همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
جمعه 10 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : همسفر زهرا.ر

                               مادر بی نام و نشان

                                                                              به قلم همسفر زهرا روحانی

راهنما همان مادر بی نام و نشانی است که به جای غذای جسم ، به ما غذای جان می دهد ، مادری که بی وقفه تلاش می کند تا آدرس را به خودت را نشان دهد . همانی که احیاء کننده ی همه ی سلول های مرده ی توست ؛ به تو می آموزد تا چگونه بیاندیشی ، قدم برداری تا دوباره احیاء شوی . همانی که رنگ مرده ی زندگی را برایت ، زنده کرد و زندگی ات را طعم بخشید.

 

                                                                                                  

                               مادر بی نام و نشان

 

نمی دانم از کجا شروع کنم...از گذشته ام ....از حال کنونی ام ....از چه بگویم؟!

حالم خراب بود ، از همه چیز و همه کس خسته بودم ! تنها خواسته ام مرگ بود و دیگر هیچ ... اینقدر حس و حال خراب بود که دیگر به هیچ کس به چشم دوست نگاه نمی کردم ، به همه بدبین بودم ،از زیبا ترین لحظات خدا لذت نمی بردم و طوری بود که حتی از روز تولد و لحظه ی متولد شدنم ، بیزار بودم که چرا من آمدم ؟ به چه هدفی ؟ حالا آمدم ، چرا این همه سختی ، چرا این همه مشکل برای یک نفر؟! مگر تو خدا نیستی ، مگر تو مرا نمی بینی ؟!

روزها اینچنین می گذشت  و من در اوج تاریکی غرق می شدم  و تا به جایی رسید که خانواده ام متوجه افسردگی و حالِ خراب من شدند ؛ برادرم به من کلاس های کنگره را پیشنهاد کرد . آنقدر حالم خراب بود که از آخر شب تا صبح چندین بار به اتاقش رفتم و پرسیدم " آنجا برای من خوب است ؟مثل آدم های بیرون نیستند که مرا نادیده گرفتند ، مرا لِه کردند ؟! "باز دوباره می رفتم و همین سوالات را از او می پرسیدم . خلاصه روز یکشنبه فرا رسید و من آمدم.

لژیون تازه واردین بد نبود اما حس بچه ها را نمی گرفتم چون آنجا من با همه فرق داشتم ؛ من م مسافر داشتم اما بیشتر از او حالِ خودم خراب بود ؛ پر از کینه بودم ، پر از نفرت ، پر از قضاوت های یک تنه و ...

در این چند جلسه ای که حق انتخاب راهنما داشتم ، تنها صدای یک نفر مرا جذب می کرد حتی اگر در حالِ چرت زدن بودم تا صدای دلنشین " سلام دوستان الهه هستم یک همسفر " را می شنیدم ، از جا می پریدم و سراپا گوش میدادم . حرف هایش بر دلم می نشست و در جانم نفوذ می کرد ، او را انتخاب کردم و به لژیونش رفتم اما هنوز نمی دانستم راهنما چیست و کیست و جایگاهش کجاست ؟

اکنون می دانم ؛

راهنما همانی است که راه را برای ما نمایان می کند ، کسی که جلو تر می رودتا هر چه خواست اتفاق بیفتد ، اول خطرش  را او ببیند ؛ کسی که از جانش می گذرد.

راهنما همانی است که تو را بدون هیچ قید و بندی و بلاعوض یاری می دهد.

راهنما همان مادر بی نام و نشانی است که به جای غذای جسم ، به ما غذای جان می دهد ، مادری که بی وقفه تلاش می کند تا آدرس را به خودت را نشان دهد . همانی که احیاء کننده ی همه ی سلول های مرده ی توست ؛ به تو می آموزد تا چگونه بیاندیشی ، قدم برداری تا دوباره احیاء شوی . همانی که رنگ مرده ی زندگی را برایت ، زنده کرد و زندگی ات را طعم بخشید.

کسی که از لحظات زندگی اش ، لحظاتی که قاعدتا باید صرف خودش و خانواده اش شود ، می گذرد و آن را صرف ما می کند؛ آری ! صرف ما ، صرف من وتویی که تنها در روز حتی یک جمله  یاد بگیریم و آن را عملی کنیم و اینها برای او زیباترین و شیرین ترین لحظه هاست.

راهنما همانی است که وقتی به او می گویم " احساس احیاء شدن و متولد شدن دارم و به خاطر این بیداری ، خدا را شکر می کنم و از شما نیز کمال تشکر را دارم . " در پاسخم می گوید : من کاری نکردم و همه را خودت به انجام رسانده ای ....

آری ... من حرکت کردم ... من دانایی ام را به دانایی مؤثرتبدیل کردم ... اما آیا اگر واقعا شما راهنمایان نبودید ، منِ رهجو چگونه متوجه غفلت و تخریب خود می شدم ؟ چگونه می خواستم راه را از چاه را تشخیص دهم؟ پس آموزش ها و محبت های بی دریغ شماست که مرا به حرکت ترغیب کرده است.

و در انتها می خواهم بگویم : ای راهنما !

من در بند تو بودن را با دل و جان می پذیرم ....

مرا ترس از این بند نیست چراکه این بند ؛ سراسر عشق ، آموزش و ارزشهاست.

به خدا قسم ! در این بند بسیار رها تر از آزادی خویشتنم !!!

 

                            هفته ی راهنما  گرامی  باد

 

 

                                                                             نویسنده : همسفر زهرا روحانی

                                                                                  با احترام و سپاس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :