگاه کنیم و فکر کنیم چه شرایط خوبی دارند! مطمئنا آنها برای بدست آوردن آن شرایط، خیلی زحمت کشیده اند. یکی از همکارانم به من گفت چقدر راحت دکتر شدی! فقط خود من میدانم که چه شبها تا صبح بیدار ماندم و زحمت کشیدم، چقدر خون دل خوردم تا مدرک تحصیلی ام را گرفتم و به هدفی که برای تحصیل و شغلم داشتم رسیدم. برای بدست آوردن شغلی که امروز دارم، بسیار تلاش کرده ام. آقای خدامی، آقای حکیمی یا خانم مرجان، به سادگی به این جایگاه دست نیافتند. سخت ترین شرایط را تجربه کرده اند، بیشترین عذاب ها را متحمل شده اند تا شده اند آقای خدامی، آقای حکیمی، خانم مرجان! تا پوستتان کنده نشود، تا برگ های قبلی از تنتان نریزد و تا آموزش ها را با سختی و جدیت عملی نکنید به هیچ چیز قشنگ و زیبایی دست پیدا نمی کنید.

همسفر سمیه: این که گیاهان حس دارند، مطلب جالبی است. این که آنها می فهمند ما دوستشان داریم یا نه، بسیار عجیب اما واقعی است. من خودم به این موضوع اعتقاد نداشتم تا اینکه زمانی برای دختر خردسالم یک گل پامچال خریدم. پس از مدتی برگهای گلش رو به زردی رفت. متوجه شدم که دخترم گلش را نوازش می کند و با آن با مهربانی حرف می زند. به او گفتم چون جای گلدانت را عوض کردی و گرم و سرد شده، دارد پژمرده می شود و اگر به جای قبلی برش گردانی، بهتر می شود. فرزندم پاسخ داد: نه اینطور نیست. من با او حرف می زنم و نوازشش می کنم تا حالش خوب شود و چون مادر ندارد اگر تو هم نوازشش کنی و او را ببوسی، حتما خوب می شود. البته من جای گلدان را عوض کردم اما مطمئن هستم که کار دخترکم بی تاثیر نبوده. برداشت دخترم این بود که چون مادرش، گل را بوسیده، حال گلش خوب شده. گیاهان هم محبت را می فهمند. حتی کاکتوس ها هم این ویژگی را دارند. جمعه که به بازار گل رفتم، متوجه شدم که غرفه ی کاکتوس ها بیش از سایر غرفه ها مورد توجه مردم است در حالی که شاید به نظر برسد به زیبایی سایر گل ها نیستند. یکی از خواص کاکتوس ها این است که سرب موجود در هوا را می گیرند و هوا را تصفیه می کنند، با کمی آب سرحال می مانند و به نور زیاد هم نیاز ندارند. دوام شان زیاد است و بعضی از انواع آنها گل های رنگی قشنگی هم دارند. ای کاش از گیاهان یاد بگیریم که برای دادن حس خوب به بقیه، دنبال دلیل نمی گردند.

همسفر ندا: جایی خواندم که درخت زمستان را بخاطر تابستان تحمل نمی کند بلکه بخاطر بهار تحمل می کند. اگر ما مدام حسرت گذشته را بخوریم، این کار ما را مقاوم نمی کند. چیزی که ما را در سختی ها سرپا نگه می دارد، امید به بهار آینده است، امید به شرایط خوبی که در آینده می توانیم برای خود ایجاد کنیم. بعضی ها دستشان برای کاشت و رسیدگی به گیاهان خوب نیست. مثلا من خواهری دارم که دستش به گل و گیاه نمی آید. در منزل ما تراسی داریم که پر از گل های مختلف است. روزی خواهرم از من خواست که یکی از آنها را به او بدهم. من هم شاخه ای از یک گل کندم، در آب گذاشتم. وقتی ریشه گرفت در گلدانی کاشتم و برایش فرستادم. اما پس از مدتی پژمرده شد و تقریبا خراب شد. گلدان را با خودم آوردم و با جملات محبت آمیز از گلی که کاشته بودم خواهش کردم که سبز شود. بطور معمول به آن رسیدگی کردم و در کمال تعجب دیدم دوباره سبز و شاداب شد و شروع کرد به رشد کردن! عکسش را برای خواهرم فرستادم. او هم خیلی تعجب کرد.

همسفر زهرا: شنیده ام که کاکتوس ها، امواج مضر را جذب می کنند و برای همین خیلی خوب است که در خانه حتما کاکتوس داشته باشیم.دوستی داشتم که می گفت من هر روز برای گل هایم موسیقی می گذارم و آنها هم با موسیقی به رقص در می آیند.

همسفر زیبا: اگر برای گیاهان موسیقی ملایم بگذاریم رشد شان بیشتر از وقتی است که موسیقی تند یا غم انگیز بگذاریم! یعنی گل ها موسیقی را درک می کنند.

همسفر منصوره: من هم به گیاهان علاقه ای نداشتم. همسرم چندین نهال در باغچه کاشته بود و از من می خواست که به آنها آب بدهم اما من همیشه امتناع می کردم. همسرم بعضی روزها دو ساعت قبل از رفتن به سر کار در باغچه به درختان رسیدگی می کرد و با انها حرف میزد و آبیاری شان می کرد اما من بی توجه بودم تا این که بالاخره میوه دادند. پرتقال و نارنگی های خوشمزه ای که حاصل درختان مان بود باعث شدند فکر کنم که حتما آنها محبت همسرم را درک کرده اند و این امر موجب شد که نظرم نسبت به موضوع تغییر کند. دانه ی پرتقال های باغچه را در گلدان کاشته ام و امیدوارم که سبز شوند و آنها را در باغچه بکارم و لذتش را تجربه کنم.

همسفر زهرا: مسافرم برای سالگرد ازدواج مان یک شاخه بامبو به من هدیه داد. در سفر اول که حالم خوب نبود، به بامبو رسیدگی نمی کردم و با خودم فکر کردم که اگر این بامبو دوام داشته باشد، زندگی ما هم دوام خواهد داشت و اگر خراب شود، زندگی ما هم خراب خواهد شد! آنقدر به آن بی توجهی کردم که بامبوی دومتری، از ریشه خراب شد و فقط بخش کوچکی از آن باقی مانده بود. خودم قسمت فاسدش را بریدم و باز با خود گفتم اگر مابقی اش رشد کرد و ماند، زندگی ما هم پابرجا می ماند و اگرنه...! پس از مدتی متوجه شدم که علیرغم بی توجهی من، بامبو با اندکی آب زنده مانده. گلدانش را عوض کردم و بامبوی بیچاره برگ های سبز شادابی درآورد! من و همسرم در شرکتی همکار بودیم. آنجا به مناسبت تولد هر یک از پرسنل، یک شاخه بامبو هدیه می دادند. آنجا هم من به بامبوی خودم توجهی نداشتم ولی پس از مدتی که مسافرم هم بامبویی هدیه گرفت، هردوی آنها را در یک گلدان گذاشتیم و در کمال تعجب دیدم که بامبوی من رشدش خیلی خوب بود. بامبوی مسافرم در سفر اولش بصورت افقی رشد می کرد اما پس از مدتی هر دوی آنها خیلی خوب و هم اندازه بزرگ شدند. در شرکت ما همه همکارانی که رابطه ی خوبی با هم دارند، بامبوهایشان شاداب و بزرگ شده اما کسانی که رابطه ی خوبی ندارند برعکس این حالت را دارند. مدتی قبل یکی از همکارانم به من گفت عجیب است که بامبوهای شما و همسرتان قبلا هم اندازه نبود اما اخیرا هم قد شده است! به او گفتم شاید اتفاقات خاصی در زندگی مان رخ داده! بعضی ها برای بامبو هایشان جملات محبت آمیز نوشته اند و روی آن چسبانده اند. عجیب است که رشد آنها بیشتر شده و زیباتر از بقیه هستند. حتی متوجه شده ام که اشیاء هم به احساسی که به آنها می دهیم واکنش نشان می دهند. مثلا گاهی که کامپیوتر یا پرینترم خراب می شود و با عصبانیت به آنها چیزی می گویم، دیگر کار نمی کنند تا تعمیر اساسی شوند اما وقتی از آنها خواهش می کنم و با ملایمت حرف می زنم، واقعا کارم را راه می اندازند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فاطمه: پنجشنبه ی گذشته تولد خانم فرزانه بود و جشن باشکوهی برگزار شد. خدا را شکر آن روز من مسئول لژیون تازه واردین بودم. اکثر آنها جلسه ی اول حضورشان در کنگره بود. چقدر لذتبخش است وقتی که فردی از هفتاد میلیارد سلول خود مایوس است و می آید آنجا می نشیند و با تمام وجود در چشمان تو می نگرد و به هر حرکتی که انجام می دهی نگاه می کند تا آن روزنه ی امیدی که بدنبالش می گردد، بیابد. چه لذتی بالاتر از این که خداوند تو را واسطه ی امید بخشیدن به افرادی اینگونه ناامید قرار دهد؟ فرزند خردسال خانم فرزانه با لحنی کودکانه گفت "من آرزو دارم که در آینده یکی از خدمتگزاران کنگره باشم". همه ی حضار به وجد آمدند و یکی از خانم های حاضر در جلسه با تعجب از من پرسید: اینجا کجاست که یک کودک چهار ساله اینگونه درباره اش صحبت می کند؟ مگر این کودک چه درکی از کنگره دارد که چنین آرزویی را مطرح می کند؟ به او پاسخ دادم: اگر به صحبت های والدین این کودک دقت کرده باشید متوجه شده اید که آنتی ایکس مصرفی پدر وی، سیگار بوده اما چون حال مسافرشان بد بوده، راهنمایشان تشخیص داده اند که بعد از رهایی از سیگار، با شریت او.تی و متد دی اس تی سفر کنند. خانم فرزانه تعریف می کردند که هشت سال تمام، از قبل تولد این کودک تا هنگام رهایی، با حال بد عذاب کشیده و اشک ریخته اند. این کودک از ابتدای تولد، شاهد حال بد خانواده بوده و دیده است که با ورود به کنگره و شروع آموزش ها، چقدر همه چیز فرق کرده و حال پدر و مادرش بهتر شده.طبیعی است که او علیرغم سن کم، آرزوی خدمت در اینجا را داشته باشد. این اتفاق برای خود من هم تلنگری بود که هشیارترم کرد. این که یک کودک چهارساله شناخت و درک درستی از کنگره و تاثیر آن بر زندگی اعضا دارد اما من فاطمه هنوز گاهی فراموش کرده، درجا می زنم مطلبی است که جای تفکر بسیار دارد. گاهی یادمان میرود که چه بودیم و چه شدیم. برای همین آن گونه که لازم است قدردان خدمتگزاران کنگره، از جمله دیده بان ها که این هفته، هفته ی بزرگداشت آنهاست، نیستیم. هفته ی گذشته برای انجام کاری، دوبار به شهرکرد سفر کردیم. در راه بازگشت به مسافرم گفتم خانم مرجان و آقای کامران هفته ای پنج بار این مسیر را می پیمودند و برای خدمت همیشه حاضر بودند و هستند. برای این که من آسوده روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم، زحمات زیادی کشیده می شود که باید قدر آن را بدانیم. همیشه پشت آسایشی که اینجا داریم، افرادی زحمات زیادی کشیده اند و از وقت و انرژی و مال و جانشان مایه گذاشته اند و وظیفه من این است که برای آن ارزش قائل شوم.

خانم الهه: در جلسه ی عمومی اجازه نمی دهم کسی زیاد با من صحبت کند اما امروز الهام از من خواست که مواردی را در جلسه ی کمک راهنمایی مطرح کنم و من فکر کردم که بهتر است آن را به شما هم گوشزد کنم. او در یادداشتی برایم نوشت: بعضی از رهجویان من (دختران زیر هجده سال) آنقدر کمبود محبت دارند که با مردان متاهلی که به آنها ابراز علاقه می کنند، رابطه دارند! در زندگی اغلب آنها روابط خوبی بین آنان و والدین شان وجود ندارد زیرا پدر مشغول مصرف مواد است و مادر بیشترین دغدغه اش، پدر فرزندان است و به آنان بسیار بی توجه است.دقت کنید که چه شرایط بغرنجی حاکم است. اگر خوب به آن تفکر کنید متوجه عمق فاجعه می شوید. تصور کنید در چنین جوی اگر تنها یکی از این نوجوانان حالش بهبود یابد و از چنگال چنین مصیبتی رها شود، چه کار مهم و ارزشمندی صورت گرفته! هر یک از آنان ممکن است مثل بچه های شما بشوند که امروز حالشان خوب است، مثل رها، آوا، نرگس یا هریک از بچه هایی که می بینند حال خانواده شان امروز خوب است و روابط والدین شان بسیار بهتر شده و روابط آنها با والدین شان نیز عالی است. تصور کنید اگر کنگره نبود، افرادی مثل آقای خدامی و آقای حکیمی و خانم مرجان و آقای کامران و امثالهم نیامده بودند و اینجا نبود، هریک از شما الان کجا بودید و چه وضعی داشتید؟ دختران ما و پسران ما الان چه حالی داشتند؟ من آدمی نیستم که زود به گریه بیافتم اما حقیقتا با خواندن نامه ی دختر مریم به پدرش، با مرور هر سطر آن نامه، اشکهایم جاری شد. جایی از نامه نوشته بود: پدر. وقتی که گزارش تولد آقای کامران و خانم مرجان را می خواندم، در اتاق را بسته، گریه می کردم و حسرت می خوردم که کاش من به جای یاسگل و یاسمن (دختران آقای کامران و خانم مرجان) بودم