همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
مطالب اخیر
پنجشنبه 8 آذر 1397 :: نویسنده : همسفر فتانه

دلنوشته

تصویر مرتبط




حال که برمی گردم وبه عقب نگاه می کنم، می گویم چگونه جبران کنم؟!! در زندگی من جادوی معجزه افتاد در همان روزهای سیاه باور نکردنی که فقط آرزوی مرگ بود که ارامم می کرد از طریق یکی از دوستانم با مکانی آشنا شده ام وقتی به آن مکان رفتم فقط برای حال خراب خودم رفتم نمی خواستم مسافرم را درمان کنم نه .می خواستم حال خراب خودم را درمان کنم. ..

دلم میخواهد از سالیان قبل بنویسم .
سالیانی که روز هایش سیاه بود شب هایش تاریک بود خنده هایش گریه بود گریه هاش ناله بود از روزهایی که رنگ در ان وجود نداشت رنگ ها همه تیره بودند هیچ کس نمی فهمید ،مرا هیچ کس نمی دید مرا ،سالیانی که خودم هم دیگر از یادم رفته بود چه دوست دارم؟!! حتی خنده دار است اما رنگ مورد علاقه ام هم یادم رفته بود فقط به تاریکی فکر می کردم فقط به منجلاب زندگیم به باتلاقی که هرورز در آن بیشتر غرق می شدم همه را مقصر می دانستم همه به جز خودم را .

روزهایی که رفیق من قرص های آرام بخش بودند روزهایی که از ترس خواب برچشمانم نمی آمد اگر می خوابیدم کابوس می دیدم .دلم امشب خواست یاد زمان های قدیم بیفتم مروری کنم به سالیان قبل ،همیشه اشک هایم جاری بود .همیشه وقتی می خواستم به مکانی بروم اشک هایم را پشت رژ لب قرمزم پنهان می کردم روز هایی که هرروزش آرزوی مرگ داشتم نمی توانستم با کسی صحبت کنم و راز دل بگشایم. نمی خواستم کسی بداند در دلم چه خبر است کمتر با کسی رفت و آمد می کردم، سعی می کردم در تنهاییم به سر ببرم اگر جایی می رفتم در خود بودم و نمی توانستم همراه باشم وقتی می خواستم بامسافرم صحبت کنم می ترسیدم، هروقت چیزی می گفتم دعوایی طولانی پشتش بود برای همین فقط گریه می کردم روزهایی که هر روزش، سالیان سال بود در زندگی من و عشق وعلاق جایی نداشت، خنده جایی نداشت .
حال که برمی گردم وبه عقب نگاه می کنم، می گویم چگونه جبران کنم؟!! در زندگی من جادوی معجزه افتاد در همان روزهای سیاه باور نکردنی که فقط آرزوی مرگ بود که ارامم می کرد از طریق یکی از دوستانم با مکانی آشنا شده ام وقتی به آن مکان رفتم فقط برای حال خراب خودم رفتم نمی خواستم مسافرم را درمان کنم نه .می خواستم حال خراب خودم را درمان کنم. آن مکان معجزه آسا حال مرا به گونه ای تغییر داد که خودم هم در حیرتم. حال من، حال مسافرم را خوب کرد و آرامشم، مسافرم را دعوت به کنگره... زندگی سیاه من به طرز عجیبی به عشق تبدیل شده است مسافرم مردی شده است که در خواب هم نمی دیدم حال خرابش خوب و خوبتر شد آنقدر خوب که ارامشش بعضی اوقات مرا به گریه می اندازد.
امشب به این فکر می کنم کاش همه ی کسانی که حال عزیزانشان خراب است وحال خودشان، اول نخواهند حال عزیزانشان را خوب کنند چون وقتی حال تو خوب است حال یار خوب می شود. آرامش تو است که یارت را به آرامش دعوت می کند ،خنده تو است که به او نیرو می دهد وقتی تو استواری او می تواند کوه باشد.
امیدوارم حال همه بانوان سرزمینم مثل حال من خوب شود و همه با کنگره ۶۰ آشنا شوند. چند هفته قبل به کلاسی دعوت شدم به نام تاب آوری با استادی بزرگ و مطرح که ازتهران دعوت شده بود  هزینه کلاسش کلان بود اما خوب چون من از طرف یک ارگان دعوت شده بودم به طرز معجزه آسایی رایگان رفتم برایم جالب بود هرچه از تاب آوری می گفت من می دانستم|، حتی گاهی در میان حرف استاد من نیز توضیح را باز می کردم و بیشتر آسانش می کردم کلاس تمام شد بچه ها بیرون رفتند در حال جمع کردن وسایلم بود که استاد صدایم کرد رفتم پیش استاد سوالی کرد از من گفت رشته تحصیلیت چیست؟ گفتم خندید گفت آیا جایی کلاس رفته بودی گفتم بله من به بزرگترین دانشگاه رفته ام که در آن همه چیز را آموزش می دهند. تاب آوری یکی از درس های آنجاست استاد با حیرت نگاهم کرد برایش از دانشگاهم گفتم سکوت بین ما حکم فرما شد بعد از چند لحظه به من گفت این دانشگاه و این استاد کجاست نمی دانستم چه بگویم مکث کردم اما یاد حرف راهنمایم افتادم به یک لحظه ایستادم وگفتم ایا شما با کنگره ۶۰ آشنایید؟ نمی دانستم استاد چه می گوید گفت اسم استادت چیست گفتم استادهمه کنگره ۶۰یک نفر است اقای مهندس دژاکام و اما استاد من خانم الهه صادقی است که بعد از آقای مهندس ایشان است که مرا راهنمایی می کنند جالب بود از کنگره می دانست، شنیده بود. گفت شنیده بودم اما با چشم ندیده بودم به خودم افتخار کردم که کنگره ای هستم وقتی خواستم کلاس را ترک کنم به من  گفت: قدر استادت و مکانی که می روی را بدان خندیدم و گفتم چشم می خواهم در چند جمله بگویم کنگره مکانی است که زندگی مارا ازناکجا آباد به اینجا آورده است و من به شخصه را از باتلاقی به اینجا کشانده امیدوارم بتوانم جبران ذره ای از این آموزش ها را ادا کنم.
همسفر فتانه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 آذر 1397 02:33 ب.ظ
فتانه عزیزم عالی بود باعث شد من بعد از مدتی گریزی بزنم به روزهایی كه برای آرامش به خدا گله مند بودم . بی نهایت از فرشته نجاتم استاد عزیزم خانم إلهه سپاسگزارم
شنبه 10 آذر 1397 02:36 ب.ظ
سلام خدا قوت به فتانه عزیز دلنوشته ی زیبایی بود خوشحالم که حال دل شما خوبه امیدوارم همه به این آرامش دست پیدا کنند و از لحظه لحظه های زندگی لذت ببرند
به امید جهانی شدن کنگره 60
پنجشنبه 8 آذر 1397 06:44 ب.ظ
عالی بود فتانه ی خوبم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :