همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
پنجشنبه 23 آذر 1396 :: نویسنده : همسفر فتانه
به نام تک نوازنده عشق 
اقای خوبی ها سلام .اقایی که عشق را دردلم باز جوانه زدی سلام .اینبار امده ام از عشق باتو سخن بگویم .پدرم سلام .من شما را تاکنون ندیده ام اما در دلم عشق دیدار شما لبریز شده این روزهای اخر انگار هر ثانیه اش سالی است ،نمیگذرد پدر جان .من به پدر خوبی ها وعشق تبریک میگویم تولد 20 سالگیش را .پدرم نمیدانم از کجا بگویم از ان عشقی بگویم که به تنفر تبدیل شده بود یا ان خنده هایی که پشتش سیلابی گریه بود .از زندگی بگویم که دیگر خالی بود از تلاطئم .هیچ نبود ونبود .اما با امدنم به کنگره همه چیز عوض شد انگار .اقاجان سیلابی امد وهمه را برد نمیدانم ان سیاهی ها را چگونه به سفیدی تبدیل کردی هنوز نمیدانم ان اتش جنگ ودعوا چگونه تبدیل شد با شادی وخنده نمیدانم نفرتی که سیاهی داشت چگونه تبدیل شد به عشق .منی که فکر میکردم دیگر توان ندارم چگونه شدم کوه استقامت .پدرم پدر خوبی ها من چگونه قدردان شما باشم چگونه به شما بگویم اقاجان واقعا از اعماق وجودم پدرم عاشقانه میپرستمت .اقا جان زندگی این همه فرزند را به گلستان تبدیل کردی چه نفرت هایی را به عشق تبدیل کردی .پدر من درارزوی دیدارتان دیگر خواب برچشم ندارم هرروز ثانیه شماری دیدارتان را میکنم انگار میخواهم بعد از سالیان سال به دیدار پدرم بروم انگار پشت فرسخ ها راه پدری دارم که در انتظار دیدار او هستم نمیدانی پدر چه کشیده ام سالیان چه حرف هایی بر دلم دارم چه اشک هایی جاری کردم پدر از ظلمت وتاریکی بگویم یا از حرف ها پدرم از کدامین درد برایت بگویم .همه را به یکباره امدی وبا دستانت پاک کردی .ای پدر مهربانی من فرزندی هستم که زندگیش با دستان شما رقم خورد نمیدانم به یکباره چه شد معجزه را دیدم وقتی وارد خانواده کنگره 60 میشوم تازه میفهمم عشق چیست هر وقت پدر دلم گرفت کتاب عشق را برداشتم نمیدانم چرا اما باعکستان صحبت کردم انگار شما هم از حرف هایم باخبر میشدید ووقتی کتاب را باز میکردم ناخوداگاه مشکلم را حل میکردی پدرم از ظلمت سیاهی وتاریکی نجاتم دادی نمیدانم چه کنم تا فرزندی بشوم که لایق پدری به خوبی شما شوم اما به شما پدر قول میدهم تمام تلاشم را کنم تا روزی شما را ناراحت نکنم وبتوانم روزی لبخند بر روی لبانتان جاری سازم .دختر کوچک شما .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 آذر 1396 10:23 ق.ظ
خیلی زیبا بود. دلنشین
پنجشنبه 23 آذر 1396 04:09 ب.ظ
فتانه جان خیلی زیبا نوشتی
انشالله به زودی زود اقای مهندس را ملاقات کنی ومن و هر کس چنین خواسته ای دارد
پنجشنبه 23 آذر 1396 12:02 ب.ظ
فتانه عزیز و مهربانم مرحبا به این قلم . بسیار از دلنوشته ات لذت بردم . فتانه جان افرین به تو که این قدر زود این عشق و محبت را دریافت نمودی . انشاله به همین زودی به ارزویت که دیدار پدری که خود بنیان و پایه گزار این عشق و محبت عجیب است میرسی
پنجشنبه 23 آذر 1396 10:48 ق.ظ
سلام بر عشق وصاحبش .واقعا عشق ومحبت ناب را در سلول سلول عشاق کنگره به وفور میتوان دید.عشقی که نه تنها وجود انسان را لبریز میکند بلکه گرمای آن به دیگران هم به خوبی می رسد وآنها را هم سیراب میکند.درود بر سرچشمه آن که خود خود عشق است ومحبت.ان شاءالله که سایه اش مستدام.
فتانه جان بسیار زیبا ودلنشین بود ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :