همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
چهارشنبه 13 دی 1396 :: نویسنده : شهرزاد بصیری

به نام قدرت مطلق

یاد الله در هر جا ، یاد خود از قطره به اقیانوس است
دوشنبه 10 مهر ماه 1396 لژیون همسفران عشق به استادی خانم الهه
دستور جلسه : سی دی خوی وحشی ، سی دی نگاه و گذری کوتاه بر دستور جلسه هفتگی " جهان بینی ورزشی "
ادامه گزارش لژیون 1396/10/11

از بودن در کنگره نهایت استفاده را باید بکنید نهایت استفاده یعنی نهایت خدمتی را که می توانید انجام دهید ؛ اگر از این بودنتان استفاده نکنید مثل همان گردبادی است که اول ، همه چیز را به داخل خودش می کشد ! وقتی آدم ها سبک باشند ، چیزی جمع نکرده باشند ، خدمت نکرده باشند گردباد پرتشان می کند بیرون ، اگر شما می آیید و قدر این صندلی را می دانید بایستید ، محکم باشید ، خدمت کنید و انرژی بگیرید ...

همسفر مینا و همسفر سمیّه در مورد سی دی نگاه مشارکت کردند :

ما در آفریقا بودیم و خوراکی‌های ما هم تمام شده بود. یک بومی‌ آمد پیش ما و گفت: من گیاهان آنجا را؛ یعنی آن منطقه‌ای که ما برای تحقیق انتخاب کرده بودیم، می‌شناسم و برای ما می‌خواست که خوراک تهیه کند و چند روزی هم نزد ما بود و ما به خیال آنکه او برای ما غذا تهیه می کند، از غذاهای خود به او دادیم. وقتی که خوراکی‌های ما تمام شد و به یک محل بسیار بدی رسیده بودیم، ما را رها نمود و رفت.

استاد این داستان را می‌گوید. این داستانی است که سر همه ما می‌آید و شاید آمده! به حساب اینکه کسی پیدا می‌شود و کار ما را درست می‌کند، ما آنچه که داریم در اختیار آن فرد قرار می‌دهیم، ولی بعد به مشکلات عدیده‌ای برخورد می‌کنیم. یک ماجرای دیگر هم بگویم در مورد همین قضیه؛ یک نفر در یک روستایی زندگی می‌کرد. یک مشکلی برایش پیش آمد و خواست به شهر برود و گوسفندش را بفروشد. سوار الاغ شد و یک طناب به گردن گوسفند بست و رفت به شهر. وقتی وارد شد سارقان آمدند و یواش طناب گوسفند را باز کردند و گوسفند را بردند. به وسط شهر که رسید نگاه کرد و دید گوسفند نیست، شتاب‌زده و سراسیمه شد و یکی از سارقان به او گفت: که از این راه رفت و بیابان را به او نشان داد. به دنبال گوسفندش رفت و رسید به بیابان. دید یک نفر نشسته لبه یک چاه و گریه می‌کند! از او می‌پرسد که چرا ناراحتی و گریه می کنی؟! او می‌گوید: من ۱۰۰ تا سکه طلا داشتم که افتاده درون چاه و نمی‌توانم بروم و آنها را بردارم؛ اگر کسی بتواند آنها را بیاورد من بیست سکه به او می‌دهم! مرد روستایی می‌گوید: من می‌روم و برایت می‌آورم. لباس‌ها و کفش‌هایش را در می‌آورد و می‌رود داخل چاه. می‌رسد به ته چاه و می‌گوید: اینجا سکه‌ای نیست! حالا آن مرد دیگر لباس‌ها و الاغ او را برمی‌دارد و می‌رود و مرد روستایی هم در چاه می‌ماند! شما یک گرفتاری اداری داری، یکی پیدا می‌شود و می‌گوید: من آشنا دارم و کلی پول از شما می‌گیرد که کارتان را درست کند و بعد صددرصد کار شما را خراب‌تر می‌کند و شما به هوای درست شدن کارتان، هیچ اقدامی نمی‌کنید و او، هم پول شما را گرفته و هم ضرر به شما زده است! یا کسی می‌گوید: تو پول بده، من کار می‌کنم و با هم شریک می‌شویم. کار از من و پول از تو! که بارها گفتم این بدترین نوع شراکت است. چون این دو معیار اصلاً قابل سنجش با هم نیستند و فوراً به مشکل بر می‌خورید. من خودم در این قضایا ضربه‌های زیادی خوردم. برای درست کردن شرکت، برای مسائل حقوقی و...  هم از خویش خوردم و هم از بیگانه! در حقیقت، یک بومی وقتی سر یک عده دانشمند را کلاه می‌گذارد، شما تصور می‌کنید مرغ همسایه غاز است!!! تصور می‌کنید که مشکل شما را حل می‌کند! شما فکر می‌کنید شرکت‌های هرمی پول شما را زیاد می‌کند؟! روی این قضیه باید تفکر بکنیم.  خیلی‌ها این بلا سرشان آمده. اگر خواستید کار شراکتی انجام بدهید، با هرکسی، کاملاً باید حساب و کتاب کنید. یکی از بزرگ‌ترین مراحل جرم انسان این است که بگوید: خدا شریک دارد و این گناه کبیره است و خداوند از شراکت خوشش نمی‌آید. وقتی فقط پول می‌گذارند و شریک می‌شوند، هرکس به اندازه پولش سود می‌کند و این حساب شده است و قابل تقسیم! ولی در مراحل دیگر قابل تقسیم نیست. پس در این قضایا دقت کنید. تمام گذشتگان هم در مسئله شراکت ضربه‌هایی خوردند که هنوز بچه‌ها و نوه‌هایشان درگیر هستند. دوتا برادر شصت سال پیش با هم شریک بودند و خانه خریدند، برایشان فرقی نمی‌کرد، الان مردند و بین بچه‌ها سرمایه و مغازه و...  است و اختلافات بسیار شدید! منظورم این است که اگر هر کسی پیشنهادی می‌دهد فوراً قبول نکنید. من بارها پرونده حقوقی داشتم و طرف آمده پول گرفته و جوجه کباب هم خورده و آخر هم هیچ کاری نکرده است! مثلاً مشکلی دارید پیش قاضی، یک نفر هم با قاضی رفیق است و به شما می‌گوید: مبلغی بدهید تا سفارش شما را به قاضی بکنم. شما را می‌برد و می‌گوید: همین جا صبر کن تا من با قاضی صحبت کنم، می‌رود داخل و با قاضی احوالپرسی می‌کنند و چای می‌خورد و هیچ صحبتی هم در مورد تو نمی‌کنند، بعد می‌آید و می‌گوید: کارت را درست کردم. پس این نکته‌ای است که باید همه توجه کنیم. یا مثلاً در کنگره فردی پسرش مسافر است؛ راهنمای پسرش را دعوت می‌کند و شام و نهار و... به هوای اینکه به پسرش بیشتر خدمت کنند. غافل از اینکه همه اینها به ضرر پسرش است، چون بعد پسرش حرف راهنما را گوش نمی‌کند و هزار تخریب دیگر! حالا پاراگرافی از استاد دیگر می‌خوانم:

ما قدری خوشحال هستیم که قدری در امورات دقت می‌نمایید. ما همه مطالب را پیش‌تر و قبل از وقوع مسائل، برای شما به طوری که شما ادراک بنمایید، گفته‌ایم. اگر مشکلاتی پیش می‌آید به علت تَمَرُّد از دستور یا آزمایش شخص شماست.

این مربو