همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
پنجشنبه 24 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر پروین

جلسه با استادی خانم الهه عزیز و دبیری خانم سمیه ساعت ً4:45 شروع شد و خانم الهه در ابتدا چنین فرمودند: خیلی خوشحالم که در کنگره حضور دارم و خوشحال ازاینکه امروز خدمت با لژیون ما بود.

من تا امروز 6 صبح استاد جلسه انتخاب نکرده بودم به دلیل مشغله ی کاری، ساعت 6 صبح به خانم سمیه و خانم پروین و خانم زهرا پیامک دادم که استادی جلسه را به عهد ه بگیرند و خوشبختانه هر سه حاضر شدند که استادی را قبول کنند و اولویت با خانم سمیه بود، که استادی را قبول کردند.

و خدا را شکر استادی خوبی را داشتند من به ایشان به دلیل استادی خویشان تبریک می گویم و الان مشارکت را به خانم سمیه  میدهم که در مورد حس و حال استادیش صحبت کند. 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر منصوره

گزارش لژیون عشق در تاریخ 96.12.14

سلام دوستان الهه هستم همسفر

خداوند متعال را بسیار تا بسیار سپاسگزارم که اجازه داد با هم باشیم اول از همه بسیار خوشحالم که طاهره و شهرزاد شال کمک راهنمایی شان را گرفتند من واقعا برایشان از خداوند متعال می خواهم که خدمتگزاران صادق و شاگردان خوبی برای کنگره باشند و شاگردان خوبی تربیت کنند که در خدمت کنگره باشند این خیلی مهم و به خاطر همین من دستور جلسه کبر را برایتان گذاشتم که بدانید با هیچ کسی فرقی ندارید همه شماها با تمام اعضای لژیونهای دیگر برابرید اگر یک زمانی خدایی نکرده گفتید بچه های لژیون الهه این طوریند یعنی کبر اموزش که ندیدهیچی در تاریکی ها هم فرو رفته اید 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 اسفند 1396 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
ادامه سی دی کبر

آقای امین دژاکام

اگر عزیزانی سوالی دارند که راجع به همین دستور جلسه هست می توانند بپرسند ؛ حدود یک ربع ، بیست دقیقه زمان داریم برای پرسش و پاسخ . خوب ؛ میکروفن گردان ، اولین نفر فرشید ...

مسافر فرشید : در مورد مسأله کبر ، من خودم یک سوالی برایم پیش آمد شما گفتید ابلیس و ... یعنی من هم اگر کبر بورزم می روم به دنیای همان ها و بعد قانون های آنها در مورد من هم اجرا می شود ؟ حالا قانون هایی که روی آنها اجرا می شود ؛ حالا آن جوری که من فهمیدم ابلیس وقتی که کبر ورزید به یک جایی رسید که رانده شد آن نور از او گرفته شد من برای خودم اینجور تفسیر می کنم که آن چشمه و یا آن دریافت های الهی از او گرفته شد ؛ درست است ؟ حالا آن جوری که من فهمیدم ابلیس بخشیده شدنی نیست یعنی فرشته بوده دیگر ، مأموریتش این بوده ، من هم اینجوری می شوم اگر یک موقعی کبر داشته باشم انسان آن جایزالخطایی اش ، اینکه صفت گذشته در انسان ؛ صادق نیست روی من اجرایی است دیگر ، در یک برهه می روم یک چیزهاییی را تجربه می کنم و بعد برمی گردم به آن حال خودم ، این را می خواستم بپرسم ؟ دست شما درد نکند

آقای امین : البته جایی در مورد ابلیس گفته نشده که بخشودنی هست یا نیست راجع به این توضیحی نگفته است . در مورد انسان این فکر باید در او به وجود بیاید یعنی این را باور بکند وقتی که این را باور کرد آن اتفاق برایش می افتد یعنی ناخودآگاه ؛ خودش حرکت هایی را انجام می دهد که آن شرایط برایش به وجود می آید یعنی خودش هم شرایطی را به وجود می آورد که آن اتصالش قطع می شود یعنی آن حالت رانده شدن برایش به وجود می آید حالا این زمان برگشتش تا کی هست ؟ تا زمانی که متوجه بشود یعنی شخص به نقطه ایی برسد که متوجه بشود این اندیشه ایی که من داشتم ، این تفکری که من داشتم اصولاً تفکر درستی نبوده یا به آن شک کند وقتی به آن شک می کند همین که شخص می آید اینجا در جایگاه شاگرد قرار می گیرد یعنی به آن چیزهایی که تفکرش بوده شک کرده است . آن شاگردی که نتیجه نمی گیرد یعنی هنوز آن شک را نکرده است در سختی هست ، می خواهد ولی هنوز اعتقادات خودش ، تفکرات خودش برایش کاملاً درست و واقعی است موقعی که این تفکرات برای شخص سست شد و حاضر شد تفکرات جدید را بگیرد آن موقع وقتی که قدرش رسید آن موقع دوباره شرایط تغییر می کند یعنی شروع می کند به خارج شدن ؛ حالا این ممکن است زمان خیلی زیادی ببرد ، ممکن است زمان طولانی ببرد و بهای خیلی سنگینی را بابت آن پرداخت کند ولی هر چیزی زمانی دارد دیگر ، جواب ؛ واضح بود ؟ ...

مسافر محمد : ممنونم از استاد جلسه که به من وقت دادند . من دچار یک تناقض شدم آقای دژاکام ، بارها من در کلام آقای مهندس شنیدم که ، حالا در آن داستان روز الست که صحبت می کنند راجع به سجده کردن ابلیس ، بارها آقای مهندس در صحبت هایشان گفتند که انسان توبه اش پذیرفته شد منتهی آمد پایین ؛ خودش این سیر را طی کند تا به بالا ؛ ولی الان در کلام شما که داشتید راجع به آن قضیه صحبت می کردید گفتید : آدم و حوا شرک ورزیدند و بارها هم در کلام الله آمده که شرک بخشیدنی نیست یعنی این بخشش اتفاق افتاده که الان ما آمدیم ولی این سیر را طی می کنیم یا نه ؟ مرسی

آقای امین : سوال خوبی است . یک نفر در کلاسی درسش را جواب نمی دهد ، درست جواب نمی دهد ، در یک مدرسه ایی ، معلم می گوید : برو در این کلاس جایی نداری ، برو درس را یاد بگیر و بیا وقتی جواب دادی می توانی وارد بشوی  این یک شکل قضیه است یعنی مهلت را به او می دهد فرصت را به او می دهد برای اینکه دوباره برگردد . یک موقع می گوید : آقا شما دیگر در این مدرسه ثبت نام نمی شوی ؛ تمام شد رفت ، حالا هر کاری می خواهی بکن . یک شرایط دیگر هم هست ؛ می گوید : اشکالی ندارد ؛ بلد نیستی  بنشین دفعه بعد از تو می پرسم ... در مورد انسان این اتفاق است که اگر اشکالی ندارد بنشین نیفتاده ، گفته برو دوباره حاضر باش ، دوباره بیا تا از تو امتحان بگیرم یعنی از آن مدرسه بیرونش نکرده ولی آن جایگاهی را که داشته از او گرفته تا دوباره به دست بیاورد . در دعای خودمان می گوییم دیگر ؛ انشعاب یافته ایم ، دوباره به آن نقطه برگردیم .



ادامه مطلب


نوع مطلب : متن سی دی های جهانبینی، 
برچسب ها : کنگره 60، درمان اعتیاد، سی دی کبر از آقای امین،
لینک های مرتبط : سی دی های آموزشی،
یکشنبه 13 اسفند 1396 :: نویسنده : شهرزاد بصیری
سی دی کبر

آقای امین دژاکام



در شرک ، شخص می خواهد که بهتر باشد ولی در کبر ، شخص مطمئن است که بهتر است . در شرک شخص می خواهد چیز
بیشتری را به دست بیاورد ؛ معامله گر است می خواهد معامله کند حالا خدا بیشتر به او داد ؛ خدا ، یکی دیگر بیشتر داد ؛ او ، اما در کبر ، شخص باورش این است که او جنسش بهتر است پس نقطه شروع سقوط انسان یا موجود ، کبر است ...


ادامه مطلب


نوع مطلب : متن سی دی های جهانبینی، 
برچسب ها : کنگره 60، درمان اعتیاد، سی دی کبر از آقای امین،
لینک های مرتبط : سی دی های آموزشی،
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر فتانه
بانام ویاد خدا شروع به نوشتن کردم با قلمی بیجان وبیروح .کاش قلم مرا یاری کند در این امر نوشتن .ای قلم به نوشته هایم نورامید وعشق بدم .
خداوندا امشب سجاده ای از نور عشق میگشایم وهزاران بار به درگاهت سجده میکنم به خاطر وجود کنگره وفرشتگانش ،اگر کنگره واین معبود های الهی نبودند تکلیف من حال خراب چه بود .من همسفری بودم که باهر باد میلرزیدم وباهر رعد برزمین میخوردم من حتی مادری بودم که با هر حرف اشکهایم جاری میشد. من واقعا من نبودم .من عاشق نبودم من اززندگیم فراری بودم ازتمام دردهایش وسختی هایش ازتمام رنج ها وغم هایش کمرم بر زیر این درد شکسته بود .من دختری که بادنیایی شادی وپرازامید گام بسوی زندگی برداشتم با کوله باری ازسختی ودرد مواجه شدم کودک درونم در همان روزهای اول کشته شد وارام وبه تدریج خنده از لبانم رفت ولبخند امد لبخندی که با رژ قرمز به ان رنگ میدادم .پشت رژ قرمزی که بر لب داشتم دریایی خون ازگریه وغم بود .نمیدانم انگار دردهایم را با ارایش پنهان میکردم .ارام ارام عشق در من کشته شد .دیگر امیدی به زندگی وعشق نداشتم به هرجایی اویز میشدم تا برای خودم باشم زندگی گذشت تا اینکه مرا به مکانی دعوت کردند تا در انجا عشق را پیدا کنم راست بود پیدا کردم من در انجا زندگی را پیدا کردم من درانجالبخند هایم را پیدا کردم من توانستم کودک درونم را زنده کنم من توانستم بدون رژلب قرمز بخندم .نمیدانم ونفهمیدم چه شد ولی میدانم زندگی پرده ای دیگر به نمایش گذاشت نمیدانم انگار چهره دیگر به افراد بخشید چگونه توانست اما میدانم عشق را دمید عشقی که تاروپود زندگی را محکم میکند باورم نمیشود اما شد شد بخندم وخوشحال باشم شد بازی گر نباشم وهمه این ها را مدیون ان مکانم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر فتانه
به نام ایزد منان
دلتنگ نوشتن شدم نوشتم حرف های دلم .امشب بعد از مدتی دلم برای نوشتن تنگ شد نمیدانم چرا ولی دل ازتمام کارهایم کشیدم وشروع کردم به نوشتن.
امسال عید سال اول رهایی مسافرم است .بعد از سالیان سال من هم به ارزویم رسیدم ورها شدم .چقد جالب است وقتی میگفتند رها میشوی نمیفهمیدم ولی الان میفهمم که واقعا معنی رهایی رهایی است مانند پرنده ای که از قفس رها میشود من هم از قفسی که از اشک وغم وحسار دورادورم رها شدم .خوشحالم خیلی خوشحالم اما نمیدانم چرا الان که باید دینم به کنگره وافرادش کنم هرروز یک مشکل ویک کوه برسرراهم می اید شاید این منیت من است شاید هم کبر وغرور اما هرچه است من اورا کنار میزنم چون تمام زندگیم حسرت امروز واین روزها را داشتم.خیلی خوشحالم امشب در پی مشکلات فراوانی که دارم در پی این همه سختی اما خوشحالم خوشحالم که عید جدیدی میخواهم تجربه کنم خوشحالم که بعد از چند سال نمیخواهم با اشک برسر سفره هفت سین بنشینم .خوشحالم نمیخواهم هرروز برای مصرف مسافرم گریه کنم خوشحالم کودکم ارامش دارد هرسال نزدیک عید که میشد تمام بدنم را لرز میگرفت چون یاد سال قبل می افتادم اما امسال که یاد سال قبل می افتم خوشحالم که قرار است سال جدیدی را تجربه کنم .همه چیز امسال فرق کرده انگار مسافرم دیدش هم فرق کرده این روزها خودش بیشتر از من عیوب  خانه را میبیند ودر پی حل ان است اما سالهای قبل ....ای ایزد منان به درگاهت شکر میکنم که فرشتگانی برزمین خلق کردی که زندگی امثال من راهم زیبا کنند .جالب است بدانید همیشه ارزوی یک خواهر بزرگ داشتم همیشه ارزوی یه دوست واقعی داشتم ارزوی کسی که اگر درد ومشکلم را گفتم ارامم کند اما نبود تا اینکه در این مکان الهی فرشته ای پیدا کردم که شد خواهرم .خواهری که تمام درد هایم با نگاه به او میرود خواهری که با حرف هایش ارامش را به من میدهد دوستی که اگر دردم را هرلحظه به او گفتم بدان ان که بترسم از ترس فردا وفرداهایش دردم را با حرف هایش وراهنمایی هایش تسکین داد ‌.من در این مکان پیشرفت کردم نمیدانم هنوز حکمتش چیست اما میدانم کنگره مرا به اینجای الانم رساند وگرنه من همان بودم ومیماندم .وای برمن که کنگره وفرشتگان کنگره را دارم وقدردان نیستم وای برمن که نتوانستم قدمی بردارم .اشکهایم بارش خودرا انگار برصورتم شروع کردند انگار چشمهایش رعدی کرد وشروع به باریدن کرد .انگار الان که به قبل نگاه میکنم باورم نمیشود زندگی من چه بود من نه تنها زندگی نداشتم چشمهایم هم بینایی نداشت انگار نمیدیدم بهار ومعجزاتش را .من هیچ وقت بوی گل شبو  را نمیفهمیدم یا برایم جالب نبود من بوی عید را نمیفهمیدم من تنش عید را نداشتم من زیبایی های عید را نمیدیدم اما امروز میبینم انگار حس میکنم میفهمم لمس میکنم اری من هم من شدم انگار از مرده متحرک جدایم کردند وجان در تنم دمیدند .خوشحالم خوشحالم که اینجایم در این مکان الهی خوشحالم که جز پدرم پدری دیگر دارم خوشحالم خانواده ای بزرگ دارم

خوشحالم که جزو خانواده کنگره شدم .خوشحالم اگر الان هم سختی میکشم میدانم این سختی لذت دارد ودرکنارش نور امید .امروز در اتاقم کاغذهایی را پیدا کردم که سالها پیش مینوشتم از درد وغمم .خنده ای کردم وگفتم چقد درد داشتم وفراموش کردم چقدر زود یادم رفت ارزویم فقط رهایی بود .خداوندا شکرت که اذن ورود مرا به اینجا به این مکان الهی به پیش فرشتگانت صادر کردی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فاطمه: آقای امین می فرمایند زمانی که حال انسان خوب نباشد و فرکانس امواج مغزی او مناسب نباشد، حتی از ابرهای بالای سرش بارانی نمی بارد! همیشه این صحبت را بخاطر دارم. به مسافرم گفتم باید حواس مان به فرکانس امواج مغزمان باشد شاید اصفهان باران ببارد. متاسفانه در کشور ما به هیچ یک از مظاهر طبیعت احترام نمی گذاریم. به زمین و به هوا بی احترامی می کنیم. مثلا در چهارشنبه سوری قدم به قدم روی زمین آتش روشن می کنیم، با ترقه به درختان آسیب می زنیم. من از چند سال قبل که خانم الهه فرمودند چهارشنبه سوری از خانه بیرون نروید، هرگز بیرون نرفتم. هنگام جشن ها که مردم ظروف یکبار مصرف را که در آن نوشیدنی خورده اند به خیابان می ریزند، پایم را از خانه بیرون نمی گذارم.در عکس ها ساحل دریای خزر در کشور ما با ساحل همین دریا در کشور همسایه، قابل مقایسه نیست. از خدا می خواهم که کمک کند فرهنگ احترام و مراقب از طبیعت در کشور ما مورد توجه قرار بگیرد.

خانم الهه: البته به نظر من چهارشنبه سوری در خانه نمانید. به باغ های خودتان و یا آشنایانتان بروید، آتش درست کنید و از روی آن بپرید اما به طبیعت آسیب نزنید.

همسفر فتانه: همانطور که دوستان کفتند، حال و هوای گل و گیاهان هر خانه به حال و هوای افراد آن خانه بستگی دارد. من در خانه چند کاکتوس دارم. قبلا فقط قدشان بلند می شد اما حالا که حال مان بهتر است، گل های زیبایی داده اند که از دیدنشان لذت می برم. هفته ی پیش تصمیم گرفتیم در مهد کودک به بچه ها کمک کنیم که دانه های نارنگی و پرتقال شان را بکارند تا سبز شود. امیدواریم که بتوانیم بعدا نمایشگاهی از گیاهانی که کاشته اند ترتیب دهیم تا تشویق شوند. در این یک هفته هم آنها با اشتیاق به دانه هایی که کاشته اند آب می دهند و برایشان خیلی جالب است.

همسفر زهرا: پدر من کشاورز موفقی بود. او و اکثر کشاورزان قدیمی ایمان داشتند که درختان حرف انسان ها را می فهمند و از آن تاثیر می گیرند. اگر درختی بار نمی داد پدرم اره را میبرد و بر تنه ی آن درخت می گذاشت و از کسی می خواست که وساطت کرده، مانع بریدن درخت شود. عجیب بود که انگار درخت می فهمید و سال بعد دوباره خوب بارمی داد! این را من با چشم خودم دیده ام. باغ های پدرم همیشه سرسبز بود و همه ی همسایه های باغ دقت می کردند که ببینند پدرم چه چیزهایی می کارد تا آنها هم همان را بکارند چون همیشه پیش بینی او برای وضعیت بازار محصولات کشاورزی درست بود. یکی از دلایل موفقیت پدرم این بود که همیشه از محصولات باغش به دیگران هم میداد.

خانم الهه: این فقط گیاهان نیستند که حس دارند بلکه همه ی وسایلی که ما استفاده می کنیم هم حس ما را می گیرند. مطلبی خواندم از فردی که دوستی نزدیکی با یکی از نوازندگان خوب ویولن داشت. وی گفته بود مدتی که آن نوازنده در بیماستان بستری بود من همیشه به دیدنش می رفتم. شبی در منزلش خوابیده بودم و خود او در بیمارستان بود. نیمه های شب ناگهان با صدایی از خواب بیدار شدم. متوجه شدم که ویولن آن نوازنده که به دیوار آویزان بود،خودبخود افتاه و شکسته است. سریع با بیمارستان تماس گرفتم و متوجه شدم که دقیقا همان زمانی که وی فوت کرده، سازش از روی دیوار افتاده است! اشیاء با افرادی که از آنها استفاده می کنند، ارتباط حسی دارند. یکی از همکارانم که وضع مالی خوبی دارد و اتومبیل گرانقیمت و لوکسی دارد تعریف می کند که سالها قبل پرایدی داشتم که هیچوقت مرا دچار دردسر نمی کرد مثلا وقتی چراغ تمام شدن بنزینش روشن می شد، ازش خواهش می کردم که مرا با خانواده ام گرفتار نکند و همیشه در مقابل منزل، خاموش میشد! هیچوقت برایم دردسر درست نمی کرد برای همین آن را نفروختم. اشیاء با صاحبانشان ارتباط دارند و حس آنها را می گیرند یعنی با هر حسی که با آنها برخورد کنی، با همان حس با تو برخورد می کنند.

همسفر سمیه: گیاهان معتاد می شوند. در منزل پدرم یک گل قاشقی بود که وقتی پدرم موادمصرف می کردند، حالش خوب بود اما وقتی ایشان مصرف مواد را ترک کردند گل قاشقی هم پژمرد و خشک شد. حتما ما هم بیش از آسیبی که به خودمان رساندیم، به گیاهان اطرافمان صدمه وارد کردیم!

خانم الهه: بخاطر همین موضوعی که سمیه بدان اشاره کرد، شایسته است که حتما درختی بکاریم تا صدمه ای که در زمان تخریب به طبیعت وارد کردیم، جبران شود. همانگونه که قدما تاکید کرده اند: "دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم، دیگران بخورند."

همسفر پروین: یکی از اقوام ما مصرف کننده ی مواد مخدر بود. وقتی که فوت کرد و ما به دیدار خانواده اش رفتیم، دیدیم جسد مار بزرگی در کنار جایی که فرد متوفی می نشست و مواد مصرف می کرد، افتاده. متوجه شدیم که آن مار هم معتاد شده بوده و با فوت صاحبخانه، مار هم مرده بود! قبلا ما یک پیکان قراضه داشتیم که علیرغم خراب بودنش، هیچوقت ما را در بیابان دچار دردسر نمی کرد و همیشه اگر خراب می شد، ما را به مقصد می رساند و بعد از کار می افتاد! این هم نشانه ی رابطه ی حسی آدم ها با اشیاء است.

همسفر مائده: من قبل از این که به کنگره بیایم حالم خیلی بد بود ولی نمی توانستم با کسی درد دل بکنم. روزی مادرم به من گفت اگر خیلی غصه داری و نمی توانی به کسی بگویی، به طبیعت پناه ببر و درد دلت را با آب رود یا با کوه مطرح کن و مطمئن باش که حالت بهتر می شود. من هم این کار را تجربه کردم. بارها با دل شکسته به طبیعت پناه بردم و ناراحتی هایم را به رود یا به درختی گفتم و با انرژی خوبی به خانه باز گشتم.

 همسفر زیبا: در منزل مادرم یک گلدان گل بسیار زیبا و شاداب وجود داشت که من خیلی از آن خوشم می آمد. از مادرم خواستم که یک شاخه از آن را برای من در گلدانی بکارند تا به منزل خودم ببرم. وقتی ساقه ریشه داد و در گلدان کاشتند خیلی زیبا و باطراوت بود اما وقتی به منزل خودم بردم، بخاطر مسائلی که در منزل مان وجود داشت، گل زیبا پژمرده شد و همه ی برگهایش ریخت.

همسفر افسون: در مورد درختکاری و رابطه با گیاهان و طبیعت، از سال گذشته، تجربه ی جدید  دلچسبی دارم. تابستان گذشته معمولا هفته ای دو بار برای آبیاری درختان باغی که متعلق به پدر و مادرم هست، به روستایی در نزدیکی شهرمان می رفتم. تنها میرفتم و فقط به آبیاری درختان مشغول می شدم و هر بار با حالی خوش به شهر بازمی گشتم. این کار علاوه بر لذت کشاورزی، به من اعتماد به نفس رانندگی در جاده های بیابان، غلبه به ترس از تنهایی و تاریکی در جایی بیرون از خانه را به همراه داشت. تابستان خیلی خوبی بود و امیدوارم در سال آینده هم بتوانم تکرارش کنم. جلسه مانند همیشه با دعای خیر اعضا در حالی که همه با حال خوش دست یکدیگر را میفشردند، به پایان رسید.

در پایان لازم است از همه ی عزیزان یخاطر مشکل فنی که موجب شد این گزارش در چهار قسمت منتشر شود عذرخواهی کنم. 

همسفر افسون





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فتانه: دوشنبه ی گذشته من با تاخیر گزارش را برای وبلاگ آماده کردم به همین دلیل انرژی زیادی از این کار بدست نیاوردم. بعد از آن وقتی اتاق پسرم را مرتب می کردم، بعضی از اسباب بازی هایش را جمع کردم. وقتی به این کار اعتراض کرد به او گفتم تو که تنها با اینها بازی نمی کنی. در کمال تعجب دیدم گفت که من و پدرم با اینها بازی می کنیم. به یاد آوردم که هرگز همسرم با فرزندمان بازی نمی کرد اما بعد از آشنایی با کنگره، همیشه به هر شکل ممکن، زمانی را برای بازی با فرزندمان اختصاص می دهد. با یادآوری این همه تغییر، خیلی منقلب شده و از شادی گریه کردم. وقتی همسرم به منزل بازگشت حالش بسیار خوب بود. خیلی خوشحال بود که خدمتی را که مدتها به دنبالش بود، به دست آورده بود. خدارا خیلی شکر کردم چون شاید موفقیت مسافرم برای رسیدن به خدمتی که می خواست، نتیجه ی خدمت من در نوشتن وبلاگ بود. همانطور که خانم الهه می فرمایند از هر دستی که بدهی، از همان دست می گیری.

همسفر پروین: خداوند را شاکرم که یک بار دیگر سعادت یافتم که روی این صندلی قرار بگیرم. در مورد درختکاری میخواهم بگویم. من قبل از آشنایی با کنگره، از درخت و باغ و گل و گیاه اصلا خوشم نمی آمد و اصلا به گیاهانی که در منزل داشتیم رسیدگی نمی کردم. مسافرم علیرغم اینکه آن زمان مصرف کننده بود و حال خوبی نداشت، بیشتر به آنها می رسید و همیشه به من اعتراض می کرد که چرا نسبت به گل و گیاهان اطرافمان بی اعتنا هستم. بعد از آموزش های کنگره، به گل و گیاه علاقمند شدم. با آنها حرف میزنم و خیلی رسیدگی می کنم. همه ی دوستان و اقوام می گویند از گلدان های منزل ما معلوم می شود که عشق در خانه ی ما حاکم است. فرزندان مان هم یاد گرفته اند و هر دفعه که به باغ می رویم اگر درختی خشک شده باشد چند نهال به جایش می کاریم و کودک خردسالم هم به آنها می رسد. ایمان دارم که گیاهان هم مثل انسان دارای حس هستند. خدا را شکر می کنم که به گیاهان و طبیعت احترام می گذارم و این را از آموزش های کنگره دارم. خدا را شاکرم که هزاران هزار مطلب در اینجا برای آموزش وجود دارد و من هم از آنها بهره مندم. از شما می خواهم که دعا کنید در امتحان کمک راهنمایی قبول شوم تا بتوانم در اینجا بمانم. تک تک شما برایم سرشار از عشق و محبت هستید بخصوص خانم الهه ی عزیزم که می بوسمشان.

همسفر زهرا: خدمت در لژیون تازه واردین، حس فوق العاده ای به من داد. برای اولین بار احساس کرده که ذره ای هستم از کنگره. وقتی سی دی موج و ذره را شنیدم، متوجه این احساس شدم. پریشب یکی از دوستانم که برای گرفتن شال کمک راهنمایی به تهران رفت با من تماس گرفت و گفت دونفر جا داریم، میخواهی با ما بیایی؟ دلم پرواز کرد که با آنها به تهران بروم و مهندس را ببینم و هم دوستانم را تشویق کنم. در حال دوختن ملافه بودم و با آن تماس تلفنی، اشکم جاری شد. به خانم الهه برای کسب اجازه، پیام دادم و در دل آرزو کردم که ایشان بگویند برو. خانم الهه فرمودند هر طور که خودت صلاح میدانی. خیلی فکر کردم و نهایتا تصمیم گرفتم که به اینجا بیایم و در لژیون تازه واردین خدمت کنم. با خودم فکر کردم شاید آنجا باعث امیدواری یک نفر شدم و او مرا دعا کرد و سال آینده خودم موفق به دریافت شال شدم. خدا را شکر می کنم که برای راهنمایی تازه واردین قبول شدم تا بتوانم باز هم به کنگره بیایم. این کار را خیلی دوست دارم. از وقتی راهنمای تازه واردین شدم، سی دی ها را کامل و دقیق می نویسم و خیلی انرژی می گیرم. دستخطم هم خیلی بهتر شده اما هنوز نمی توانم خوب مشارکت کنم. با اینکه سی دی را کامل می نویسم اما برای بیان برداشتم از آن، هنوز کمی مشکل دارم. در مورد درختکاری باید بگویم: خداوند هر نعمتی که آفریده است، برای آسایش و آرامش ماست. یکی از نعمتها درخت است که با کمترین امکانات رشد می کند اما با میوه هایی که به بار می آورد، همه ی نیاز بدن ما به ویتامین ها را تامین می کند. اهمیت زمان را به ما نشان می دهد که هر کاری نیاز به زمان دارد. همچنین صبر و استقامت را به ما آموزش می دهد. یک درخت در سرما و گرما، در برف و باران و طوفان و حتی با تشنگی و بی آبی مقاومت می کند و صبر می کند تا بالاخره آبی به ریشه اش برسد. باید یاد بگیرم که همه ی موجودات حتی حیوانات و گیاهان در زندگی شان مشکل دارند اما با صبر و در طی زمان، مشکلات را حل می کنند. من نباید با یک مشکل، از کوره در رفته به زمین و زمان ناسزا بگویم. قبل از کنگره همیشه از خدا می پرسیدم چرا مرا به وجود آورد و چرا این قدر زندگی را برای من سخت کرد. آرزو می کردم که زندگیم تمام شود. آن زمان حتی وقتی بیرون می رفتم، درختان ، کوه و هیچ یک از عناصر زیبای طبیعت را نمی دیدم. به آنها هیچ توجهی نداشتم. حالا همه چیز را تک تک و با دقت می بینم. صبح به صبح که از خواب بیدار می شوم از خدا بخاطر همه چیزهایی که به من داده، بخاطر دستها و پاهایم، بخاطر فرزندانم، بخاطر مسافرم و بخاطر همه چیزهای خوبی که دارم شکر می گویم. قبلا دلم نمیخواست مسافرم را ببینم. ترجیح میدادم به منزل نیاید اما حالا برعکس شده . از صبح مدام برایش پیام میفرستم و میپرسم که کی به خانه بازمی گردد. امروز به خانم هایی که در لژیون تازه واردین اشک می ریختند گفتم که من هم روزی مثل شما بودم و باور نمی کردم که مسافرم رها شود، مشکلات حل شود و احساسم به او و زندگی مان تا این حد تغییر کند.

استاد موارد موبوط به جشن دیده بان در روز پنجشنبه و مراسم روز جمعه در پارک شهدای شهرداری را برای خانم زهرا که در ابندای لژیون حضور نداشت و در لژیون تازه واردین خدمت می کرد، تکرار فرمودند و تاکید کردند که همه با شال سفید حاضر شده و جهت قدردانی و حق شناسی از آقای خدامی با تقدیم پاکت هدیه، تشکر کنند و در ادامه فرمودند من هم قبل از کنگره حس هایم خیلی باز نبود. بوی پرتقال را وقتی با کنگره آشنا شدم، بیشتر استشمام کردم، آواز گنجشک ها را آن زمان شنیدم. برای همه ی اینها باید سپاسگزار باشم. وقتی حتی گربه که در ادبیات ما، نماد حق ناشناسی و نا سپاسی است، تا این حد قدر محبتی که می بیند را می داند و جبران می کند، ما چگونه می توانیم بی تفاوت باشیم نسبت به این همه نعمتی که کنگره برایمان فراهم کرده است؟ مطلب مهم دیگری که زهرا به آن اشاره کرد، استقامت بود. اگر قرار بود درختان که در پاییز دچار خزان شده و زمستان به خواب می روند، در بهار دوباره بیدار نشوند، ما چه وضعی داشتیم؟! انسان هم برای بدست آوردن هر موقعیتی به ناچار باید زحمت بکشد. شاید ما از بیرون به زندگی بعضی ها نگاه کنیم و فکر کنیم چه شرایط خوبی دارند! مطمئنا آنها برای بدست آوردن آن شرایط، خیلی زحمت کشیده اند. یکی از همکارانم به من گفت چقدر راحت دکتر شدی! فقط خود من میدانم که چه شبها تا صبح بیدار ماندم و زحمت کشیدم، چقدر خون دل خوردم تا مدرک تحصیلی ام را گرفتم و به هدفی که برای تحصیل و شغلم داشتم رسیدم. برای بدست آوردن شغلی که امروز دارم، بسیار تلاش کرده ام. آقای خدامی، آقای حکیمی یا خانم مرجان، به سادگی به این جایگاه دست نیافتند. سخت ترین شرایط را تجربه کرده اند، بیشترین عذاب ها را متحمل شده اند تا شده اند آقای خدامی، آقای حکیمی، خانم مرجان! تا پوستتان کنده نشود، تا برگ های قبلی از تنتان نریزد و تا آموزش ها را با سختی و جدیت عملی نکنید به هیچ چیز قشنگ و زیبایی دست پیدا نمی کنید.

همسفر سمیه: این که گیاهان حس دارند، مطلب جالبی است. این که آنها می فهمند ما دوستشان داریم یا نه، بسیار عجیب اما واقعی است. من خودم به این موضوع اعتقاد نداشتم تا اینکه زمانی برای دختر خردسالم یک گل پامچال خریدم. پس از مدتی برگهای گلش رو به زردی رفت. متوجه شدم که دخترم گلش را نوازش می کند و با آن با مهربانی حرف می زند. به او گفتم چون جای گلدانت را عوض کردی و گرم و سرد شده، دارد پژمرده می شود و اگر به جای قبلی برش گردانی، بهتر می شود. فرزندم پاسخ داد: نه اینطور نیست. من با او حرف می زنم و نوازشش می کنم تا حالش خوب شود و چون مادر ندارد اگر تو هم نوازشش کنی و او را ببوسی، حتما خوب می شود. البته من جای گلدان را عوض کردم اما مطمئن هستم که کار دخترکم بی تاثیر نبوده. برداشت دخترم این بود که چون مادرش، گل را بوسیده، حال گلش خوب شده. گیاهان هم محبت را می فهمند. حتی کاکتوس ها هم این ویژگی را دارند. جمعه که به بازار گل رفتم، متوجه شدم که غرفه ی کاکتوس ها بیش از سایر غرفه ها مورد توجه مردم است در حالی که شاید به نظر برسد به زیبایی سایر گل ها نیستند. یکی از خواص کاکتوس ها این است که سرب موجود در هوا را می گیرند و هوا را تصفیه می کنند، با کمی آب سرحال می مانند و به نور زیاد هم نیاز ندارند. دوام شان زیاد است و بعضی از انواع آنها گل های رنگی قشنگی هم دارند. ای کاش از گیاهان یاد بگیریم که برای دادن حس خوب به بقیه، دنبال دلیل نمی گردند.

همسفر ندا: جایی خواندم که درخت زمستان را بخاطر تابستان تحمل نمی کند بلکه بخاطر بهار تحمل می کند. اگر ما مدام حسرت گذشته را بخوریم، این کار ما را مقاوم نمی کند. چیزی که ما را در سختی ها سرپا نگه می دارد، امید به بهار آینده است، امید به شرایط خوبی که در آینده می توانیم برای خود ایجاد کنیم. بعضی ها دستشان برای کاشت و رسیدگی به گیاهان خوب نیست. مثلا من خواهری دارم که دستش به گل و گیاه نمی آید. در منزل ما تراسی داریم که پر از گل های مختلف است. روزی خواهرم از من خواست که یکی از آنها را به او بدهم. من هم شاخه ای از یک گل کندم، در آب گذاشتم. وقتی ریشه گرفت در گلدانی کاشتم و برایش فرستادم. اما پس از مدتی پژمرده شد و تقریبا خراب شد. گلدان را با خودم آوردم و با جملات محبت آمیز از گلی که کاشته بودم خواهش کردم که سبز شود. بطور معمول به آن رسیدگی کردم و در کمال تعجب دیدم دوباره سبز و شاداب شد و شروع کرد به رشد کردن! عکسش را برای خواهرم فرستادم. او هم خیلی تعجب کرد.

همسفر زهرا: شنیده ام که کاکتوس ها، امواج مضر را جذب می کنند و برای همین خیلی خوب است که در خانه حتما کاکتوس داشته باشیم.دوستی داشتم که می گفت من هر روز برای گل هایم موسیقی می گذارم و آنها هم با موسیقی به رقص در می آیند.

همسفر زیبا: اگر برای گیاهان موسیقی ملایم بگذاریم رشد شان بیشتر از وقتی است که موسیقی تند یا غم انگیز بگذاریم! یعنی گل ها موسیقی را درک می کنند.

همسفر منصوره: من هم به گیاهان علاقه ای نداشتم. همسرم چندین نهال در باغچه کاشته بود و از من می خواست که به آنها آب بدهم اما من همیشه امتناع می کردم. همسرم بعضی روزها دو ساعت قبل از رفتن به سر کار در باغچه به درختان رسیدگی می کرد و با انها حرف میزد و آبیاری شان می کرد اما من بی توجه بودم تا این که بالاخره میوه دادند. پرتقال و نارنگی های خوشمزه ای که حاصل درختان مان بود باعث شدند فکر کنم که حتما آنها محبت همسرم را درک کرده اند و این امر موجب شد که نظرم نسبت به موضوع تغییر کند. دانه ی پرتقال های باغچه را در گلدان کاشته ام و امیدوارم که سبز شوند و آنها را در باغچه بکارم و لذتش را تجربه کنم.

همسفر زهرا: مسافرم برای سالگرد ازدواج مان یک شاخه بامبو به من هدیه داد. در سفر اول که حالم خوب نبود، به بامبو رسیدگی نمی کردم و با خودم فکر کردم که اگر این بامبو دوام داشته باشد، زندگی ما هم دوام خواهد داشت و اگر خراب شود، زندگی ما هم خراب خواهد شد! آنقدر به آن بی توجهی کردم که بامبوی دومتری، از ریشه خراب شد و فقط بخش کوچکی از آن باقی مانده بود. خودم قسمت فاسدش را بریدم و باز با خود گفتم اگر مابقی اش رشد کرد و ماند، زندگی ما هم پابرجا می ماند و اگرنه...! پس از مدتی متوجه شدم که علیرغم بی توجهی من، بامبو با اندکی آب زنده مانده. گلدانش را عوض کردم و بامبوی بیچاره برگ های سبز شادابی درآورد! من و همسرم در شرکتی همکار بودیم. آنجا به مناسبت تولد هر یک از پرسنل، یک شاخه بامبو هدیه می دادند. آنجا هم من به بامبوی خودم توجهی نداشتم ولی پس از مدتی که مسافرم هم بامبویی هدیه گرفت، هردوی آنها را در یک گلدان گذاشتیم و در کمال تعجب دیدم که بامبوی من رشدش خیلی خوب بود. بامبوی مسافرم در سفر اولش بصورت افقی رشد می کرد اما پس از مدتی هر دوی آنها خیلی خوب و هم اندازه بزرگ شدند. در شرکت ما همه همکارانی که رابطه ی خوبی با هم دارند، بامبوهایشان شاداب و بزرگ شده اما کسانی که رابطه ی خوبی ندارند برعکس این حالت را دارند. مدتی قبل یکی از همکارانم به من گفت عجیب است که بامبوهای شما و همسرتان قبلا هم اندازه نبود اما اخیرا هم قد شده است! به او گفتم شاید اتفاقات خاصی در زندگی مان رخ داده! بعضی ها برای بامبو هایشان جملات محبت آمیز نوشته اند و روی آن چسبانده اند. عجیب است که رشد آنها بیشتر شده و زیباتر از بقیه هستند. حتی متوجه شده ام که اشیاء هم به احساسی که به آنها می دهیم واکنش نشان می دهند. مثلا گاهی که کامپیوتر یا پرینترم خراب می شود و با عصبانیت به آنها چیزی می گویم، دیگر کار نمی کنند تا تعمیر اساسی شوند اما وقتی از آنها خواهش می کنم و با ملایمت حرف می زنم، واقعا کارم را راه می اندازند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 12 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

همسفر فاطمه: پنجشنبه ی گذشته تولد خانم فرزانه بود و جشن باشکوهی برگزار شد. خدا را شکر آن روز من مسئول لژیون تازه واردین بودم. اکثر آنها جلسه ی اول حضورشان در کنگره بود. چقدر لذتبخش است وقتی که فردی از هفتاد میلیارد سلول خود مایوس است و می آید آنجا می نشیند و با تمام وجود در چشمان تو می نگرد و به هر حرکتی که انجام می دهی نگاه می کند تا آن روزنه ی امیدی که بدنبالش می گردد، بیابد. چه لذتی بالاتر از این که خداوند تو را واسطه ی امید بخشیدن به افرادی اینگونه ناامید قرار دهد؟ فرزند خردسال خانم فرزانه با لحنی کودکانه گفت "من آرزو دارم که در آینده یکی از خدمتگزاران کنگره باشم". همه ی حضار به وجد آمدند و یکی از خانم های حاضر در جلسه با تعجب از من پرسید: اینجا کجاست که یک کودک چهار ساله اینگونه درباره اش صحبت می کند؟ مگر این کودک چه درکی از کنگره دارد که چنین آرزویی را مطرح می کند؟ به او پاسخ دادم: اگر به صحبت های والدین این کودک دقت کرده باشید متوجه شده اید که آنتی ایکس مصرفی پدر وی، سیگار بوده اما چون حال مسافرشان بد بوده، راهنمایشان تشخیص داده اند که بعد از رهایی از سیگار، با شریت او.تی و متد دی اس تی سفر کنند. خانم فرزانه تعریف می کردند که هشت سال تمام، از قبل تولد این کودک تا هنگام رهایی، با حال بد عذاب کشیده و اشک ریخته اند. این کودک از ابتدای تولد، شاهد حال بد خانواده بوده و دیده است که با ورود به کنگره و شروع آموزش ها، چقدر همه چیز فرق کرده و حال پدر و مادرش بهتر شده.طبیعی است که او علیرغم سن کم، آرزوی خدمت در اینجا را داشته باشد. این اتفاق برای خود من هم تلنگری بود که هشیارترم کرد. این که یک کودک چهارساله شناخت و درک درستی از کنگره و تاثیر آن بر زندگی اعضا دارد اما من فاطمه هنوز گاهی فراموش کرده، درجا می زنم مطلبی است که جای تفکر بسیار دارد. گاهی یادمان میرود که چه بودیم و چه شدیم. برای همین آن گونه که لازم است قدردان خدمتگزاران کنگره، از جمله دیده بان ها که این هفته، هفته ی بزرگداشت آنهاست، نیستیم. هفته ی گذشته برای انجام کاری، دوبار به شهرکرد سفر کردیم. در راه بازگشت به مسافرم گفتم خانم مرجان و آقای کامران هفته ای پنج بار این مسیر را می پیمودند و برای خدمت همیشه حاضر بودند و هستند. برای این که من آسوده روی این صندلی بنشینم و آموزش بگیرم، زحمات زیادی کشیده می شود که باید قدر آن را بدانیم. همیشه پشت آسایشی که اینجا داریم، افرادی زحمات زیادی کشیده اند و از وقت و انرژی و مال و جانشان مایه گذاشته اند و وظیفه من این است که برای آن ارزش قائل شوم.

خانم الهه: در جلسه ی عمومی اجازه نمی دهم کسی زیاد با من صحبت کند اما امروز الهام از من خواست که مواردی را در جلسه ی کمک راهنمایی مطرح کنم و من فکر کردم که بهتر است آن را به شما هم گوشزد کنم. او در یادداشتی برایم نوشت: بعضی از رهجویان من (دختران زیر هجده سال) آنقدر کمبود محبت دارند که با مردان متاهلی که به آنها ابراز علاقه می کنند، رابطه دارند! در زندگی اغلب آنها روابط خوبی بین آنان و والدین شان وجود ندارد زیرا پدر مشغول مصرف مواد است و مادر بیشترین دغدغه اش، پدر فرزندان است و به آنان بسیار بی توجه است.دقت کنید که چه شرایط بغرنجی حاکم است. اگر خوب به آن تفکر کنید متوجه عمق فاجعه می شوید. تصور کنید در چنین جوی اگر تنها یکی از این نوجوانان حالش بهبود یابد و از چنگال چنین مصیبتی رها شود، چه کار مهم و ارزشمندی صورت گرفته! هر یک از آنان ممکن است مثل بچه های شما بشوند که امروز حالشان خوب است، مثل رها، آوا، نرگس یا هریک از بچه هایی که می بینند حال خانواده شان امروز خوب است و روابط والدین شان بسیار بهتر شده و روابط آنها با والدین شان نیز عالی است. تصور کنید اگر کنگره نبود، افرادی مثل آقای خدامی و آقای حکیمی و خانم مرجان و آقای کامران و امثالهم نیامده بودند و اینجا نبود، هریک از شما الان کجا بودید و چه وضعی داشتید؟ دختران ما و پسران ما الان چه حالی داشتند؟ من آدمی نیستم که زود به گریه بیافتم اما حقیقتا با خواندن نامه ی دختر مریم به پدرش، با مرور هر سطر آن نامه، اشکهایم جاری شد. جایی از نامه نوشته بود: پدر. وقتی که گزارش تولد آقای کامران و خانم مرجان را می خواندم، در اتاق را بسته، گریه می کردم و حسرت می خوردم که کاش من به جای یاسگل و یاسمن (دختران آقای کامران و خانم مرجان) بودم! اشک می ریختم و فکر می کردم کاش من دختر آنها بودم و پدرم معتاد نبود! زجری که این بچه ها می کشند دیده نمی شود چون پدر به اعتیاد مشغول است و مادر به پدر! در چنین وضعیتی هیچ چیز سر جای خودش نیست و این بچه ها بسیار آسیب می بینند.

اگر خوب به همین یک مورد فکر کنیم، می بینیم که کمترین کاری که می توانیم برای کنگره انجام دهیم آن است که جانمان را در یک پاکت بگذاریم و به کنگره اهدا کنیم! آقای مهندس که بنیان کنگره هستند چهارده ساعت در شبانه روز برای کنگره زحمت می کشند تا ما از آن استفاده کنیم و به زندگی خود سامان دهیم. باید فکر کنیم ما برای کنگره چه می کنیم؟ آیا غیر از این بوده که اگر کاری برای کنگره کرده ایم، همه ی سودش نصیب خودمان شده است؟ از خداوند می خواهم که به من الهه کمک کند که اولا لایق شاگری آقای مهندس باشم، ثانیا تابع باشم و ثالثا خدمتگزار خوبی باشم و بدانم که اگر از عصاره ی جانم به کنگره ندهم، ناسپاسی کرده ام. باید از چیزهایی که جزو مایحتاج زندگی من است بگذرم تا همانگونه که حال من در اینجا خوب شد، کمک کنم حال یک نفر دیگر هم خوب شود.

همسفر سمیه: من هم چند وقت پیش، مثل خانم مریم فراموش کرده بودم که کنگره برایم چه کرد. خدا را شکر می کنم که زمانی که پسرم به سنی رسید که متوجه میشد، مسافرم رها شده بود و در این مورد من و فرزندانم آسیب ندیدیم. یکی از دلایل فراموشکاری من هم همین بود که متحمل سختی زیادی نشده بودم. شاید به همین خاطر، گاهی بهانه ای می یافتم و ابراز ناراحتی می کردم. چندی پیش که دچار این حالت بودم، خانم الهه فرمودند بگرد و ببین با حضور در کنگره چه چیزهایی بدست آوردی. وقتی فکر کردم متوجه شدم که ممکن بود فرزندانم در سنین بالاتر متوجه اعتیاد پدرشان شده و خسارت های غیرقابل جبرانی به زندگی آنها و روابطشان با پدرشان وارد می شد. خدا را شکر کردم که قبل از این که بچه ها آنقدر بزرگ شده باشند که متوجه بدرفتاری های ما شوند، مشکل مان حل شد. وقتی صحبت های خواهران هم لژیونی ام را می شنوم، فکر می کنم ممکن بود من و فرزندانم نیز دچار چنین مصائبی بشویم. گاهی که این حقایق را فراموش می کنم، خانم الهه با چند جمله به من یادآوری می کنند که بخاطر داشته باشم کنگره چه چیزهایی به من داد، یادم باشد که امروز حالمان چطور است و ممکن بود چطور باشیم. خدای بزرگ را شاکرم که راه ما را به اینجا متصل کرد. هر ریالی که اینجا صرف می کنیم، مستقیما به زندگی خودمان بازمی گردد. همیشه به مسافرم می گویم مسیری که برای رفتن به کنگره طی می کنی و انرژی که اینجا صرف می کنی، همان چیزی است که موجب بهبود حال و وضع زندگی مان شده. باید بدانیم چیزی که آقای مهندس به سختی بدست آورده و به آسانی در اختیار ما قرار دادند، چیزیست که گرچه آسان به دست ما رسیده اما حفظ کردن آن، خیلی ساده نیست. امیدوارم بتوانیم سپاسگزار خوبی برای کنگره باشیم یا اقلا ناسپاسی نکنیم. دو شنبه ی آینده ما لژیون خدمتگزار هستیم.

خانم الهه: باید بدانیم که خدمت در کنگره نعمتی است که باید با میل و اشتیاق و با جان و دل آن را بدست آوریم. من نباید به شما بگویم که بیا فلان کار را انجام بده. خود شما باید آن را بربایید تا حالتان خوب شود. مثل الان که هنوز صحبت من تمام نشده، همه برای مشارکت، دست شان بالا آمده و اجازه ی صحبت می گیرند. ممنون از سمیه که یادآوری کرد. استاد در مورد درخت کاری فرمودند: داشتم فکر می کردم که ما برای درختکاری چه کاری انجام دادیم؟ به یاد آوردم که چندین سال پیش من استاد جلسه بودم و وادی دوازدهم را می خواندیم و من هنوز نمی توانستم درخت بکارم. یعنی شرایطش مهیا نبود. همانجا از خدا خواستم که شرایطش را برایم مهیا کند و خدا را شکر از همان موقع من هرسال یک درخت کاشتم. و علاوه بر آن خودم چندین نهال پرورش دادم یعنی دانه ی نارنج را در گلدان کاشتم و امروز نارنج یک ساله دارم تا چهار ساله. اولین درختی که چندین سال پیش کاشتم، یک درخت نارنگی است. درخت جالبی شده. تنه اش دو قسمت دارد که یک قسمت آن رشد عمودی داشته و بالا رفته است اما تنه ی دیگرش رشد عمودی زیادی نداشته اما پر شاخ و برگ است و در فصل مرکبات، مقدار زیادی بار می دهد. مصداق آن جمله است که می گوید "درخت هرچه پربارتر، افتاده تر"!

زمانی دانشمندان به دنبال ساخت ماشینی بودند که آلودگی هوا را در شهرهای صنعتی جذب کرده و هوای پاک تولید کند. در ایران روزانه چند هزار نفر بخاطر مشکلات تنفسی به بیمارستان ها مراجعه می کنند و متاسفانه خیلی ها هم بر اثر همین بیماری ها می میرند.  

برای ساخت دستگاهی که آلودگی هوا را جذب کرده، از بین ببرد، هزینه ی هنگفتی برآورد شد. چند سال پیش آقای امین گفتند به جای ساختن چنین دستگاهی، میتوان درخت کاشت زیرا درختان با کمترین هزینه این کار را انجام می دهند. درخت دی اکسید کربن را جذب کرده و اکسیژن می سازد و به این طریق خطرناک ترین گاز سمی موجود در هوا از بین رفته و اکسیژن تولید می شود. من امروز مطلبی را که جایی چاپ شده بود خواندم که خیلی جالب بود. نوشته بودند مردی که در هتلی اقامت داشت، از مسئول آنجا تقاضا کرد که یک روسپی به اتاقش بفرستند. خوشبختانه در کشور ما چنین سرویس هایی وجود ندارد. نوشته بود وقتی زن در اتاق مرد را زد و مرد در را گشود، با دختر خودش مواجه شد! پیام این داستان کوتاه این بود که از هر دست بدهی، از همان دست دریافت می کنی یا به عبارتی،" زدی ضربتی، ضربتی نوش کن"! یعنی قانون عمل و عکس العمل. یعنی " فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ ؛ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ" 

  خداوند سریع الحساب است و سریع با همان دستی که دادی به تو پس می دهد. یکی از راهنمایان از من پرسید به بچه های لژیونم که ناسپاس هستند چه بگویم؟ به او گفتم به آنها بگو وقتی تو در برابر راهنمایت، در برابر دیده بان، در برابر اسیستنت، ایجنت و در برابر کنگره ناسپاس هستی، این ناسپاسی سریع به خودت برمی گردد. یک نوع ناسپاسی این است که فرد در لژیون نشسته ولی خواب است، چای می خورد و یا حواسش به گوشی موبایلش است. اینها ناسپاسی است و اگر آن فرد بعدا خودش لژیون تشکیل داد، جواب همه ی این کارها را می گیرد. وقتی کمک های دیگران را نمی بینیم، دیگران هم زحمات ما را نمی بینند. مثلا ساعت ها زحمت می کشی و غذایی آماده می کنی ولی وقتی خانواده ات سر سفره نشستند به جای تشکر از تو، از غذایی که پخته ای ایراد می گیرند. توجه کنید که طبیعت این همه به ما خدمت می کند، پرنده به یک شکل، خزنده به شکلی دیگر اما ما نمی بینیم. در همسایگی منزل ما خانم سالمندی با دخترش زندگی می کرد. وقتی خانم مسن مرحوم شد، یک روز من به اتفاق الهام برای دیدن دختر آن خانم به منزل شان رفتیم. تابستان بود و در حیاط باز بود. متوجه شدیم که یک گربه در آستانه ی در نشسته. صاحبخانه برای او کمی غذا برده و تعریف کرد که سه ماه پیش این گربه به اینجا آمد و با سرو صدای زیاد طلب غذا می کرد. من و مادرم از او متنفر بودیم و قصد نداشتیم که به او غذا بدهیم چون می دانستیم که اگر این کار را بکنیم، دیگر از اینجا نمی رود. اما انقدر او را راندیم و باز برگشت که در نهایت، تسلیم شده و چیزی برای خوردن و ساکت شدنش به او دادیم و همانطور که پیش بینی کرده بودیم از آن زمان دیگر از اینجا نرفت. هر جا که میرود خیلی زود برمی گردد. مراقب ماست و هر کس به منزل ما می آید با سروصدای فراوان حضورش را اعلام می کند و تا خودمان او را مطمئن نکنیم که آشناست، آرام نمی گیرد. وقتی مادرم فوت کردند، گربه احساس کرده بود که من هم می روم. برای همین هر تعداد کفش که پشت در بود، کفش مرا پیدا می کرد و روی آن می نشست تا به خیال خودش مانع رفتن من شود! ببینید چقدر حیوانات می فهمند! گیاهان هم همینطور هستند. من با گیاهانی که کاشته ام، صحبت می کنم، شاخ و برگشان را نوازش می کنم. می فهمند و عکس العمل نشان می دهند و رشد می کنند. در برابر این طبیعت، در برابر این گیاه که هم میوه می دهد و هم اکسیژن می دهد و هم گازهای مسموم را از هوا می گیرد، ما باید حق شناس باشیم. بروید کسانی که ناراحتی تنفسی دارند را ببینید، جانبازان شیمیایی را ببینید که با چه زحمتی نفس می کشند! من چند روز کمی مشکل تنفسی پیدا کرده بودم و خیلی اذیت شدم. گیاهان تنفس ما را آسان می کنند، انواع و اقسام میوه ها را می دهند، چوب می دهند و از برگ آنها هم استفاده های زیادی می کنیم. باید ببینیم در برابر این همه لطف، برای آنها چه کردیم؟ چه چیزی به آنها دادیم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 9 اسفند 1396 :: نویسنده : همسفر افسون

بنام دوست


با لطف و عنایت حضرت دوست و با حضور دوستان عزیز، لژیون همسفران عشق، همچون هفته های گذشته با سخنان استاد گرانقدر، سرکار خانم الهه اینچنین آغاز گشت:

-خداوند مهربان را بسیار تا بسیار شاکرم که اجازه داد یک بار دیگر با هم باشیم. امروز خواهر لژیونی های عزیزتان، طاهره و شهرزاد برای گرفتن شال کمک راهنمایی از دستان آقای مهندس به تهران رفته اند و از صبح مدام برای من پیام فرستادند. از گرفتن شال، تا صرف ناهار و همه ی کارهایی که انجام داده اند را مرتب برایم نوشتند و به یاد همه ی ما بودند. به افتخار آقای مهندس، همه ی کمک راهنمایانی که امروز شال کمک راهنمایی شان را گرفتند و به افتخار این دو عزیز کف می زنیم. مجددا به آنها تیریک گفته و از خداوند متعال می خواهم که به آنها کمک کند تا رهجویان خوبی برای کنگره پرورش دهند.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جلسه همسفران عشق

خانم شهرزاد.:
سلام دوستان شهرزاد هستم همسفر .خدارا هزاران مرتبه شکر که باز اجازه داد دور هم جمع شویم وکنار هم باشیم.دوستان قدر این روزهاولحظه ها را بدانید،چون شاید زود کمک‌راهنما شوید وبه شما بگویند تشریف ببرید.واین از زاویه دیدخوبش  هست انشالا.خداراشکر میکنم که تک تک شما را میبینم چون از دیدن تک تک شماها خیلی انرژی میگیرم.و وقتی میبینم شما میخندین خیلی انرژی میگیرم ودر هفته چهره تک تک شما عزیزان به یادم میاد وبرای تک تک شما عزیزان از خدای منان بهترین ها را خواستارم.خانم الهه عزیزم شعبه شیخ بهایی هستند وما جلسه را با اجازه ایشان برگزار میکنیم تا ایشون برسند وحظور گرمشان را در جلسه داریم .در مورد دستور جلسه عمومی هر وقت که خانم الهه تشریف اوردند مشارکت میکنیم .در مورد سی دی هفته قبل که تمام نشده  سی دی علمی دوستان مشارکت کنند .
خانم مائده .در مورد سی دی علمی.شاگرد به استاد میگویدخود میدانی پرورش انسانی که بخواهد درمسیر ارزش ها ویا به قول ما در مسیر راست ودرست حرکت کند بسیار سخت ودشوار است و دراین مسیر فراز ونشیب های زیادی وجود داردوگاهی اوقات مرا سخت ناراحت میکندولی من تصور میکنم اگر مشکلات بشرمربوط به جهل ونااگاهی اوست وکمتر کسی هست که حرف درست وصحیح بزندوالبته هم اول خودش اجرا کندوبالاخره ازشما که مرا دراین امر همیاری میکنید متشکرم.استاد هم میگوید ماهم سپاسگزاری مینوایم.بله برای اگاه کردن همیشه انسان باید سخن خوب وتازه درست بگوید والبته شماباید این کار را انجام دهید وشماهم باید همینگونه باشید تمامی کره زمین این مشکل هست بعضی اوقات برای الهام برای صاحب ان با شخصی مواجهه میشویم دقیقا وقتی میخواهد به اوالقا بنمایدنیروی دیگری مثلا یه محرک یا یک نوشیدنی او را احاطه نموده واو حرف را بموقع دریافت نمیکند پرورش انسان کار بسیار سختی است وشما هیچ موقع ان را ساده  نگیریدانسان اگر بخواهد یک ساله به نتیجه برسدبایستی صیفی جات بکارد اگربخواهد ده ساله به نتیجه برسدباید درخت گردو خرما وامثال ان ها بکاردواگر بخواهد صد ساله به نتیجه برسدباید انسان پرورش دهدانسان میتواند به راحتی با حرف وسخن در راه راست قرار بگیردولی عملکردن به ان کار مشکلی است چون انسان ها نهادینه شدن بین دو موضوع نیکی وبدی یعنی مجموع فضاید ورضاید به همین دلیل میگویم بار دگراز ملک پران شوم انچه در محن اید همان شوم .انسان میتواند از هر نوع انسان درنده وخون خوار ،درنده وخون خوار تر وبیرحم تر باشداگر مشکلاتی که انسان بوجود می اوردچون تصمیم گیری درستی انجام نمیدهد ومسائل را انالیز نمیکند میگویند فاصله بین حرف تا عمل دوتا است ولی من فکر میکنم فاصله بین حرف تا عمل هزار تا باشد

هرانسانی در ظاهر امکان دارد کار دیگری انجام دهد ودرباتن کار دیگر بنابراین اگر هرکسی در هر دین ولباسی اشتباهی انجام دهد شما به حساب مذهب ودین ان نگذارید.سپاس از همه دوستان .
.جلسه را دوباره خانم شهرزاد شروع کردند :سلام دوستان شهرزاد هستم یک همسفر.بچه ها هر کس هر برداشتی از سی دی علمی کرده است را لطفا مشارکت کند .
سلام دوستان فاطمه هستم یک همسفر:جناب اقای مهندس در این سی دی میگویند هرچیزی که از روی علم ودانایی باشدیعنی به نتیجه میرسد خیلی وقت ها یک مطلب گفته میشود از مردم عادی ولی چون این فرد نرفته است این مطلب رادر یک مکان اکادمی یا دانشگاهی بیاموزد واین صحبت را بکند همه میگویند صحبت هایش عامیانه است وهیچ منبع علمی ندارد،وماهم قبول نمیکنیم.اقای مهندس مثال میزند اقای لویی پاستوز زمانی که میکروب را کشف کردند.میرفتند وبه پزشکان واشراف زاده ها میگفتند که موقع زایمان ویا عمل جراحی دستان خود را بشویندولی ان ها قبول نمیکردند ومیگفتند ما اشراف زاده هستیم ویا پزشک هستیم ودستان ما تمیز هست وان موقع بود که بیمارشان حالش بد میشد ویا سر عمل جراحی فوت میکردندواین افراد متوجه نمیشدند که دلیل این امر چیست.آقای مهندس میگویند اگر حرفی که  میزنید علمی باشدفرقی نمیکند که از کجا باشد فقط علمی باشد

وپایه درستی داشته باشد،واز لحاظ قانونمندی درست باشد این حرف به نتیجه میرسد.مثل زمانی که من خودم میگفتم چرا قدیمی ها میگفتند شب نباید ناخن بگیریم،مگر اشکال کار چیست و چه دلیلی دارد،اما مردم قدیم هم حرفشان دقیقا علمی بود ولی فقط نمیتوانستند علمی بیانش کنند،ما فکر میکردیم خرافات میگویند،اما تازگی ها دانشمندان به این نتیجه رسیده اند که شب تمام کلسیم بدن در سر ناخن ها جمع میشود وزمانی که شب ناخن گرفته بشود  یعنی تمام کلسیم بدن این ۷۰ میلیارد سلول کلسیم ازبین میرود،وضرر به بدن میزند وچون حرف شان علمی است واز منبع معتبر میگویندما قبول میکنیم .جدیدا اقای مهندس خیلی دارند میروند روی پایه علوم قدیم ،چون میبیند که خیلی برای سلامتی انسان ها خوب بوده است،مثل روش غذایی ایشان که صبح غذا میخورند وبعد از صبحانه میرود تا شب وناهار نمیخوردند این روش غذایی قدیم روش غذایی ائمه وپیامبران ما بوده است که دووعده غذایی درست غذا میخوردندوناهار نداشتند.ناهار بعد از میلاد توسط انسان های جدید وارد عرصه زندگی روزمره ما شده است که ضرر های زیادی هم داردولی ما متوجه نیستیم .وامدیم ندانسته طبق یک قانونی میگوییم شب ها شام نخوریم وناهار را حتما کامل بخوریم ولی نه این درست نیست وآقای مهندس هم نیز در خیلی از سی دی هایش این موضوع را رد میکندومیگویند ناهار هیچ منفعتی برای بدن نداردشما اگر دقت کنیدفاصله بین شام تا صبحانه میشود ۱۸ ساعت ولی زمانی که ماشام نمیخوریم فاصله ناهار تا صبحانه میشود ۲۴ ساعت ویعنی ما باید یک زمان طولانی ماغذا نخوریم.وبعد  این دسته بندی میکنند متون علمی یعنی اموزش دهنده واموزش گیرنده.واگر این را مادقت کنیم میشود به صورت یک مثلث متون علمی اموزش دهنده اموزش گیرنده که تمام این سه ضلع این مثلث باید باهم رشد کند.اقای مهندس میگویند ما در خیلی جاها متون علمی مشکل دارد اموزش دهنده واموزش گیرنده خوب است ولی متون علمی مشکل دارد ومی بینیم که به نتیجه ای نمیرسیم مثل خیلی از انجییوها که قبول دارند اعتیاد یک نوع بیماری است قبول دارند که سیستم فرد دچار مشکل شده است ولی روش شان روش اشتباهی است یعنی فرد خواهان این است که اعتیادش درمان بشود امده اند یکی یک نفر هم روانشناس هم گذاشته اندویک نفر دکتر هم گذاشته اند که به این افراد رسیدگی کنندوبه هر روشی که هست این فرد را درمان کنندولی ان روشی که دارند میروند ان متونی که استفاده میکنند کاملا اشتباه است وبرای همین به نتیجه خوبی نمیرسند.واین ها به قول خودشان سالیانه ۴ الی ۵ هزار بهبود یافته دارندولی از ان طرف هم ریزشی دارند،یعنی وقتی فرد از این موسسه بیرون بیاید دوباره بازگشت میکند.واقای مهندس میگویند مکان هایی هم هست که اموزش دهنده مناسبی ندارند یعنی ان فردی که میخواهد اموزش دهد خودش هنوز به درجه خوبی نرسیده است خودش هنوز ان مشکلات را دارد و میگویند این افراد هم به نتیجه خوبی نمیرسندو ضلع سوم هم میگویند که اموزش گیرنده باید خواهان خوبی باشد ومثلا مثل فردی که وارد گنگره میشود اینکه به زور نیاورده باشند او را ونخواهند حلش بدهند،خودش واقعا خواهان باشدکه بتواند از اموزش دهنده وازمتون کاملا درستی که در کنگره هست کاملا نهایت استفاده راببرد.
سلام دوستان ثریا هستم یک همسفر:اقای مهندس در سیدی علمی میفرماینددرمان اعتیاد در طی ۱۰ ماه صورت میگیرد ودرمان اعتیاد باهمان داروی تریاک انجام میشود.واین درمان طی ۱۰ ماه باید صورت گیرد واگر کمتر باشد مثلا ۶ ماه باشد ۴۰ درصدش خوب میشودحتما باید ۱۰ ماه به بالا باشد .ومیگویند بیشتر مشکلات ما مردم به دلیل دانش های کشف نشده  است مثل اینکه ما میگوییم قضاو کارشان خیلی خوب است وبهترین کار را انجام میدهندولی بعضی از قاضی ها کارشان ایراد داردومثل بعضی از معلمان کارشان را خوب انجام میدهند وبعضی از معلمان کارشان ایراد دارد .یا همین راهنمایان ما دارند کارشان را انجام میدهندولی بعضی از ان ها کارشان ایراد دارد ومیگویند اگر در سیستمی دیدین ایرادی وجود دارد که فکر نکنین مشکل ان سیستم است واین مشکل ها برسر راه است .ومثال میزنند لباس فضانوردی،میگویند لباس فضانوردی دیدین که خیلی بزرگ است و کلاه خیلی بزرگی دارد وفضانورد باید این لباس را بپوشد وان کلاه سنگین وبزرگ را برسر خود بگذارد بخاطر اینکه فشار هوا ایجاد شود.ومیگویند در خود کره زمین هم با اقای امین حساب کردیم یک تن ودویست سانتی متر مربع ما نیروی هوا به سرمان وارد میشودومیگویند نیم کره سمت چپ مثلا نیرویی که به سمت راست وارد میشود را خنثی میکند وبعد درمورد الهام صحبت میکند اقای مهندس .میگویند شخصی که باید الهام بگیرد باید شخصی باشد که کارهای مثبتی انجام دهد ودر راه ارزش ها باشد وکسی که مواد مخدر قرص الکل ودخانیات مصرف میکند نمیتواند الهام بگیردوزندگی ما طبق خواست وتقدیر الهی است .خیلی ممنون.
سلام دوستان مینا هستم یک همسفر .اقای مهندس در جلسه قبل در مورد الهام

صحبت کرده است وگفتند کسی که مشروب میخورد نمیتواند الهام بگیرد وکسی که دخانیات مصرف میکند نمیتواند الهام را بگیرد وبعدا اتفاق های بدتری می افتد پرورش انسانی که بخواهد در مسیر ارزش ها یا بقول ما در مسیر درست حرکت میکند بسیار دشوار است و پرورش انسان دشوار است وپرورش انسان را دشوار نگیریم ‌وانسان اگر بخواهد درمسیر درست حرکت کند به حرف وسخن خیلی راحت است وبه همه میگوییم بچه های خیلی خوبی باشید وشب ها زود بخوابید پرخوری نکنید وصبح ها زود از خواب بیدار شوید ولی گفتن همه این ها راحت است ولی عمل کردن سخت ودشوار است ومیگویند چرا دشوار است چون انسان نهادینه است نهادینه شده بین دوموضوع یکی بدی ویکی نیکی یعنی مجموع فضایل ومجموع رضایل را به همین دلیل است که میگویند(باد دیگراز ملک هران شوم هرانچه در محن اید ان شوم)یعنی به مرحله ای میرسم که از ملائک وفرشتگان بالاتر می اید ،ان چیزی که حتی خیالش هم نمیتوانید بکنیدوبه ان شکل در می اید.در نقطه پایین تر انسان میتوانداز حیوانی بدتر باشدوبیرحم تر ودرنده تر باشد.وشاید بعضی اوقات نتوانیم موجودی را پیدا کنیم که از انسان بیرحم تر باشد وگاهی اوقات حیواناتی را میبینم که در حال جنگ باهم هستند وهمدیگر را زخمی میکنندیا سر خانواده یا سر منطقه یا سر هر چیز دیگری ولی هیچ وقت همدیگر را نمیکشندولی انسان ها در یک لحظه به وضع خیلی فجیهی یک فرد یا میلیون ها نفر  را بکشد .اکثر مشکلاتی که بشر برای خودش بوجود میاوردمربوط به خودش است اینکه مانمیتوانیم تصمیم درستی را بگیریم ومسائل را نمیتوانیم انالیز کنیم ومثلا میگویند که در تلویزیون دیده اند که یکی از عزیزان صحبت میکرد ومیگفت که بعضی اوقات شما میبینیدکه فردی انگشتر عقیق در دستش داردویقه پیراهنش را تا بالا بسته است وجای مهر هم روی پیشانی دارد ولی خودش برای خودش دارد اقدام میکند وام بگیردوبرای خودش چند میلیارد وام میگیردولی بعد میگوید این وامی که من گرفتم از نظر شرعیش مشکلی نداشته وبرای خودش بهره وامی تعلق نمیگیردوبرای خودش مشکل شرعی وجود ندارد ولی برای دیگران همین وام را با ۳۰درصدبهره میگیرد واین جاست که حرف وعمل دوتا میشودوباید از همدیگر جدا شود.اقای مهندس میگوید اگر کسی خودش را به شکل یک فرد با دین در میاورد وکلاهبرداری میکند نباید ان را به پای دین ومذهبش گذاشت واگر کشیش ها به بچه های خردسال تجاوز میکنند نباید به پای دین مسیحیت بگذارید ویا افرادی که تاجر هستند میروند از مغازه ای صد هزار خرید میکنندوبعد میایند ۵۰۰هزار جنس میبرندووقتی مغازه دار به این فرد اعتماد میکند میگویند که مارا به فلان شخص یا مغازه دار معرفی کنیدوبعد میبینید که بعدها میلیارد ها کلاه برسر افراد میگذارد.اقای مهندس میگویند کار ما در کنگره علمی هست یعنی وقتی ما کاری را انجام میدهیم ان کار درست میشود ان کار درست علمی است .ومثلا فردی که ماست بندی داردیا فردی که قرمه سبزی در ست میکند این علمی هست ومیگویند ما نمیتوانیم بگوییم هرچه در دانشگاه گفته میشود علمی هست وهرچیزی که غیر دانشگاه باشد علمی نیست.باتشکر .
خانم الهه عزیزم از شعبه شیخ بهایی امدند وجلسه را با نام ویاد خدا اینگونه شروع کردند .سلام دوستان الهه هستم یک همسفر .خداوند مهربان را بسیار تا بسیار سپاسگزارم که بار دیگر اجازه داد که باهم باشیم.بچه ها جاتون داخل شعبه شیخ بهایی خیلی خالی بودوخواهر لژیونی هاتون خیلی سلام گرم به شما عزیزان رساندند.

خانم الهه عزیزم لیست ساعت حظور بچه ها را چک کردند وگفتند :از هفته اینده روز دوشنبه راس ساعت ۲:۴۰دقیقه باید حضور داشته باشید در جلسه واصلا کسی دیرتر به شعبه نیاید .ایشون بیان کردند من در شعبه شیخ بهایی امروز یه اتفاق جالب برایم افتاد مدیر وبلاگ ان شعبه امد پیشم وبه من گفتند من یک موضوعی هست که مدت ها است میخواهم به شمازنگ بزنم و بگویم الان اگر اجازه بدهید به شما بگویم،گفتند خانم الهه من ۷ سال است مدیر وبلاگ هستم ودر وبلاگ خدمت کردم اخیرا در این یک سال ویک سال نیم که شهلاوسحر اضافه شدند به ما،ما یک کاری را به این دوبزرگوار سپرده بودیم ،راس ساعت وقبل اینکه زمانش برسد این دو عزیز این کار را انجام دادندهر زمان که به این دو عزیز میگوییم این کار را انجام دهید میگویند چشم،وانقدر تعریف کردند که من گریه ام گرفت وفقط گریه میکردم،وگفتند از شما متشکریم که اینطور رهجوهایی پرورش داده اید،من گفتم ،من کاری نکردم خود این بچه ها خودشان خوب بوده اندوخودشان عشق به خدمت داشته اندوگفتند من تمام مدت از این دوعزیز درس میگیرم اصلا طوری صحبت کردکه من قبل از اینکه برم بالا برای استادی من گریه میکردم فقط بخاطر اینکه از کارهای این دوعزیز برایم تعریف میکرد.
حال برای این دوعزیز دست بزنید .امروز نسیم خیلی عالی بود مسئول صوتی بود وهمه مرتب وعالی بود وصدا عالی بود.وبچه ها میگفتند این ها اینقدر عالی وخالصانه خدمت میکنند وحتی یک بار هم اعتراض نمیکنندوهر تایمی هر خدمتی به این ها بگوییم سریع قبول میکنند وبه بهترین نحوانجام میدهند ،ومن واقعا به شما تبریک میگویم که انقدر تلاش کردید وانقدر انرژی مثبت دادید که خواهر لژیونی هاتون در هرجایی در حال خدمت هستند .
ودر واقع کمترین چیزی که ازشماها میخواهم این است که سعی کنیدتایم امدن به شعبه منظم وراس ساعت باشد .من امروز در مورد وظایف راهنما ورهجو صحبت کردم ،ووظایف راهنما را گذاشتم در مقابل وظیفه رهجو،یعنی رهجو اولین کاری که میکند باحسش راهنمایش را انتخاب میکند وراهنماهم فقط راه را نشان میدهد،رهجو خودش طالب است وجوینده راه است اگر به زور میخواستند به ان بگویند که این کار را انجام بدهید،میشد زور جو،ان فرد که نیامده است که زور بجوید،راه را امده است تا بجوید .کسی که امده است راه را بجوید من فقط راه را به اونشان میدهم،عین ایه کلام الله (تذکر بده ،فقط تو تذکر دهنده ای )یعنی واقعا یک چیزی را میگویی ومیروی ،حال اگر ان فرد خواست می ایستد وگوش میکند وانجام میدهد وبرعکس اگر نخواهد گوش نمیدهد وحالش خراب است .بعد مقابل این رهجو باید به وظیفه اش عمل کند رهجوباید سروقت به کنگره بیاید،ساعت ۳.۵دقیقه امدن به کنگره نیست ساعت یک ربع به ۳ باید رهجو در کنگره حضور داشته باشد.بعد راهنما چی ؟راهنما در مقابل دستورالعمل اول که میگوییم رهجو باید راهنما را برمبنای حسش انتخاب کند راهنما وقتی یک رهجو می اید ، این ها را برای شما عزیزان میگویم برای بعد که میخواهید کمک راهنما بشوید ،هر رهجویی که امد وگفت من میخواهم بیایم در لژیون شما نگید این کچل سیاه یا چی چیه که الان خواسته بیاد داخل لژیون من .چون راهنما انتخاب کننده نیست راهنما انتخاب شونده است یعنی این که میگوید قربونتون برم


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :