تبلیغات
همسفران عشق - ادامه گزارش لژیون همسفران عشق ؛ دوشنبه 1395/8/10
 
همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر

ادامه گزارش لژیون همسفران عشق

دستور جلسه : سی دی قلعه عقل از آقای امین دژاکام


معمولاً حاکمان قدیم در قلعه سکونت داشتند و این قلعه ها معمولاً در ارتفاع قرار داشتند . دیده اید سربازان در اوایل سربازی در برجکهایی که در ارتفاع قرار دارند نگهبانی می دهند چون آنجا پادگان است و نسبت به همه شهر باید تسلط داشته باشد و اگر دشمنی قصد ورود را داشت نگذارند که این کار صورت بگیرد . قلعه عقل هم همین طور است . عقل والامقام است ، جایش امن است و سربازان دانایی در حال مراقبت از آن هستند . این سربازان اجازه ورود به هر کسی را نمی دهند مگر آن خواسته ؛ معقول باشد و یا یک لباسی از خوبی و تقوا بر تن کند آن وقت می تواند ورود پیدا کند .

آیا با مردن ، مغز از بین می رود ؟ ...

خانم الهه : سی دی قلعه عقل ؛ بسیار مهم است . اصلاً چرا عقل برای ما مهم است ؟ برای اینکه اگر عقل نباشد انسان هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و اگر کسی کارهایش را غیر عاقلانه انجام دهد ؛ حتماً آن کار با شکست مواجه می شود . برای همین است که می گویند : یک کم ؛ عقل خود را به کار بینداز ... ولی چه می شود که آدم ها عقلشان به کار نمی افتد ؛ در حالی که عقل هست و آدم بی عقل وجود ندارد ؟ ! ...

همسفر فتانه : چون ما خودمان نمی خواهیم از عقل خود استفاده کنیم . در بعضی از کارهای خود ؛ بدون اینکه در موردش تفکر کنیم وارد مرحله عمل می شویم و هنگامی که با مشکل مواجه می شویم به دنبال راه حل می گردیم چون از عقل استفاده نکرده ایم .

همسفر زهرا : فکر می کنم چون از طرف نفس ، وسوسه می شویم و خواسته ها فشار می آورند آن وقت ؛ نفس اماره فقط امر می کند که فلان کار را انجام بده . اینجاست که دیگر عقل نمی تواند بر کار خود احاطه داشته باشد .

همسفر شهرزاد : به خاطر حرکت در مسیر ضدارزشهاست زیرا با انجام هر یک از ضدارزشها ؛ پوشش و حجابی ایجاد می شود روی عقل و باعث می شود بین ما و آن منبع اصلی فاصله بیفتد و ما نتوانیم از عقل خود استفاده کنیم .

همسفر طاهره : غوطه ور شدن در ضدارزشها ، زیاد شدن درگیری های ذهنی و درست تفکر نکردن  باعث می شود نفس اماره قوی و قوی تر شود ؛ در اینجا نفس بر عقل غلبه می کند و ما نمی توانیم از عقل خود درست استفاده کنیم .

خانم الهه : مبحث عقل ؛ بسیار مرتبط است با دستور جلسه امروز ( جلسه عمومی ) که از فرمانبرداری تا فرماندهی است . من چه موقع می توانم فرمانده باشم ؟ ... وقتی عقل من کار کند . وقتی عقل من کار نمی کند باید فرمانبردار باشم ؛ فقط بگویم چشم و انجام بدهم تا به یک جایی برسم که عقلم به کار بیفتد و بتوانم فرمانده باشم . شما در کجا دیده اید که یک لشکری به جنگ برود ولی فرمانده ایی آن را به یک نوجوان کم سن وسال و کم تجربه بدهند . آیا می شود ؟ ؟ همیشه انسانی را که تجربه اش بیشتر است و عقلش بیشتر است را می گذارند برای فرماندهی .

بعضی از ما اینگونه ایم که نشسته ایم و می گوییم چرا نمی آیند و از ما بپرسند ؛ چرا نظر ما را نمی خواهند ؟ ؟ ... همیشه می گویند : یک گل خوشبو ، عطر و بویش این طرف و آن طرف پراکنده می شود ؛ بوی آن ساطع می شود و آدمها را به طرف خودش جذب می کند . پس وقتی که مردم بفهمند تو عقل داری ؛ خودشان می آیند و از تو سوال می کنند . گاهی هم ممکن است از تو سوالی بپرسند که شما در موردش چیزی نمی دانی و باید بگویید ببخشید من نمی توانم در این مورد اظهار نظر کنم و بیخودی چیزی را بر عهده نگیرید البته تا وقتی که عقلم نمی رسد . هنوز باید فرمانبرداری کنی و بگویی چشم و انجام دهی . وقتی باتجربه شدی و درست حرکت کردی ، آن وقت دیگران می فهمند که تو آدم عاقل و با تجربه ایی هستی و به تو رجوع می کنند . یک مطلب دیگر این است که ما اول در مورد تفکر  حرف زدیم . تفکر یعنی من یک موضوعی را که ذهنم درگیر آن شده ؛ بچسبم و بقیه را کنار بگذارم . اگر بقیه را کنار نگذاشتم این می شود افکار و فکرهای مختلف به طرف تو هجوم می آورند و تو را له می کنند . اگر قرار باشد من در مسائل مختلف پیروز شوم باید دسته بندی کنم و ببینم اولویت من چیست ؟ آیا اولویت اول من این است که بروم زبان انگلیسی یادبگیرم یا بروم خیاطی را آموزش ببینم یا اولویت  اول من این است که بیایم کنگره و درمان شوم ، حالم خوب شود ، به یک تعادلی برسم و بعد بروم و هر کاری که می خواهم انجام بدهم . پس اولویت با درمان است .

اگر مسافر یک درد دارد و اسم آن اعتیاداست همسفر ، هزار درد دارد یعنی من ناخودآگاه منیّت دارم ، فکر می کنم که خیلی می فهمم ! ... مشکل من این است که چرا این آقا برای من فلان چیز را نمی خرد ؟ چرا ... ؟ چرا ... ؟ پس منیّت که دارم ، دروغ هم که می گویم ، با خیلی ها ارتباط دارم و می گویم چرا مسافر من با فلان شخص ارتباط دارد ؟ ! ... پس اگر او یک درد دارد من هزار درد دارم ! به خودم نمی رسم ، بد هیکل هستم ، بداخلاقی می کنم ، داد می زنم ، خشمگین هستم ، نفرت دارم و ... خوب ، اینها همه درد است .

ما یک جسم داریم که فرمانده آن مغز است یعنی من اگر بخواهم چشمم را ببندم و باز کنم ؛ مغز باید دستور بدهد . دستم می شکند و مغز می خواهد دست من جوش بخورد . فوراً پیام ارسال می کند که از تمام مغز استخوانهای بدن بسیج شوید و کلسیم بفرستید تا شکستگی جوش بخورد . اگر شخصی سکته قلبی کند برمی گردد ولی اگر کسی ضربه شدید به مغزش بخورد تک تک اندامها ی دیگر از کار می افتند ، کم کم قلب نمی تواند پمپاژ کند ، کلیه هم نمی تواند وظیفه خود را انجام دهد ، کبد از کار می افتد و ... مگر اینکه مغز آسیب کمی خورده باشد و آن آسیب قابل جبران باشد در آن شرایط شاید بتواند به حالت نرمال برگردد ولی اگر آسیب جدّی ببیند دیگر تمام است به خاطر همین هم جایگاهش محکم است . استخوان جمجمه یکی از محکمترین استخوانهاست . چرا ؟ ؟ ... چون دارد از مغز حفاظت می کند و مغز نباید آسیبی ببیند . استخوانهای قفسه سینه هم دارنداز قلب محافظت می کنند . آیا دیده اید دنده های گوسفند را که لا به لای آن گوشت است قفسه سینه ما هم همین طور است ولی جمجمه به طور کامل ، استخوان است . چرا ؟ ... برای اینکه هیچ نوع ضربه ایی نباید به آن وارد شود . چون جایگاهش ؛ جایگاه رفیعی است و دارد فرماندهی می کند . خوب ، این فرمانده جسم من بود .

آیا برای روح و روان ما هم فرمانده ایی وجود دارد ؟ بله . همان فرمانده ایی که به تو می گوید : دروغ نگو ، غیبت نکن ، قضاوت نکن ، تهمت نزن و ... شاید به نقش کمرنگ بعضی از پدران در خانواده پی برده باشید . ما همیشه می گوییم پدر خانواده ، مرد خانواده ؛ پادشاه و آقای خانواده است . دیده اید بعضی از زنها وقتی شوهرشان می آید حرفی بزند ؛ می گویند : تو حرف نزن و ... مدام او را سرکوب می کنند و به مرور زمان چه اتفاقی می افتد ؟ مرد خانواده ، دیگر حرفی برای گفتن ندارد و زمانی هم که حرفی می زند کسی حرفش را گوش نمی دهد . پدر خانواده هست ولی گویی اصلاً نیست ! از بس که سرکوب شده ! ... در وجود ما هم خواسته های دروغ ، منیّت ، تهمت و ... به ما فشار می آورند و می گویند : تو حرف نزن ؛ بگذار تا ما کارمان را انجام دهیم . عقل هم در اینجا مثل همان پدر بیچاره ، هست ولی عملاً از کار برکنار شده است ! ...

بعضی از کشورها را دیده اید که کودتا می کنند ؛ علیه حاکم کودتا می کنند و می گویند : آقا تو حرف نزن . حاکم هست و وجود دارد ولی عملاً کاری از او برنمی آید . همه ما در جایگاهی هستیم و این را تجربه کرده ایم که عقل ما از کارکرد خارج شود . حالا در مقابل این جسم که شهر وجودی من است و برای آن خیلی احترام قائل هستیم و ورزش می کنیم که سرحال باشد ، باید روح و روان ونفسمان هم سر حال باشد ؛ باید فرمان درست بدهد یعنی درخواست درستی به عقل ارائه بدهد . اگر پای من بشکند فوراً پیام صادر می شود که بسیج شوید و کلسیم بفرستید تا این پا جوش بخورد پس دائماً از مغز درخواست می شود . در صور پنهان ما هم چیزهایی هست که خواسته دارد ، نفس دائماً خواسته دارد مثلاً : من فلان گوشی را می خواهم ، من فلان ماشین را می خواهم ، من دوست دارم شام ؛ کباب بخوریم و ... حال ؛ چه کسی باید تصمیم گیری کند ؟ عقل . عقل باید بگوید ما امشب نمی توانیم کباب بخوریم چون کل دارایی ما  مثلاً دو هزار تومان است و هیچ جا کباب دو هزار تومانی به کسی نمی دهند . پس باید کمی نان و پنیر و گردو بخوری . چه کسی این تصمیم را می گیرد ؟ عقل ؛ ولی نفس ممکن است دائماً فشار بیاورد و می گوید : خوب ، حالا می توانیم دزدی کنیم و کباب بخوریم ! ... نفس دائماً دارد فشار می آورد و خواسته اش را مطرح می کند دقیفاً مثل جسم ما که دارد خواسته های ما را به مغز می گوید . دیده اید گاهی دلتان هوس می کند بروید و یک چیزی بخورید ؛ چه موقعی این اتفاق می افتد ؟ ... وقتی که جسم من نیاز دارد . اگر کسی جسمش سالم باشد آن فرمانی را که به او می رسد  باید اجرا کند . برای مثال ؛ اگر من دلم آب می خواهد یعنی اینکه اگر آب به من نرسد از تشنگی می میرم . در صور پنهان ما هم یک چنین اتفاقی می افتد یک شهری هست و ساکنان آن شهر ، خواسته دارند . خواسته هایشان را می آورند برای عقل ، منتهی قبل از اینکه ورود پیدا کنند به عقل  چه چیزی رخ می دهد ؟ ! ... مغز من اگر قرار باشد چیزی وارد خون من شود بر آن نظارت دارد مثلاً قند خون من می افتد ، مغز فوراً فرمان می دهد که سطح قند ، پایین است اگر از این حد ؛  پایین تر بیاید شخص به حالت کما می رود ! پس بروید و برایش قند بیاورید ولی تا می خواهد به مغز  ورود پیدا کند چون مغز سیستم حساسی است هر نوع موادی اجازه ورود به مغز ما را پیدا نمی کنند باید یک جایی بایستند و فیلتر شوند و بعد ورود پیدا کنند . چرا می گوییم مواد مخدر ، بد است ، گناه است ، عیب است و ... ؟ ؟ چون تنها چیزی که بدون مجوز و فوری از سد خونی مغز عبور می کند مواد مخدر است . دیده اید گاهی پلیس به اتومبیلی علامت ایست می دهد و اتومبیل به پلیس می زند و فرار می کند ! تنها کسانی که می توانند بزنند به پلیس مغز و بروند داخل ، مواد مخدر است . پس نمی شود که مغز ما فیلتر داشته باشد و هر چیزی بتوند داخل شود . مثلاً آیا شما می توانید امشب بروید به منزل فلان وزیر یا مثلاً به منزل رئیس جمهور ؟ مگر می شود سرت را زیر بیندازی و بروی منزل رئیس جمهور ، اصلاً راهتان نمی دهند . چرا ؟ باید فیلتر شوید شاید شما دشمن باشید و نقشه شومی در سر داشته باشید ! پس همانطور که برای خانه های بزرگ ؛ سدی هست ، فیلتری وجود دارد و اجازه نمی دهند هر کسی ورود پیدا کند و حتماً می سنجند و بعد اجازه ورود می دهند مغز ما هم همین طور است . برای عقل هم این موضوع مصداق پیدا می کند و باید یک جایی باشد که اجازه ورود ندهد . در مغز ؛ سد خونی اجازه ورود نمی دهد مثلاً می گوید به این اندازه قند لازم است و قند زیادی را اجازه ورود نمی دهد چرا که تخریب زیادی وارد می کند ولی حالا چه کسی یا چه کسانی محک می زنند ؟ سربازان دانایی . این سربازان در قلعه عقل ایستاده اند و اجازه ورود هر خواسته ایی را نمی دهند . آیا احساس کرده اید وقتی می خواهد یک خواسته ایی بیاید مبنی بر اینکه من می خواهم دروغ بگویم ؛ فوراً سرباز دانایی می گوید : نه ، نباید دروغ بگویی و فوری جلوی آن را سد می کند و فقط آن چیزهایی می توانند رد شوند که این سربازان دانایی آنها را تأیید کنند یا اینکه سر سربازان دانایی را کلاه بگذاریم و آنها ورود پیدا کنند . چگونه ؟ ؟ ... می آییم و یک لباس تقوا تنش می کنیم و می گویم من که نمی خواهم دروغ بگویم ، این دروغ مصلحتی است ! ... دیده اید گاهی پلیس جلوی اتومبیلی را که خطایی مرتکب شده می گیرد ، آن پلیس ، یک سرباز است ولی شخصی که قرار است جریمه شود به این سرباز می گوید : جناب سرهنگ ... یک لباس دیگری تنش می کند که از این جرمی که مرتکب شده بگذرند ! ... دقیقاً همین اتفاق در صور پنهان ما می افتد . سرباز دانایی وظیفه اش این است که کار ضدارزش را در هر لباسی شناسایی کند ولی بعضی وقتها چه اتفاقی می افتد ؟ ما می آییم و یک لباس دیگری بر تن آن می کنیم و می گوییم : من که نمی خواستم دروغ بگویم ، دروغ مصلحتی بود ! ... غیبتش را که نکردم در حضور خودش هم می گویم ! ... لباس تنش می کنیم و بر سر سرباز دانایی کلاه می گذاریم ، گولش می زنیم !... دیگر از این فیلتر آمد داخل ، بنابراین حالا هر چه به عقل بگوید ؛ عقل باید بگوید چشم . عقل می گوید چشم و عملی هم می کند ولی حال چه کسی خراب می شود ؟ ... حال خودم خراب می شود .

فرض کنید من بگویم این یک کیک است اما کمی زهر داخل آن ریخته ایم ؛ چه کسی این کیک را می خورد ؟ هیچ کس . اما اگر شما را از بودن سم موجود در آن مطلع نکنم و فقط شما را از بودن سکه هایی که در کیک قرار گرفته مطلع سازم با خوردن کیک ، سم وارد بدن شخص می شود اما نمی تواند از مغز عبور کند چون از مغز بسیار محافظت می شود اما اگر خودشان را شبیه مولکولهای قند کردند و از سد خونی عبور کردند و وارد مغز شدند ؛ مغز را ناکار کرده و جسم از بین می رود و سیستم بهم می ریزد . این اتفاق در صور پنهان هم می افتد ؛ وقتی که خواسته ایی نادرست ، لباسی قشنگ بر تن کرده و وارد قلعه عقل شده و عقل را مجبور کرده که خواسته را بپذیرد آن وقت حال چه کسی خراب می شود ؟ حال خودم . با دروغی که می گویم ، غیبتی که می کنم و ... حال خودم را خراب می کنم . چه کسی این وسط داشت از این اتفاق جلوگیری می کرد ؟ دانایی .

معمولاً حاکمان قدیم در قلعه سکونت داشتند و این قلعه ها معمولاً در ارتفاع قرار داشتند . دیده اید سربازان در اوایل سربازی در برجکهایی که در ارتفاع قرار دارند نگهبانی می دهند چون آنجا پادگان است و نسبت به همه شهر باید تسلط داشته باشد و اگر دشمنی قصد ورود را داشت نگذارند که این کار صورت بگیرد . قلعه عقل هم همین طور است . عقل والامقام است ، جایش امن است و سربازان دانایی در حال مراقبت از آن هستند . این سربازان اجازه ورود به هر کسی را نمی دهند مگر آن خواسته ؛ معقول باشد و یا یک لباسی از خوبی و تقوا بر تن کند آن وقت می تواند ورود پیدا کند .

آیا با مردن ، مغز از بین می رود ؟ ... بله ، چون وقتی یک مرده را دفن می کنیم بعد از شش ماه ، فقط یک سری از استخوانهایش باقی می ماند ولی آیا عقل پس از مردن از بین می رود ؟ ... نه ، چرا ؟ چون صور پنهان است . مثلاً شما به یک امامزاده ایی می روی و خیلی هم به آن اعتقاد داری ... اگر مقصود ما فقط مغز بود ؛ خوب ، بعد از صدسال دیگر ، هزار سال دیگر که نباید می بود ! پس چرا به آن اعتقاد دارم ؟ ... وقتی می روی و از او می خواهی مشکلت را حل کند و او را واسطه قرار می دهی یعنی تو به آن عقل ایمان داری ؛ ایمان داری عقل هنوز موجود است اما چون تو آن را نمی بینی دلیلی وجود ندارد که بگویی نیست . وقتی سر قبر مادر بزرگم می روم به این معنی است که من هنوز او را دوست دارم . چرا وقتی که او نیست هنوز او را دوست دارم ؟ چون هست ، جسمش نیست اما آن عقل و نفس هنوز وجود دارد .

همسفر الهه ، یکی از اعضاء لژیون که روز دوشنبه مشاوره تازه واردین  را بر عهده داشت بعد از انجام این خدمت وارد لژیون شدند و راهنمای عزیزمان ، خانم الهه از ایشان خواستند در مورد خدمتشان مشارکت کنند .

همسفر الهه : خدمت در لژیون تازه واردین بسیار عالی بود . قبل از شروع این خدمت ، بسیار استرس داشتم و با خودم می گفتم حالا چطور صحبت کنم ؟ چه بگویم ؟ ... اما وقتی شروع به صحبت کردن نمودم ؛ گویی همه صحبتهایی که باید گفته می شد خود به خود به ذهنم می آمدند و بیان می شدند . آرزوی بهترینها را برای این عزیزان دارم انشاالله که رها شوند ؛ سفر دومی شوند و آن حال بد امروزشان تبدیل به حال خوش شود .

خانم الهه : چه کسی خواسته ها را بیان می کند ؟ نفس . نفس است که می گوید من خانه می خواهم ، ماشین می خواهم ، فلان غذا را می خواهم و ... اما چه کسی این خواسته ها را بررسی می کند ؟ عقل ، مثل مغز که هر کس درخواستی برای جسم می دهد ؛ مغز باید بررسی کند . مثلاً من دائماً دلم قند می خواهد و بیماری قند هم دارم ولی مغز این اجازه را نمی دهد که من دائم این قند را به بدنم برسانم یعنی اگر وارد بدنت هم بشود اجازه نمی دهد که قند اضافی وارد مغز شود . چرا ؟ ... چون همانطور که می دانید مغز ، پادشاه جسم ماست و عضو بسیار حساسی است اگر قرار باشد قند زیادی به مغز ورود پیدا کند قند مغز بالا می رود و انسان می میرد ؛ به همین راحتی ! ... هر عاملی که بخواهد در مغز زیاد شود فوراً انسان را می کشد . دقیقاً برای عقل هم همین طور است ؛ فوراً نمی توانیم هر خواسته ایی را بپذیریم و مثلاً بگوییم خوب ، می خواهی دروغ بگویی ، اشکالی ندارد ! ... دلت کباب می خواهد و پول نداری ، اشکالی ندارد دزدی می کنیم ! ... وقتی این اتفاق می افتد ؛ عقل عملاً از دسترس ما خارج می شود مثل اینکه شما یک کاری را انجام داده اید مثلاً قند زیادی خورده اید و این قند در مغز شما بالا رفته حتی اکسیژن و ... هر چیزی که از تعادل خارج شود می تواند شما را بکشد . آب مایه حیات است ولی اگر بیش از اندازه آب بخورید ؛ می میرید . پس خواسته ها مال نفس بودند ، نفس بود که خواسته را تولید می کرد و عقل هست که آن خواسته را بررسی می کند . من الان خواسته ام رهایی است ، خواسته زبان آموزی هم دارم ، دوست دارم خیاطی هم یاد بگیرم ، هر شب با دوستانم تا دیر وقت بیرون باشم ، هر شب چلوکباب بخورم و ... اینها همگی خواسته هستند و نفس به خاطر خواسته هایش دارد به عقل فشار می آورد . الان وظیفه عقل این است که بیاید تفکر کند و تجزیه و تحلیل کند چرا که عقل هم حاکم است و هم قاضی . قضاوت می کند که آیا این چیزی را که تو می خواهی به صلاحت هست یا نه ؟ ... من الان دلم کباب می خواهد و فشار خونم هم بالاست و اگر کباب چرب بخورم حالم خراب می شود پس بهتر است امشب یک نان و پنیر بخورم و اگر حالم مساعد شد در یکی از شبهای آتی کباب می خورم . پس عقل بررسی می کند و حکم می دهد . عقل همیشه حکم درست می دهد بر مبنای اطلاعاتی که به آن رسیده است . گاهی من می خواهم دروغ بگویم اما می آیم و لباسی به آن می پوشانم و می گویم این دروغ مصلحتی بود اشکالی ندارد ! سرباز دانایی هم فکر می کند که او راست می گوید و جلوگیری نمی کند و بعد عقل بر مبنای همین اطلاعات ، قضاوت می کند . حکمی که عقل می دهد قاعدتاً اجرا می شود . گاهی با خود فکر می کنم الان که در سفر اول هستم رهایی برایم مهمتر است یا کلاس زبانم ؟ ! ... یا مثلاً روزهای دوشنبه کلاس زبانم با جلسه کنگره تداخل پیدا کرده ، حالا کدامیک را بروم ؟ عقل می گوید : کنگره ، برای اینکه می آیی کنگره تا حالت خوب شود بعد هر جایی که می خواهی برو . تا وقتی  حالم خراب است که نمی توانم بروم سر کلاس زبان و آموزش بگیرم .


همسفر ثریا (2 ) : پدر من فوت کرده و من همیشه به یاد او هستم . آیا او هم که در جهان دیگری است همین حس را نسبت به من دارد ؟

همسفر شهرزاد : شاید بعد از سالها که از فوت شخصی می گذرد گاه پیش می آید که خوابش را می بینیم . آیا این هم خود دلیلی است برای بودن عقل ؟

خانم الهه : آیا تا به حال در خواب دیده اید که خودمان ، خودمان را دار بزنیم ؟ آیا این عقلانی است ؟ نه . آنچه را در خواب می بینیم آشکار است ؛ واضح است یعنی اگر من در صور آشکار دروغ نگویم و به جایی برسم که در خواب هم دروغ نگویم این نشان از این دارد که عقل در خواب هم کارآیی دارد . عقل در همه جهانهایی که شما می روید کارآیی دارد و هنگامی که من دلم هوای کسی را می کند ، دلم هوای مادربزرگم را می کند که فوت کرده یعنی درست است که او جسمش نیست و از بین رفته ولی هنوز آن عقل هست ، آن نفس هست و هنوز او به من محبت دارد و من هم به او محبت دارم به خاطر همین است که دلم هوایش را می کند . آخر ؛ دل آدم که دیوانه نیست هوای یک مشت استخوان را بکند این پیوند محبت ، همیشه هست . بنابراین چون هست ؛ من دلتنگش می شوم  اگر نبود دلم برایش تنگ نمی شد . یکی از دوستانم در آمریکا زندگی می کند و من دلم برایش تنگ شده ،  نشانه این است که این پیوند محبت هنوز هست ؛ یک موجی هست که نامرئی است ولی من نمی توانم آن را ببینم .

لژیون با دعای اعضاء پایان یافت .

دستور جلسه هفته آینده : سی دی جهان معنوی



نوع مطلب : گزارشات لژیون همسفران عشق، 
برچسب ها : کنگره 60، درمان اعتیاد، سی دی قلعه عقل،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :