همسفران عشق
لژیون همسفر الهه - کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان - بهترین راه درمان اعتیاد
درباره وبلاگ


عشق قامتها را راست، اندیشه ها را پاک و حیات را برای گزینش بهتر در انسان تقویت؛ وانسان را به جهت تمامی علوم آماده می گرداند.
پس تو ای همسفر راه عشق با ما همراه شو تا نادانستنیها را بدانی و ناشنیدنیها را بشنوی!
ای همسفر بدان که خروج از ظلمت اعتیاد را راهی نیست جز این که به سه مولفه جسم، روان وجهان بینی بپردازیم و نیز بدان که اگر تو در این راه صعب، بال پروازی شوی برای آن مسافر عاشق؛ زندگانیت غرق در نور و سرور خواهد شد...
انشاالله

مدیر وبلاگ : همسفر الهه
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : همسفر فاطمه
Image result for ‫عکس تقدیم دسته گل‬‎
دلنوشته
یادم می آید  پنج سال پیش که وارد کنگره شدم به صرف مصرف کننده بودن همسرم آمدم تا در این مکان کمکش کنم تا از این ورطه نجات پیدا کند غافل از این که خودم به این مکان وآموزشهایش بیشتر نیاز داشتم و...
یادم می آید حدود پنج سال پیش که وارد کنگره شدم به گمان خودم فقط به صرف مصرف کننده بودن همسرم من هم آمده بودم تا در این مکان کمکش کنم تا اورا از این ورطه نجات دهیم غافل از اینکه خودم بیشتر به این مکان مقدس و آموزشهایم نیاز داشتم  .روز اول که وارد کنگره شدم با همان آشنایی که پیام کنگره را به ما داده بود روی یک صندلی در سالن بزرگی که پر از صندلیهای زردرنگ بود در ردیف سوم نشستم دونفری بالا روبروی ما نشسته بودند که یک نفرشان شال سبزرنگ داشت وهردو سفید پوش بودند نگهبان شروع کرد به صحبت کردن وخود را همسفر معرفی کرد کمی خنده ام گرفت ویادم افتاد به فیلم مسافر که چند سال پیش از شبکه یک پخش شده بود وبا خود گفتم که آنها معتاد بودند که خودشان را اینطور معرفی می کنند شما دیگر چرا؟؟!!خیلی برایم تعجب آور بود.
چند دقیقه ای گذشت وایشان از خانم دیگر خواهش کردند که تشریف بیاورند واستادی جلسه را به عهده بگیرند درون خودم گفتم من هم در اینجا طوری رفتار می کنم که استادی را به من هم بدهند.
خلاصه آن خانم آمدند وسر جای خود قرار گرفتند واتکتی را تحت عنوان استاد جلسه بر گردن آویختند وخودشان را این گونه معرفی کردند:

"سلام دوستان من الهه هستم یک همسفر"

چهره ای بسیار آرام ومتین د اشتند وعینکی بر صورت که از پشت همان عینک هم محبت را به وضوح می توانستم در چشمشان ببینم ومجذوبشان شوم .بعد از خواندن چند مقاله و یا چند نوشتار که توسط افردا دیگر خوانده  شد ایشان شروع کردند در مورد دستور جلسه صحبت کردن:

"دستور جلسه امروز وادی هشتم است وهمان طور که در تیتر این وادی می خوانیم با حرکت راه نمایان می شود یعنی اینکه اگر ساکن بمانی وحرکت نکنی راهی برای شما باز نمی شود وشما در سکون می مانید واین سکون دوام چندانی ندارد ونه تنها راهی که باز نمی شود بلکه همان می شود نقطه پرتگاهی وشما دچار تخریب می شوید و به اعماق تاریکیها سقوط خواهید کرد پس سکون برابر با سقوط است و..."

چیز زیادی از مطالبشان متوجه نشدم و فقط معنی چند کلمه را به تنهایی می دانستم  ولی با این حال از  صحبتهایشان لذت می بردم نمی دانم چرا حس می کردم در این سالن بزرگ فقط من هستم و ایشان فقط برای من وحال دل من صحبت می کنند انگار چشمه ای درونم شروع به جوشش کرده بود که جوشش لذت عجیبی داشت چون  که دوست داشتم ایشان همچنان به صحبتهایشان ادامه بدهند و من همچنان مستمع باشم .اما حیف که چند دقیقه بعد صحبتشان را به پایان رساندند و در صحبتها و به قولی مشارکتهای دیگران هم چند نکته جالب بود که طبق رسم همیشگیم در دفترچه یادداشتم نوشتم.
 
بعد از اتمام جلسه به من و چند نفر دیگر گفتند که شما تازه وارد هستید و باید در لژیون تازه واردین بنشینید طبق راهنماییهای خانمی که شال زرد رنگ داشتند بعد متوجه شدم که ایشان مرزبان هستند رفتم و در لژیون تازه واردین نشستم اما چشمم همچنان به دنبال همان استاد جلسه که خانم الهه بودند زوم بود دلم می خواست بروم و با ایشان صحبت کنم اما پیش خودم گفتم فعلا برای جلسه اول زود است صبر کنم ببینم چه می شود. 

در لژیون تازه واردین سرکار خانم فاطمه قاسمی برایمان صحبت کردند از نحوه کار کنگره  وازقوانین آنجا واز تجربیات خودشان و...برایمان صحبت کردند که صحبتهای ایشان هم برایم جالب بود چرا که تابه حال چنین سخنانی را جایی دیگر نشنیده بودم و در اینجا بود که متوجه شدم این مکان واین جا با مکانهای دیگر که قبلا می رفتم متفاوت است و لحظه لحظه نور امیدم بیشتر می شد که درمان همسرم حتما اینجا به نتیجه خواهد رسید. حدود نیم ساعتی گذشت که خانم نگین مرزبان آن دوره گفتند جلسه شما تمام است و جلسه دیگر تشریف بیاورید بازهم برای آشنایی بیشتر و انتخاب کمک راهنمایتان .
 
از خانم مرزبان در مورد استاد جلسه (خانم  الهه) پرسیدم که آیا ایشان هم لژیون دارند گفتند بله ومن ادامه دادم که میخواهم ایشان را انتخاب کنم ولی خانم نگین گفتند که ایشان شالشان بسته است یعنی ظرفیت پذیرش رهجو ندارند وشما جلسات بعدی  تشریف بیاورید وبا کمک راهنماهای دیگر آشنا شوید می توانید از آنها که شالشان باز است انتخاب کنید.

 در زمان خداحافظی برگشتم و به خانم الهه که در لژیونشان مشغول صحبت بودند نگاه کردم . چهره ای متین وآرام با روسری سفید که چهار خانه هایی برجسته روی آن طراحی شده بود و شال نارنجی رنگی که دور گردنشان چهره ایشان را جذابتر و متمایزتر از همه کرده بود وخنده های زیبا و عشق و محبتی  که انوارش به من هم که  چندین متر دورترایستاده بودم می رسید .در دلم با خدا گفتم که خدایا خودت این راه را برایم باز کردی بقیه اش هم با خودت من حسم فقط و فقط با این خانم است و رفتم.  

هفته ای بسیار طولانی گذشت ومن همچنان در خودم حرفهایی را آماده می کردم اگر مرزبان اجازه ندادند من بروم در لژیون خانم الهه ، بروم پیش خودشان وبه ایشان بگویم که خودشان با ورود من به لژیونشان موافقت کنند.وقتی که جلسه دوم تازه واردین هم گذراندم دوباره به خانم مرزبان گفتم وایشان هم همان جواب قبلی را با احترام به من دادند وادامه دادند که ایشان وقتی شالشان باز شد می توانید وارد لژیونشان شوید ومن هم با خود گفتم اشکال ندارد صبر میکنم حتی اگر مانده یکسال  .حدود دو هفته بعد که اتفاقا هفته راهنما هم بود خانم مرزبان این خبر خوشحال کننده را دادند که لژیون ایشان فقط برای یک نفر ظرفیت دارد وخدا رو شکر توانستم عاشقانه  در لیست رهجوهای ایشان قرار بگیرم وسرمست از این موهبت الهی.

هنوز هم بعد از پنج سال این سرمستی وشیدایی نه تنها کمتر نشده بلکه روز به روز بیشتر می شود حتی وقتهایی که خطب وخطایی انجام دادم وراهنمای بزرگوارم من را سرزنش کردند  و بقول کنگره اییها برجک زدنهایشان هم برایم لذت بخش بوده وهست چرا که هم سرزنش ایشان و هم محبتشان پر از آموزش است برای من رهجو.

راهنمای عزیزم:

 ممنونم که از عصاره جانت برای آموزش ما صرف کردی.

ممنونم که محبت کردی واین را یادم دادی که با محبت کردن اول وجود خودم پر می شود وبعد امواج آن به بقیه می رسد.

ممنونم که کمکم کردی تا گره های درونی خودم را پیدا کنم و باز هم ممنونم که در راه مهار کردنشان کنارم هستی مانند یک کوه.

 ممنونم که من را به خودم شناساندی چرا که طبق سخن مولا خدا شناسی از خودشناسی شروع می شود.

و پوزش میخواهم که در راه صیقل دادن درون خودم بارها وبارها روح وجسم ظریف تو را صیقل دادم چرا که با مشکل هر کدام از ما چه ساعات ولحظه هایی راکه می توانستی به خوبی خوشی بگذرانی، را با ناراحتی واضطراب سپری کردی و برایمان خالصانه دعا  کردی وبا راهنماییهای دلسوزانه ات ما  را در طی کردن آن مشکل یاری می دادی و هرگاه آن مشکل حل میشد انگار که تمام مشکلات خودت حل شده بود و نفسی عمیق از سر خوشحالی می کشیدی و با گفتن جمله خدا را شکرو بادر آغوش کشاندمان احساس عشق و رضایت خودت را به ما میچشاندی.
 
 پوزش میخواهم  که نتوانستم آن رهجوی خوبی که شما انتظار دارید باشم چرا که هنوز خیلی مانده تا بر ناخالصی های درونی ام فائق بیایم وآنها را پالایش کنم. 
پوزش میخواهم از اینکه تو با تمام توانت آموزشها و تجربیاتت  را خالصانه در اختیارم گذاشتی و من رهجو از سر منیت وهزارن ضد ارزشی دیگر، بازهم راه خودم را می رفتم و زمانی که سر از چاه در می آوردم و سرم به سنگ میخورد واین خود تلنگری میشد  برای برگشتم از مسیر جهالتم ،دوباره پشیمان وآشفته از عمل نکردن به آموزشهایت برمیگشتم به سمتت.و تو هر بار  با آغوشی مهربان تر و محبتی مادرانه تر پذیرایم می شدی و هر بار دوباره با انرژی مضاعفی که به من می دادی، انگیزه ای درونم به وجود می آوردی برای شروع حرکت دوباره و کمکم می کردی تا بتوانم قدم در راه بردارم وحرکتم را از نو شروع کنم.  به راستی اگر از این محبت از جنس خدا نیست پس از چه جنسی است که اینقدر لذت بخش بر دلها می نشیند قطعا از جنس خداست.سپاسگذارم بابت این همه محبت وعشق خدایی...

ودر آخر راهنمای عزیزم باز هم ممنون وسپاسگذارم از بودنت.
دوستدار وجود سراسر از عشق ومحبتت ...همسفر فاطمه

هفته راهنما بر جناب مهندس وتمامی استادان وکمک  راهنمایان گرامی مبارک وپر شگون








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 01:28 ب.ظ
فاطمه جان عزیزم خیلی زیبا بود برایت بهترینها رو میخواهم. و از خانم الهه عزیزم تشکر میکنم
چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 11:23 ق.ظ
ممنون وسپاسگذارم خانم الهه عزیزم.از دیشب بارها وبارها کامنت شما رو خوندم وهربار انرژی زایدالوصفی وجودم را لبریز کرد.بازهم در اینجا از شما وخدمتت صادقانه شما تشکر میکنم وخداوند بزرگ رو شاکرمبابت نعمت کنگره وکمک راهنمای بسیار لایق وارزشمندی چون شما.
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 10:54 ب.ظ
فاطمه جان، چه زیبا روزهای بدو ورودت رو به یاد داری... افرین براین حافظه...و اما بااین دلنوشته گونه هایم خیس شد... و مرا بر آن داشت تا برای هزارمین بار از خداوند متعال تشکر کنم که ما را دراین حلقه ازحیات در کنارهم قرار داد تا به یکدیگر عشق بورزیم و از یکدیگر بیاموزیم
الهه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :