همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
دوشنبه 18 بهمن 1395 :: نویسنده : همسفر فتانه
به نام خدایی که عشق را خلق کرد ومعشوق را افرید ....ماهمه عاشقیم چون الان در این جایگاه هستیم اگر عاشق نبودیم الان جای دیگر بودیم من مسافری هستم که الان که وارد کنگره شده ام میفهمم چقدر اشتباه داشته ام من با امید ویاری خدا قدم به این مکان گذاشتم من سالها با تخریب همسرم اشنا بودم روزهای اول عروسی متوجه شدم که همسرم اعتیاد دارد خدایا دیوارهای عالم برسرم خراب شد من دختر یکی یک دانه که باناز بزرگ شده اکنون باید چه سختی ها را تحمل کند روزهای اول باورم نمیشد اما ارام ارام باورم شد خیلی سخت بودهمسرم سالها بود اعتیاد داشت اینگونه که میگفت از سن 20 اعتیاد داشته الان او 28 سالش هست و8 سال اعتیاد داشته همسرم از هیچ لحاظ در چهره اش نمایان نبود من هم سکوت کردم وپیش خانواده ام نگفتم چون میترسیدم اما نمیدانم چرا از مادرم واز پدرم فکر میکردم اگر بگویم بخاطر من حالشان خراب میشود خودم را مسئول میدانستم چون این راه را من باید ادامه میدادم در خانه ای زندگی میکردم که افراد ان اعتیاد داشتن ومن یکه وتنها بودم در مرداب بودم وپاهایم بیشتر فرو میرفت با ان همه سختی دست به هرمکانی میبردم تا همسرم ترک کند اما بی فایده بود هیچ کجا قادر به درمان همسرم نبود هرسری با دوز بیشتر شروع به مصرف میکرد اخلاقش تند واعصبی بود نه به شدت الان اما خوب حالش خوب نبود هیچ بینمان نبود چون همسرم توان حتی روابط زناشویی هم نداشت ارام ارام از او دل کندم وخودم را مشغول خودم وکاروتفریح کردم فقط در یک خانه بودیم روزها گذشت وسالها گذشت ارام ارام متوجه شدم من هم دارم به بوی تریاک معتاد میشوم وموقع مصرف ان ها بدنم درد میگرد خدایا یعنی چه من منتظر بودم که ان ها مصرف کنند به قلیون رو اوردم من در خانه ای بزرگ شده بودم که پدرم نه قلیون نه سیگار وهیچ خلافی نداشت اما من به قلیون رو اوردم اول ها حوسی بود ولی بعد مدام شد ترسیدم به پیش دکتر رفتم بعد از مشاوره گفت به بوی تریاک اعتیاد پیدا کردی برای همسرم گریه میکردم ومیگفتم من هم معتاد شده ام ان جا بود که همسرم ترسید وکمر همت را برای ترک بست به کلینیک درمان رفتیم ان جا شرح حالم را کفتم ودکتر گفت چیزی نیست فقط ان خانه را ترک کن وهمسرم قبول کرد چون میگفت خودم هم اینگونه معتاد شده ام ور خانه با مصرف افراد خانواده ام رو به اعتیاد برده ام همسرم درمان رادر کلینیک شروع کرد وان خانه را هم ترک کردیم وبه مکانی دیگر نقل مکان کردیم خیلی مواظب بودم باردار نشوم اما همسرم هم نتوانست ترک کند با روش های زیادی این کار را کرد متادون وبرفکس وخیلی چیزهای دیگر اما هر سری بعد از ترک اغاز میکرد در این بین باردار شدم وگلی وارد زندگیم شد خدابه من فرزندی داد که ماننددگل زیبا وپاک بود به خودم قول دادم تمام زندگیم را برای پسرم بءدترم اما غافل از اینجا که حال تخریب شده همسرم مراهم تخریب کرده من استرس داشتم مدام گریه میکردم به هر بهونه ای از همه شکایت میکردم به همه چیز مشکوک بودم نمیدانم حالم خوب نبود خنده را فراموش کرده بودم مغرور وخودخواه شده بودم ازهمه متنفر بودم حال من میخواستم فرزندی تربیت کنم خوب اما نشد چون ما حال خودمان را به فرزندمان ندانسته انتقال میدهیم همسرم یک بیمار بود واعصبی تند مزاج واخلاق او در من هم تاثیر داشت دیگر تحمل زندگی را نداشتم اما چاره ای هم نداشتم همسرم تخریب زیادی داشت از روزی که فرزندم وارد زندگیمان شد به خیلی درها زد امانتوانست ومن هم هر سری اعصبی تر میشدم ناخواسته ترک هایش را هم باور نداشتم چون هرسری بعد ازترک به سویش رفته بود همه اشتباهات را تقصیر شوهرم میدانستم وپیش خودم میگفتم او زندگیم را سیاه کرده با این همه این همه سال سکوت کردم وپیش هیچکس لب باز نکردم که بگویم همسرم معتاد است وهرکس سوال میکرد که چرا انقدر همسرت داغون شده میگفتم بخاطر کار سنگینش هست وسکوت میکردم خدایا من الان فرزندی داشتم پسر دایم میترسیدم وگریه میکردم که نکند فرزندم هم مثل همسرم معتاد شود خلاصه اینکه با همه مشکلات کمرم شکسته بود اما نمیگذاشتم خم شود خیلی نگران بودم ومدام ازخدا کمک میخواستم پسرم روز به روز بزرگ میشد اما روحیه ای خشن وتند داشت حال خرابم را به فرزندم انتقال میدادم جر وبحث ها زیادتر شده بود بین من وهمسرم وهرروز زندگیم نابود تر میشد تا اینکه همسرم امد وگفت میخواهد ترک کند اما خودش به تنهایی به هیچ مکانی نمیرود درخانه خوابید وترک کرد خیلی روزهای سختی بود وپسرم ترسیده بود از جال خراب ان اما به هر قیمتی بود ترک کرد خوشحال بودم بعد از 9 سال زندگی مشترک بالاخره همسرم ترک کرد اما چه فایده اخلاقش تند واعصبی بود تا اینکه پسرم را در مهد ثبت نام کردم وانجادر مهد حال پسرم خراب بود ومدیر مهد مرا فراخواند ومن ناخواسته در اغوشش گریه میکردم وقتی فهمید به من گفت همسرت ترک کرده اما اشتباه ومرا با کنگره اشنا کرد وامیدوارم همسرم با معجزه اینجا درمان شود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 بهمن 1395 06:59 ب.ظ
فتانه ی عزیزم!خدا رو شکر میکنم که سختیها را تحمل نمودی و صبر کردی و اکنون منتظر میوه ی شیرین صبرت که همان رهایی است باش....نوش جان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :