همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر

در ابتدای جلسه خانم الهه فرمودند:خدای متعال را سپاسگذارم که اجازه داد باز هم با هم باشیم و انشاا... که حال همگی خوب باشه حال من هم به حمدا... خیلی خوبه .امروز اداره ی جلسه خیلی خوب بود و حالا که امروز خدمت باهامون بود بگویید ببینم که خدمتهای امروز چطور بود؟


اولین مشارکت  با همسفر زهرا : من امروز خیلی زودتر از روزآی دیگه از سر کار اومدم و با هجوم بچه مدرسه ای ها روبرو شدم و خیلی هم توی راه معطل شدم تا برسم و همه ش به خودم میگفتم که هر خدمتی بهم رسید قبول میکنم و حتی اگه خدمتی نبود ،می ایستم و آخر دست صندلی یا هر کاری بود انجامش میدم و وقتی رسیدم از همسفر الهه پرسیدم  دیگه خدمت نیست و ایشون گفتند نه ...که یکدفعه خانم الهه گفتند برو برای مراقبت و نگهداری بچه ها  که اولش هم بچه ای نبود و کم کم بچه ها اومدند وجالبه که من امروز از صبح که سر کار رفتم تا  وقتی که به کنگره بیام خیلی حالم بد بود طوری که اگه کسی بهم میگفت چته ؟سریع میزدم زیر گریه و خیلی سعی میکردم که خودم را نگه دارم ولی از اونموقع تا حالا که اومدم و با بچه ها بازی و بگوبخند کردم و نقاشی کشیدیم و کارهای خوب و بد را بهشون متذکر میشدم  واقعا انرژی مثبتی گرفتم  و باور کنید شاید 10 برابر  اینکه بخوام میکروفون گردان و یا خدمت دیگه ای بگیرم به من انرژی داد و خیلی خوشحالم که تونستم یه خدمت کوچکی از دریای بیکران خدمتها بکنم.

خانم الهه در ادامه صحبت همسفر زهرا گفتند:داشتم به این فکر میکردم که الان با این بچه کوچیکآ که ممکنه هر لحظه نظم جلسه را به هم بزنند چیکار کنم؟که یکدفعه زهرا اومد و سلام کرد و من گفتم کی بهتر از زهرا؟ ... و وقتی بهش گفتم بدون اینکه چیزی بگه ، سریع گفت چشم و من خیلی قشنگ این حال خوبی و تغییر حال را در ایشون احساس کردم  چون با بچه ها بودن خیلی به آدم انرژی میده  و اینجا اینطور نیست بچه ها پیش مامانشون باشند و تحت مراقبت مادرشون چون مادران اینها اینقدر حالشون خرابه و بده که بچه شون را رها کرده  پس باید اشخاصی باشند تا از اینها مراقبت کنند مثلا به بچه ی 2 ساله که نمیشه بگی عزیزم کجا داری میری؟آخه این بچه اصلا متوجه نمیشه  پس باید بغلش کنیم و به اونهایی که دارند از بچه ها مراقبت میکنند تحویلش بدهیم  و امروز هم همسفر زهرا و زهرا (نریمانی و روحانی) این کار را کردند که البته بیشتر بار مسئولیت روی دوش همسفر نریمانی بود و بعد هم همسفرروحانی اومدند و با هم این کار را کردند  و من هر دقیقه منتظر بودم که یکی از این در بیاد بیرون ولی دیدم یه چنین اتفاقی نیفتاد و بچه ها خیلی آروم بودن و آفرین بهتون و خدا راشکر.

مشارکت بعدی همسفر افسون:من هم متاسفانه تمام مدتی که به کنگره میام ومیروم  تا کنون موفق نشده بودم  که وقتی لژیون خدمتگذار هستیم یک کاری انجام بدم و به خاطر اینکه از نائین میام باید با یک عده هماهنگ بشیم و بهترین حالت اینه که یک نفر ماشین بیاره و همه را بیاره و بدترین حالتش هم اینه که منتظر اتوبوس یا ماشین های راه بشیم که شاید یک وسیله پیدا بشه تا ما بتونیم بیایم و خلاصه هیچ وقت من این سعادت را نداشتم!من همیشه ابتدا لژیون نیکوتین با آقای ولیخانی را میام و بعد به لژیون خانم الهه ملحق میشوم و هرهفته هم معذب بودم و هم اینکه چون در لژیون نیکوتین تعداد کم هست سطح انرژی من هم پائین  میره  ولی  این هفته چون من از همون بدو ورودم به کنگره میدونستم که قراره یک کاری بکنم از همون اول هم حالم خیلی خوب بود به خصوص اینکه با خودم فکر کرده بودم که کاری برای خودم بهتره؟و من همیشه اون اولین باری که به کنگره اومدم را یادمه که یک نفر سبد پول را میچرخاند و به نظر من یکی از سخت ترین کارهای دنیا بود ، برای همین همیشه دلم میخواست یه روزی خودم بتونم این کار را انجام بدم  و واقعا به خاطر اینکه کاری را کردم که یه زمانی به نظرم سخت بود  خیلی انرژی گرفتم و خوشحالم.ممنون از شما

و مشارکت بعدی را هم همسفر زهرا از آن خودشون کردند و گفتند:من هم امروز همه ش به خودم میگفتم من حتما باید مهماندار شوم و حتما باید 14 قوانین کنگره را بخونم.یکدفعه متوجه شدم ماشین نیست و از شوهرم که پرسیدم گفت خرابه و من همه ش نگران این بودم که دیر تر از دو و نیم برسم بعد به یکی از اونهایی که با هم میومدیم زنگ زدم  و گفتم  من تا حالا با ماشین راه نرفتم کنگره ،چطور باید رفت؟و ایشون بهم گفتند که ما با ماشین میریم میخوای با ما بیایی؟من گفتم ولی من میخوام زود برم و ساعت 2 راه بیفتم و ایشون هم گفتند باشه من هم همون 2 میام و از اتفاق شیشه های ماشینشون هم شکسته بود و با سختی به اینجا رسیدم و تا رسیدم خانم  مریم گفتند قوانین کنگره را میخونی  و من گفتم خدا را شکر..من آرزوم بود که این کار را بکنم  و دوباره اومدم ببینم خدمت دیگه مثل مهمانداری نیست که   بگیرم که بهم گفتند هر نفر فقط میتونه یک خدمت بگیره  که من هم رفتم نشستم .

همسفر ثریا که یک هفته هم خوابشون نمی برده برای این هفته که خدمتگذار بودیم که بتونند توی خدمتها شرکت داشته باشند،هم گفتند:من هم از اون هفته به همسفر الهه گفته بودم که برای من هم خدمت بگیره و ایشون گفتند که شاید به من ندهند ولی من سعی خودم را میکنم.من هر روز ساعت دو تا دو و نیم  ناهار را آماده میکنم اما امروز ساعت یک ناهار را آماده کردم طوری که مسافرم بهم میگفتند چرا امروز اینقدر عجله داری؟هنوز که در کنگره را باز نکردند و من میگفتم نه من باید 2 از خونه برم بیرون که دو و بیست دقیقه کنگره باشم که خدا را شکر اومدم و خدمت را هم گرفتم .انشاا... که قبول حق باشد.

همسفر زهرا هم این چنین گفتند که :من هم قرار بود که امورز زود بیام و که خدمت بگیرم و به همسفر الهه هم گفته بودم که چون هفته دیگه هم مشهد هستم و بین شماها نیستم، حتما حتما حتما خدمت میکروفون گردان را واسم نگه داره و الهه هم خیلی سعی کرده بود که این کار را واسم بکنه اما خانم الهه به او اجازه نداده بودند و گفته بودند که هر کسی که میخواد خدمت بگیره باید زودتر بیاد و من هم فکر میکنم که ایشان بهترین کار را کردند چون این دیگه توی خاطرم موند که اگه بخوام خدمت بگیرم خودم باید زودتر بیام نه اینکه کس دیگه ای را مسئول کنم که زود بیاد و واسه من خدمت بگیره.ممنون

مشارکت بعدی همسفر الهه: من هم دیروز به خودم میگفتم فردا یکشنبه هست و من باید حتما سر ساعت یک ربع به دو راه بیفتم که زودتر ازهم کنگره باشم و دقیقا هم همین ساعت سوار اتوبوس شدم و سر ساعت 2 ،زودتر از همه اینجا بودم طوری که وقتی خانم الهه رسیدند ازم پرسیدند حالت بده (به خاطر ماسک روی صورتم و سرماخوردگی ام) گفتم بله اما برای اینکه میخواستم به حال خوب برسم زود اومدم تا خدمت بگیرم و میکروفون گردان را برای زهرا و مهمانداری را برای خودم گرفتم که وقتی افسون هم زودتر از زهرا اومد خانم الهه گفتند که یکی از خدمت ها را به ایشون بدهم و من هم میکروفون گردان را برداشتم و آن یکی خدمت را به خانم افسون دادم و الان هم حالم خیلی بهتر از اونموقعی هست که به کنگره اومدم.

همسفر شهلا هم گفتند که من میخوام از انرژی زیادی که از همتون گرفتم، بگویم وبعد ادامه دادند:همه پرانرژی بودند به خصوص خانم ثریا که وقتی وارد شدم خیلی قشنگ خوشامدگویی کردند و من در همون ورودی انرژی خیلی زیادی گرفتم و خیلی خیلی هم خوشحالم که توی این لژیون هستم و اصلا نمیتونم فکرش را هم بکنم که یه روزی اینجا نیام!حالا اگه نیک آباد هم افتادم و یک کمی هم دور هستم اما خوشحالم که یکشنبه ها در کنارتون هستم و میتونم انرژی زیادی ازتون بگیرم.

همسفر مریم هم مشارکت کردند تا قضیه وبلاگ هفته ی پیش و حمله ی نیروهای بازدارنده را برای بقیه بچه ها بصورت واضح توضیح بدهند:من دو تا دختر دارم من روزی که مسئولیت وبلاگ را قبول کردم ورفتم توی خانه و این موضوع را اعلام کردم دختر اولم با صراحت کامل بهم گفت که من اصلا کمکت نمی کنم وبهت هم گفته بودم که قبول نکن !!و پدرش هم باهاش یه برخورد بدی کرد و بهش گفت نباید با مامانت اینجوری برخورد میکردی...حالا اینو به این خاطر بهم گفت که من وقتی توی لژیون خانم نفیسه بودم همینطوری دستم را بالا میبردم  که من وبلاگ را مینویسم ولی ازگوش کردنش و نوشتنش تا موقعی که ارسال میشد همه ش به عهده ی فهیمه بود و من خودم هیچ کاریش را انجام نمی دادم.خلاصه دختر کوچکترم بهم گفت مامان نگران نباش من کمکت میکنم و فکرمیکنم که دو تا دختر اینطوری با هم هماهنگ کرده بودن چون یه جورایی اینو بهم فهموندند!خلاصه فاطمه توی هفته ی پیش تر بهم یاد داد که چطور نقطه و کاما و .. را بگذارم و من هفته ی بعدش من در لژیون صدا را ضبط کردم و رفتم خونه و تا ساعت 10 شب نوشتمش و به خودم گفتم حالا که وقت دارم تا 12 چند صفحه ای را تایپ میکنم که حجم کار فردا واسم کمتر بشه.یکی دو صفحه ش را به بدبختی تایپ کردم (یعنی اینقدر دنبال "ه"گشتم گشتم ...) و ساعت حدودای یازده و نیم شب که شد برق رفت و همه چیزایی که تایپ شده بود پاک شدو منم بلند شدم سرم را گرفتم و خوابیدم ،حالا میخواستم ساعت را واسه پنج ونیم صبح کوک کنم که اشتباهی واسه چهار و نیم کوک کردم و پاشدم اشتباهی نماز خوندم و تازه متوجه شدم ساعت را اشتباه کوک کردم !!حالا میخواستم برم بشینم پشت سیستم که تایپ کنم که یه سوسک بزرگ زیر کامپیوتر بود حالا نمیدونستم با این سوسکه دیگه چیکار کنم؟نمی تونستم بلندش کنم بیندازمش بیرون برای همین کشتمش و نشستم واسه تایپ که فاطمه بیدار شد گفت مامان چشمات دیگه باز نمیشه پاشوبخواب من که از مدرسه اومدم با هم مینویسیم یا اگه میخوای تایپش کن که من بیام با هم توی اینترنت بگذاریمش.ساعت 8 که پا شدم تایپ کنم دیدم دوباره برق رفته و تا ساعت 10 الی 11 هم برق نیومد ،هرچی من به ساعت نگاه میکردم برق نمیمد.دیگه به خواهرم گفتم اگه من بیام خونتون میتونی با گوشیت واسم تایپ کنی  خواهرم هم گفتش بیا حالا یه کاریش میکنیم منم رفتم بیرون و ساعت یازده که برق اومد ،اومدم خونه ونشستم سر تایپش و اینبار یاد گرفتم که حین تایپ صفحه صفحه ذخیره ش کنم بعد صفحه ی آخر را که رفتم ذخیره کنم اشتباهی زدم  و دخترم هم قبلش بهم گفته بود که اگه اینطوری شد نترس و احتمال زیاد مطلب توی سطل آشغال میمونهخلاصه اعصابم خورد شد و پاشدم که نمازم را بخونم و دوباره بیام ببینم ثبت شده یا نه؟و خدا را شکر همه ش ذخیره شده بود.حالا دخترم اومد و میخواستیم مطلب رو توی اینترنت بگذاریم هر کاری میکردیم نمیشد و مینوشت که حجم مطلب بالاست ( در صورتیکه اینها واسه خانم الهه میرفته اما ما نمی دونستیم )بعد به خانم الهه زنگ زدم ایشون گفتند این کار را بکن این کار را بکن و من هر کاری کردم نشد بعد خ الهه گفتند اشکال نداره مطلبت را برای من ایمیل کن و ما هر چی با ایمیل دخترهام تلاش کردیم که بفرستیم نشدبعد خانم الهه گفتند بریز روی  یک فلش و به دست من برسون حالا هرچقدر من میگشتم فلش که همیشه روی میز کامپیوترمون افتاده بود پیدا نمیشد که یکدفعه فهیمه گفت من امروز بردم دانشگاه و دادمش به استادمون و من دیگه شروع کردم به گریه کردن و دخترآم هم میگفتن مامان گریه نکن ما واست درستش میکنیم نگران نباش.تازه پا شدم رفتم خونه خواهرم تا فلش بگیرم و بعد هم ریختم روی فلش و بردم کافی نتی،اقایی که توی کافی نت بود همینطور که داشت با سیستم کار میکرد یکدفعه سرش را تکان ددو گفت چرا اینجوری میشه؟دیگه اینجا بود که انگار آب جوش روی سر من ریختند و به خودم گفتم از دیشب تا حالا چه اتفاقاتی داره میفته که من از این خدمتی که میخوام بکنم پشیمون بشم  وخدا میدونه که الان 4 تا 5 ساله دارم به کنگره میام هیچ چیزی از نیروهای بازدارنده متوجه نمی شدم و فقط توی جزوات و از دهان بچه ها شنیده بودم اما متوجه ش نبودم و حسش نمیکردم تا الان که این اتفاقات افتاد.و وقتی آقاهه گفت که ثبت شد از کافی نت تا خونه فقط میخندیم و طوری که همه بهم نگاه میکردم و به خودم میگفتم الان همه میگن این دیوونه س اما اصلا هم نمی تونستم خنده ی خودم را کنترل کنم. فهیمه هم یک مانتو خریده بود،بهم گفت میشه مانتوم را ببینی و من بهش گفتم اصلا درش نیار الان تا اول این کارم را به نتیجه برسونم ؛خلاصه فهیمه این مانتو را درآورد و من از بس حالم خراب بود شروع کردم به این بچه حرف (غر) زدم اما خدارا شکر وقتی از کافی نت برمیگشتم خیلی خوشحال بودم و خیلی هم انرژی گرفته بودم و از بچه هام خیلی تشکر کردم و از فهیمه هم معذرت خواهی کردم و فهیمه هم بهم گفت مامان ببین وقتی بهت گفتم کمکت نمیکنم،حالا دیدی خودت جوابش را گرفتی؛تلاش کردی و به نتیجه هم رسیدی.خلاصه خدمت خیلی خوبی بود و هر چقدر از انرژی این هفته بگم کم گفتم.

همسفر افسون سوال کردند :هر چقدر مطلب خلاصه باشه بهتره یا هر چقدر دقیق باشه؟

  خانم الهه پاسخ دادند:به نظر من اگه کامل و دقیق باشه خواننده خودش را توی فضا احساس می کنه یعنی میتونه سر و ته مطلب را با هم دیگه جور کنه و بفهمه که چه خبر بوده.حالا اگه کسی وقتش را نداره میتونه خلاصه ش را بنویسه .

مشارکت بعدی همسفر شهرزاد:امروز از شدت بدن درد خیلی حالم بد بود اما الان که شما گفتید برو چایی بده اصلا بدن دردم فراموشم شد.من هم هر جوری بود خودم را رسوندم که هر جوری که هست انرژ را واسه یک هفته ام بگیرم.

همسفر مریم:من هفته ی پیش غیبت داشتم و نمیدونستم که لژیون خدمتگذاریم و وقتی هم که رسیدم همه ی خدمتها را گرفته بودند!اولش یک کمی ناراحت بودم ولی بعد خدمت چایی را گرفتم و حالم هم خیلی خوب شد.

خانم الهه اینچنین ادامه دادند:من برای اولین بار خنده ی خانم مریم را وقتی داشت چایی توی لژیونها میداد،دیدم و الان هم در لژیون خودمون دارن میخندند.

مشارکت بعد همسفر ریحانه:من هماون هفته غایب بودم و نمیدونستم که لژیون خدمتگذاریم.من همیشه زود میام کنگره اما امروز یه حسی بهم میگفت باید زود بری حالا هر چقدر شوهرم استارت ماشین را میزد،ماشین روشن نمیشد و من پشت سر هم غر میزدم و شوهرم میگفت اینها نشانه ها هستند، تو باید بهشون توجه کنی ...خلاصه تا اومدیم شوهرم گفت چقدر امروز شلوغ شده و منم گفتم احتمال زیاد ما خدمتگذاریم که شلوغ شده چون هر وقت ما خدمتگذار هستیم خیلی شلوغ میشه! وقتی هم که اومدم داخل و خانم ثریا را توی ورودی دیدم متوجه شدم که بله ما خدمتگذاریم...تا اومدم همه ی خدمت ها را گرفته بودم ولی شما گفتید برو چای بگیرو من هیچ سررشته ای تو چایی گرفتن ندارم و همیشه میریزمو برای همین شهرزاد قوری را گرفت و من هم سینی و لیوان ها را گرفتم.

خانم الهه در جواب صحبت های خانم ریحانه گفتند:که خوبی این خدمت ها این است که افراد کارهایی که بلد نیستند را یاد میگیرند.مثلا زهرا ،الهه ،شهرزاد ،افسون ،راضیه ،خودم و..تقریبا همه ما وبلاگ نویسی را بلد نبودیم اما الان همه مون الان وبلاگ نویس شدیم.

مشارکت بعدی خانم پروین:من از هفته ی قبل که فهمیدم خدمتگذار هستیم تا به امروز را لحظه شماری میکردم وساعت 12 غذام را گذاشتم که بیام که اولین نفر باشم اما به خاطر محمدطاها خان نتونستم اونموقع بیام اما خدا را شکر به خدمت ها رسیدم و خیلی هم خوشحال و پر انرژی هستم. من دیشب داشتم به این فکر میکردم ما باید هر کاری که توی خونه خودمون میکنیم را اینجا هم بکنیم همون موقع پارچه های تمیزکاری خودم را توی کیفم گذاشتم که یادم نره بیارمشون و میخام که آخر جلسه هر جایی که لازم باشه چه روی میز و چه گاز یا... را گردگیری کنم و الان هم اینقدر انرژی دارم که انگاری روی آسمونها دارم پرواز میکنم.

سپس انتخابات دبیری انجام شد و همسفر افسون با بیشترین رای بعنوان دبیر بعدی انتخاب شدند.

در ادامه خانم الهه عزیز چند نکته را متذکر شدند و فرمودند:وقتی پیام ،بهترین راه،پیام سفر اول و دوم  و پیام مرزبان خوانده میشودکسی نباید حرف بزند یا راه برود واگه هم کسی راه میرود نیازی نیست دنبالش بروید و بگید راه نرو یا اگه بچه ای داره میدود پس فقط خودتون بایستید،همین.مطلب دیگه اینکه مهماندارها مخصوصا مریم و ثریا جلوی پای همه می ایستادن و وسلام و خوشامد میگفتند و بهتر اینکه به همه میگفتند که بفرمائید و ردیف های اول را پر کنید و اگر هم دقت کرده باشید متوجه میشید که سالن خیلی خوب پر شده بود و مطلب بعدی هم اینکه وقتی مرزبانها پیام میدهند ؛این دیگه دست زدن نداره مگر اینکه بگویند برای فلانی دست بزنید و شما هم برای اون شخص دست بزنید و حواستون هم باشه که نخواندن از روی نوشتارها باید درست و دقیق باشه و آفرین به زهرا که امروز خیلی دقیق و شمرده نوشتار را خواند و این خیلی خوبه.

 

تذکر آخر خانم الهه این بود که من راهنمای شما هستم و روزی 1 ساعت هم پیاده روی میکنم و میبینید که وزنم به تعادل رسیدپس ازتون میخوام که هرطوری که میتونید ورزش کنید. شما باید ورزش هم در طول هفته برای خودتون داشته باشید و دستور جلسات هفته های آینده به ترتیب :سی دی های مثلث پنهان کاری 1و2- تسلیم قدرت مطلق- زلزله در شهر وجودی – بدون حس 1و2 هست.

سپس لژیون با دعای خالصانه  اعضا پایان یافت.

 

دستور جلسه ی هفته ی آینده : سی دی مثلث پنهان کاری 1و2

با احترام

همسفر زهرا.ر 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 آبان 1394 10:50 ب.ظ
خداقوت زهراجان.الان که این متن رو خوندم تمام لحظات اون روز برام تداعی شد چون خیلی خوب نوشته بودی.
شنبه 25 مهر 1394 06:21 ب.ظ
خانم زهرای عزیز ممنون از گزارش دقیق و خوبتان.خسته نباشید
سپاس فراوان از راهنمای عزیزم خانم الهه برای همه چیز.
پنجشنبه 23 مهر 1394 12:05 ق.ظ
درود و خدا قوت بر خانم الهه عزیز و خانم زهرا و همسفران لژیون، از مطالب وبلاگ بسیار استفاده میکنم و لذت میبرم.ممنونم
چهارشنبه 22 مهر 1394 02:55 ب.ظ
خداقوت به خانم زهرای عزیزم..جالب بود..
خداقوت به راهنمای عزیزم خانم الهه..
سه شنبه 21 مهر 1394 11:19 ب.ظ
خداقوت و سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :